د و انسان را از حركت باز مى دارد .
موسى گفت : يسرلى امرى ( 1 ) كار مرا آسان كن . اينجا مى گويد : و وضعنا عنك وزرك بار سنگين را از دوش تو برداشتيم . الذى انقض ظهرك ( 2 ) اين خيلى عجيب است . براى توضيح معنى انقض مثالى ذكر مى كنم : اگر بالاى يك سقف چوبى , بار سنگينى مثلا جمعيت زيادى باشد كه ديگر اين سقف توانايى نگهدارى آن را نداشته باشد , يك وقت به اصطلاح عاميانه خودمان صداى جرق و جرق سقف را مى شنويم . عرب اينجا مى گويد : انقض يعنى چوبهاى سقف به صدا در آمد كه اگر بار يك مقدار زيادتر باشد , سقف مى شكند . مى فرمايد : اى پيغمبر ! اين بار سنگين , ستون فقرات ترا مثل آن چوبها به صدا در آورده بود , كمرت را خم كرده بود , پشتت را شكسته بود . بعد پيغمبر را تسليت مى دهد : فان مع العسر يسرا ان مع العسر يسرا , فاذا فرغت فانصب و الى ربك فارغب ( 3 ) هرگز از سختى نترس , سستيها در سختيها است و باز سستيها در ميان سختيها پايدار مى شود . باز تاكيد مى كند مطمئنا از سختى نترس كه سستيها همراه سختيهاست .
وقتى اين آيه نازل شد , چهره پيغمبر اكرم از خوشحالى مى درخشيد , متحلل شده بود , سرخ شده بود , وعده خدا است , خدا گفته از سختى نترس , دوباره به من گفته از سختى نترس . فاذا فرغت فانصب از اين كارت كه فارغ شدى باز خودت را به كار پرمشقت ديگرى مشغول كن كه تو از سختى و مشقت ضرر نديدى و ضرر نخواهى ديد . و الى ربك فارغب اين را , شيعه اين طور تفسير مى كند كه : ما اين بار سنگين را به وسيله على عليه السلام براى تو سبك كرديم , على را براى تو كمك فرستاديم . و شيعه حق دارد اين حرف را بزند و درست هم هست , يعنى منطق , همين طور حكم مى كند .
پيغمبر اكرم در حديثى كه شيعه و سنى هر دو روايت كرده اند و متواتر است و سنى هم نمى تواند آن را انكار بكند زيرا سنيها بيشتر از شيعه روايت كرده اند , خطاب به على عليه السلام فرمود : انت منى بمنزله هارون من موسى ( 1 ) , تو با من همان نسبت را دارى كه هار ون با موسى داشت الا انه لا نبى بعدى ( 2 ) با اين تفاوت كه هارون پيغمبر بود ولى چون بعد از م ن پيغمبرى نيست , تو بعد از من پيغمبر نيستى . يعنى همان طور كه خدا , تقاضاى موسى بن عمران را مستجاب كرد و برايش در امر تبليغ و هدايت مردم شريك و كمك فرستاد , على جان ! خدا تو را براى من كمك و معاون فرستاده است . پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم خطاب به على عليه السلام فرمود[ : ( انت وزيرى] ( . . . , كلمه وزير , در اصل لغت به معناى كمك  و معاون است . وزراء را كه به اين نام مى خواندند , چون كمكهاى پادشاهان بودند . اصلا كلمه وزير به معنى كمك دهنده است . اين است كه پيغمبر اكرم خطاب به على فرمود تو وزير من يعنى كمك من هستى همان طور كه هارون وزير موسى يعنى كمك موسى بود .
ببينيد , درخواستهاى موسى عليه السلام : رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى و احلل عقده من لسانى يفقهوا قولى و اجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى ( 1 ) صددرصد منطبق است با آنچه كه درباره پيغمبر اكرم به صورت انجام يافته است : الم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك وزرك , الذى انقض ظهرك , و رفعنا لك ذكرك فان مع العسر يسرا , ان مع العسر يسرا , فاذا فرغت فانصب و الى ربك فارغب ( 2 ) . اگر معنى انصب را از ماده[ ( نصب] ( نگيريم بلكه از ماده[ ( نصب] ( بگيريم يعنى مقصود اين باشد كه على عليه السلام را به خلافت نصب كن , باز مطلب صددرصد منطبق با آيات قرآن است .
از همه اينها چه نتيجه مى گيريم ؟ نتيجه مى گيريم كه در منطق قرآن , كار تبليغ , كار هدايت و ارشاد مردم , كار بسيار بسيار دشوارى تلقى شده است , در حالى كه در جامعه ما اينقدر كوچك و سبك گرفته مى شود و كار به جائى رسيده كه ديگر اهل علم و فضل , هر كس كه سواد و معلومات داشته باشد , ننگش مىآيد برود منبر . مى گويند  فلانى مرد عالمى است در شانس نيست كه برود منبر و تبليغ كند . تقصير كيست ؟ تقصير جامعه است , جامعه اين قدر مقام تبليغ را تنزيل داده و پائين آورده كه هر عالمى , ننگ و عارش مىآيد , توهين به خودش مى داند كه شان تبليغ را به عهده بگيرد . الان در جامعه ما الحمد لله اشخاصى هستند كه ذوفضيلتين هستند , هم امام جماعت هستند و هم خطيب ( مثل آقاى دكتر مفتح ) . ولى در جامعه ما شان پيش نماز از شان مبلغ بيشتر و بالاتر است . پيش نمازى كه هنرى نيست , ايستادن و ديگران به او اقتداء كردن كه هنرى نيست . چون من هر دو كار را كرده ام مى گويم . من در محراب بوده ام , پيش نمازى كرده ام , در منبر بوده ام , تبليغ كرده ام , هميشه ديده و احساس كرده ام كه وقتى كه در محراب هستم در نظر مردم محترمتر هستم تا وقتى كه منبر رفته ام . خدا مى داند اين حقيقت است .
در يك ماه رمضان من در مسجدى منبر مى رفتم و مدتى ديگر پيش نمازى مى كردم , مى ديدم وقتى كه پيش نماز هستم در نظر مردم بزرگتر و محترمتر هستم تا وقتى كه حرف مى زنم . اين بود كه تشخيص مى دادم كه اين مردم , بى هنرى را بر هنر ترجيح مى دهند . چرا بايد اين جور باشد ؟ ما خودمان هستيم كه اين مقام عظيم و منيع را پايين مىآوريم . پيغمبر اكرم خودش مبلغ بود , واعظ بود , منبر مى رفت . در ابتداء منبر نبود , ستونى بود كه رسول اكرم در حال ايستاده به آن تكيه مى كردند و براى مردم موعظه مى نمودند , بعد دستور دادند منبرى ساختند و از آن پس مى رفتند بالاى منبر مى نشستند ( البته منبرهاى امروز عين منبر پيغمبر نيست ) . بيشتر نهج البلاغه , منبرهاى على عليه السلام است . نهج البلاغه على عليه السلام سه قسمت است : خطبه ها , نامه ها , و كلمات قصار .
كلمات قصار جملات كوتاهى است كه ايشان در مواقع مختلفى فرموده است .
مجموع نامه ها و كلمات قصار يك ثلث نهج البلاغه را تشكيل مى دهد . دو ثلث نهج البلاغه خطبه هاى مولا است و تازه اينها همه خطبه هاى مولا نيست بلكه به قول سيد رضى مختار است از خطبه ها , يعنى قسمتهاى انتخاب شده است . و الا خطبه ها خيلى بيش از اينها بوده است . مسعودى كه صد سال قبل از سيد رضى بوده است , در كتاب بسيار معتبر مروج الذهب كه از مدارك معتبر تاريخ اسلام است , مى نويسد الان در حدود چهار صد و هشتاد خطبه از على عليه السلام در دست مردم است . ( 1 ) در صورتى كه در نهج البلاغه بيش از دويست خطبه وجود دارد . تازه اين تعداد را سيد انتخاب كرده و قسمتهايى را نياورده است . بنابراين خطبه هاى على عليه السلام شايد چهار برابر خطبه هاى نهج البلاغه فعلى بوده است . بيشتر نهج البلاغه چيست ؟ همان منبرهاى على عليه السلام . على عليه السلام منبر رفته است , منبرهايش را ضبط كرده و در نتيجه براى ما مانده است . و اين , بيانگر عظمت و اهميت مقام تبليغ در اسلام است , در صورتى كه در ميان ما كوچك و حقير است . نتيجه اش اين است كه ديگر پيام اسلام نمى رسد . خودمان مطلب را خراب كرده ايم . و قتى كه به اين وضع اجتماعى و به اين شكل در آمد كه هر عالمى براى اينكه حيثيت و مقامش محفوظ بماند ( حالا آن عذر درست است يا نه , من كار ندارم , بالاخره جريان اجتماعى كار خودش را مى كند ) , از خطابه خواندن و تبليغ و هدايت و ارشاد مردم پرهيز داشته