ين چارچوب ،تـاريـخ داسـتـان نامه اى را نقل كرده است كه يزيد به عبدالله بنعـباس فرستاد و طى آن از وى خواست امام (ع ) را از قيام عليه نظامامـوى مـنصرف كند و از پيامدهاى اين كار برحذر دارد و به دريافتجـايـزه هاى فراوان و دادن امان و يافتن منزلتى ويژه در نزد حاكماموى اميدوار سازد!
واقـدى گـويـد: هنگامى كه حسين در مكه فرود آمد، يزيد بن معاويهخـطـاب به ابن عباس چنين نوشت : اما بعد، پسرعمويت حسين و پسرزبـيـر خـدانـشـنـاس ، از بيعت من سرباز زده به مكه رفته اند و درصـدد فـتـنـه انـگـيزى برآمده جان خود را در معرض هلاكت نهاده اند.پـسر زبير در معرض نابودى است و فردا به شمشير كشته خواهدشـد، ولى دربـاره حسين ، دوست دارم كه كار حسين را به شما گفتهبـاشـم : شـنـيده ام كه با شمارى از مردان كوفه مكاتبه دارد. آنانوى را بـه طـمـع خـلافـت افـكـنـده انـد و او نـيـز بـه آنـهـا وعـدهفـرمـانـروايـى داده اسـت . شـمـا از وجـود پيوند و بزرگى حرمت وحاصل رحم هايى كه ميان ما و شماست به خوبى آگاهيد، ولى حسينايـنـهـا را گـسـسـتـه و بريده است . تو كه امروز پيشواى خاندان وسـرور اهل سرزمين خودى ، با او ديدار كن و از تلاش براى تفرقهافـكـنـى بـاز بـدار و ايـن امـت را از افـتـادن در فـتـنه بازگردان .چنانچه از تو پذيرفت و به فرمان تو گردن نهاد، نزد من امنيت وبـخـشـشـى گـسـتـرده دارد و هـر آنچه را پدرم براى برادرش مقررداشـتـه بود، براى او مقرر مى كنم ؛ و اگر زيادتر از آن خواست ،هر چه خدا به نظرت رساند براى او ضمانت كن كه من ضمانت تورا اجرا مى كنم و به او مى پردازم و با او سخت سوگند مى خورم وقـول مـحـكم مى دهم كه خاطرش مطمئن باشد و در همه پيشامدها بداناستناد كند.
پـاسـخ نـامه ام را هر چه سريع تر بنويس و هر نيازى دارى از منبخواه ، والسلام .(260)
صـاحـب تـذكـرة الخـواص در ادامـه بـهنـقـل از هـشـام بـن مـحـمـد گـويد: يزيد در پايان نامه شعر زير رانوشت :
ي ا اءيها الرّاكب الغادى لمطيته (261)
على عذافرة فى سيرها قحمُ
اءبلغ قريشا على ناءى المزاربها
بينى وبين الحسين اللّه والرحم
وموقف بفناء البيت اءنشده
عهد الا له غدا يوفى به الذممُ
هنيتُم قومكم فخرا باءمِّكُمُ
اءُمُّ لعمرى حسانٌ عفّة كرمُ
هى الّتى لا يُدانى فضلها احد
بنت الرسول وخير الناس قد علموا
إ نّى لا علم اءو ظنّا لِع الِمِهِ
والظنُّ يصدقُ اءحيانا فينتَظِمُ
اءنْ سَوفَ يَتْرككم ماتدعون به
قتلى تهاداكم العقبان والرخمُ
يا قومنا لا تَشُبُّواالحرب اذ سكنت
وامسكوا بحبال السلم واعتصموا
قد غَرَّت الحرب من كان قبلكم ،
من القرون وقد بادت بها الاممُ
فاءنصفوا قومكم لا تهلكوا بذخا
فَرُبَّ ذى بذخ زلّت به القدمُ))(262)
ملاحظاتى چند پيرامون اين نامه
1ـ مـيـان مـتـن نـامـه و اشعارى كه به گفته هشام بن محمد، يزيد بانـامـه هـمـراه سـاخـت ، مـشـابـهـت هـاى چندى وجود دارد كه مهم ترينشايـنـهـاسـت : هـر دو در بردارنده بيم و اميد است ؛ يزيد از طريق ابنعـبـاس ، كـه در شعر از او به قريش تعبير مى كند، گفت و گو مىكـنـد؛ يـزيـد مـى كـوشـد تـا در ايـن نـامـه از ابـراز خـشـم و كـيـنهجلوگيرى كند؛ و حال آن كه او از ناصبيان خشن و سبك مغزى است كهدسـت بـه هـر كـار زشـتـى مـى زنـد.(263) آنـچـه ايـنخويشتندارى را بر يزيدى كه خوى او بر بى باكى سرشته استتحميل مى كند ضرورت هاى سياسى است . بعيد نيست كه اين توازنمـيـان بـيـم و امـيـد زيـر تاءثير و ديكته سرجون ، مستشار آزاد شدهمـسـيـحـى بـوده بـاشـد؛ كـه در جـنـگ روانـى وحل بحران هاى سياسى از روزگار معاويه مهارت داشت .
2ـ در ايـن نـامه ، يك بار ديگر در برابر همان نغمه اى كه امويانپـيـوسته در برابر مخالفان خود ساز مى كنند قرار مى گيريم ؛يعنى پرهيز دادن از ايجاد تفرقه و جدايى ميان مسلمانان و كشانيدنپاى آنان به آشوب و امثال آن .
اين سلاح ابتكارى معاويه ، كه پس از ترويج روايت هاى دروغين اززبـان رسـول خـدا(ص ) در اين باره ، آن را عليه مخالفان به كارمـى گـرفت ، امت اسلامى را به پذيرش حكمرانان ظالم و شكيبايىبـر سـتـم آنـان فـرامـى خـوانـد و از آنها مى خواست هر كسى را كهعـليـه حاكمان جور قيام كند به اتهام ايجاد تفرقه و از ميان بردنوحدت كلمه امت به قتل رسانند.
بنابر اين جاى شگفتى نيست اگر كه يزيد اين موضوع را به ابنعباس نيز يادآور شود و بگويد: ((با او ديدار كن و از تلاش براىتـفـرقـه افـكنى باز بدار و اين امت را از افتادن به گرداب فتنهبـازگـردان ))؛ و شـگفت نيست اگر كه ابن زياد خطاب به مسلم بنعـقـيل بگويد ((تو نزد مردمى آمدى كه باهم متحد بودند؛ و ميانشانتـفـرقـه افـكـنـدى و آنـان را رو در روى يـكـديـگـر قـرار دادى!))(264)
پـيـش از آن ، مـعـاويـه نـيـز هـمـين اتهام ها را به امام حسين (ع ) واردسـاخـتـه ؛ در خـلال بـرحـذر داشـتـن وى از ايـجـاد فتنه در ميان امت وكشاندنشان به آشوب همين نغمه را ساز كرده بود؛ كه امام (ع ) درپـاسـخ او فـرمـوده بود: من فتنه اى بالاتر از اين كه تو حكمرانمردم باشى نمى شناسم ؛ و براى خودم و امت جدم ، كارى را بالاتراز جـهـاد بـا تـو نـمـى دانـم : چـنـانـچه با تو جهاد كردم به خداىعزوجل نزديك شده ام و اگر آن را وانهادم از گناه خويش به درگاهخداوند طلب بخشايش مى كنم و از او مى خواهم كه مرا در كارم راهنماباشد.(265)
3ـ يـزيـد در ايـن نامه كوشيد تا امام را متهم كند كه هدفش از قيام ،رسـيـدن بـه حكومت و دنياطلبى است . از اين رو از ابن عباس خواستكه امام (ع ) را اميدوار سازد ـ كه درصورت دست كشيدن از قيام ـ امنيتو كرامت فراوان خواهد يافت ؛ و از آنچه معاويه براى برادرش مقررساخته است ، او نيز بهره مند خواهد شد؛ و آنچه را هم كه ابن عباس ‍مصلحت ببيند بر آن بيفزايد!
يـزيـد بـه خـوبـى مى دانست كه قيام امام حسين (ع ) نه براى دنيا،بـلكـه بـراى از مـيـان بـردن حكومت اموى بود كه ساليانى چند امتاسـلامـى را گـرفـتـار بـدبـخـتـى كـرده بود. اما اين عادت هميشگىسركشان و گمراهان در برابر انقلابيون و هدايت يافتگان است كهآنـان را مـتـهم سازند. پيش از آن ابوسفيان ، جدّ يزيد، و بزرگانقـريـش در دوران جـاهـليـت ، كـوشيدند تا پيامبر(ص ) را به حكومتخـواهى و دنياطلبى متهم سازند؛ و با ابوطالب عهد كردند كه همهخـواسـتـه هـاى آن حـضـرت را، بـه شـرط دسـت كـشـيـدن از دعـوت ،بـرآورده سـازنـد. امـا پـاسـخ پـيامبر(ص ) در برابر اين فريب وتـهـمـت چنان قاطع بود كه براى هميشه روزگار جاودان خواهد ماند:((اى عمو، به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست و ماه را دردسـت چـپـم بگذارند كه از اين كار دست بدارم ، چنين نخواهم كرد تاآن كـه خـداونـد ديـنـش را چيره گرداند يا خود در اين راه هلاك گردم.))(266)
4ـ بـا عـنـايـت بـه مـحـتـواى نـامـه ، شـايـان توجه است كه عالمانرجال درباره واقدى ، ناقل اين نامه ، با ترديد مى نگرند و حتى اورا بـه دروغ گـويـى مـتـهـم مى سازند. 