زادگى و شاهزادگى بزرگ شده بود , با لهو و لعب انس فراوانى داشت , سياست را واقعا درك نمى كرد , غرور جوانى و رياست داشت , غرور ثروت و شهوت داشت . كارى كرد كه در درجه اول به زيان خاندان ابوسفيان تمام شد , و اين خاندان بيش از همه در اين قضيه باخت . اينها كه هدف معنوى نداشتند و جز به حكومت و سلطنت به چيز ديگرى فكر نمى كردند , آن را هم از دست دادند . حسين بن على عليه السلام كشته شد , ولى به هدفهاى معنوى خودش رسيد در حالى كه خاندان ابوسفيان به هيچ شكل به هدفهاى خودشان نرسيدند .
بعد از اينكه معاويه در نيمه ماه رجب سال شصتم مى ميرد , يزيد به حاكم مدينه كه از بنى اميه بود نامه اى مى نويسد و طى آن موت معاويه را اعلام مى كند و مى گويد از مردم براى من بيعت بگير . او مى دانست كه مدينه مركز است و چشم همه به مدينه دوخته شده . در نامه خصوصى دستور شديد خودش را صادر مى كند , مى گويد حسين بن على را بخواه و از او بيعت بگير , و اگر بيعت نكرد , سرش را براى من بفرست .
بنابراين يكى از چيزهايى كه امام حسين با آن مواجه بود تقاضاى بيعت با يزيد بن معاويه اينچنينى بود كه گذشته از همه مفاسد ديگر , دو مفسده در بيعت با اين آدم بود كه حتى در مورد معاويه وجود نداشت . يكى اينكه بيعت با يزيد , تثبيت خلافت موروثى از طرف امام حسين بود . يعنى مسئله خلافت يك فرد مطرح نبود . مسئله خلافت موروثى مطرح بود .
مفسده دوم مربوط به شخصيت خاص يزيد بود كه وضع آن زمان را از هر زمان ديگر متمايز مى كرد . او نه تنها مرد فاسق و فاجرى بود بلكه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شايستگى سياسى هم نداشت . معاويه و بسيارى از خلفاى آل عباس هم مردمان فاسق و فاجرى بودند , ولى يك مطلب را كاملا درك مى كردند , و آن اينكه مى فهميدند كه اگر بخواهند ملك و قدرتشان باقى بماند , بايد تا حدود زيادى مصالح اسلامى را رعايت كنند , شئون اسلامى را حفظ كنند . اين را درك مى كردند كه اگر اسلام نباشد آنها هم نخواهند بود . مى دانستند كه صدها ميليون جمعيت از نژادهاى مختلف چه در آسيا , چه در آفريقا و چه در اروپا كه در زير حكومت واحد در آمده اند و از حكومت شام يا بغداد پيروى مى كنند , فقط به اين دليل است كه اينها مسلمانند , به قرآن اعتقاد دارند و به هر حال خليفه را يك خليفه اسلامى مى دانند , و الا اولين روزى كه احساس كنند كه خليفه خود بر ضد اسلام است , اعلام استقلال مى كنند .
چه موجبى داشت كه مثلا مردم خراسان , شام و سوريه , مردم قسمتى از آفريقا , از حاكم بغداد يا شام اطاعت كنند ؟ دليلى نداشت . و لهذا خلفايى كه عاقل , فهميده و سياستمدار بودند اين را مى فهميدند كه مجبورند تا حدود زيادى مصالح اسلام را رعايت كنند . ولى يزيد بن معاويه اين شعور را هم نداشت , آدم متهتكى بود , آدم هتاكى بود , خوشش مىآمد به مردم و اسلام بى اعتنايى كند , حدود اسلامى را بشكند . معاويه هم شايد شراب مى خورد ( اينكه مى گويم شايد , از نظر تاريخى است , چون يادم نمىآيد , ممكن است كسانى با مطالعه تاريخ , موارد قطعى پيدا كنند]( 1 ) ولى هرگز تاريخ نشان نمى دهد كه معاويه در يك  مجلس علنى شراب خورده باشد يا در حالتى كه مست است وارد مجلس شده باشد , در حالى كه اين مرد علنا در مجلس رسمى شراب مى خورد , مست لايعقل مى شد و شروع مى كرد به ياوه سرايى . تمام مورخين معتبر نوشته اند كه اين مرد , ميمون باز و يوز باز بود . ميمونى داشت كه به آن كنيه اباقيس داده بود و او را خيلى دوست مى داشت . چون مادرش زن باديه نشين بود و خودش هم در باديه بزرگ شده بود , اخلاق باديه نشينى داشت , با سگ و يوز و ميمون انس و علاقه بالخصوصى داشت .
مسعودى در مروج الذهب مى نويسد[ : ( ميمون را لباسهاى حرير و زيبا مى پوشانيد و در پهلو دست خود بالاتر از رجال كشورى و لشكرى مى نشاند] ( ! اينست كه امام حسين ( ع ) فرمود : و على الاسلام السلام اذا قد بليت الامه براع مثل يزيد . ( 1 ) ميان او و ديگران تفاوت وجود داشت . اصلا وجود اين شخص تبليغ عليه اسلام بود . براى چنين شخصى از امام حسين ( ع ) بيعت مى خواهند ! امام از بيعت امتناع مى كرد و مى فرمود : من به هيچ وجه بيعت نمى كنم . آنها هم به هيچ وجه از بيعت خواستن صرف نظر نمى كردند .
اين يك عامل و جريان بود : تقاضاى شديد كه ما نمى گذاريم شخصيتى چون تو بيعت نكند . ( آدمى كه بيعت نمى كند يعنى من در مقابل اين حكومت تعهدى ندارم , من  معترضم . ) به هيچ وجه حاضر نبودند كه امام حسين عليه السلام بيعت نكند و آزادانه در ميان مردم راه برود . اين بيعت نكردن را خطرى براى رژيم حكومت خودشان مى دانستند . خوب هم تشخيص داده بودند و همين طور هم بود . بيعت نكردن امام يعنى معترض بودن , قبول نداشتن , اطاعت يزيد را لازم نشمردن , بلكه مخالفت با او را واجب دانستن . آنها مى گفتند بايد بيعت كنيد , امام مى فرمود بيعت نمى كنم . حال در مقابل اين تقاضا , در مقابل اين عامل , امام چه وظيفه اى دا رند ؟ بيش از يك وظيفه منفى , وظيفه ديگرى ندارند : بيعت نمى كنم . حرف ديگرى نيست . بيعت مى كنيد ؟ خير .
اگر بيعت نكنيد كشته مى شويد ! من حاضرم كشته شوم ولى بيعت نكنم . در اينجا جواب امام فقط يك[ ( نه] ( است .
حاكم مدينه كه يكى از بنى اميه بود امام را خواست . ( البته بايد گفت گر چه بنى اميه تقريبا همه , عناصر ناپاكى بودند ولى او تا اندازه اى با ديگران فرق داشت . ) در آن هنگام امام در مسجد مدينه ( مسجد پيغمبر ) بودند . عبدالله بن زبير هم نزد ايشان بود .
مامور حاكم از هر دو دعوت كرد نزد حاكم بروند و گفت حاكم صحبتى با شما دارد . گفتند تو برو بعد ما مىآئيم . عبدالله بن زبير گفت : در اين موقع كه حاكم ما را خواسته است شما چه حدس مى زنيد ؟ امام فرمود : اظن ان طاغيتهم قد هلك , فكر مى كنم فرعون اينها تلف شده و ما را براى بيعت مى خواهد . عبدالله بن زبير گفت خوب حدس زديد , من هم همين طور فكر مى كنم , حالا چه مى كنيد ؟ امام فرمود من مى روم . تو چه مى كنى ؟ حالا ببينم .
عبدالله بن زبير شبانه از بيراهه به مكه فرار كرد و در آنجا متحصن شد .
امام عليه السلام رفت , عده اى از جوانان بنى هاشم را هم با خود برد و گفت شما بيرون بايستيد , اگر فرياد من بلند شد , بر يزيد تو , ولى تا صداى من بلند نشده داخل نشويد . مروان حكم , اين اموى پليد معروف كه زمانى حاكم مدينه بود آنجا حضور داشت . ( 1 ) حاكم نامه علنى را به اطلاع امام رساند . امام فرمود : چه مى خواهيد ؟ حاكم شروع كرد با چرب زبانى صحبت كردن .
گفت مردم با يزيد بيعت كرده اند , معاويه نظرش چنين بوده است , مصلحت اسلام چنين ايجاب مى كند . . . خواهش مى كنم شما هم بيعت بفرمائيد , مصلحت اسلام در اين است . بعد هر طور كه شما امر كنيد اطاعت خواهد شد .
تمام نقائصى كه وجود دارد مرتفع مى شود . امام فرمود : شما براى چه از من بيعت مى خواهيد ؟ براى مردم مى خواهيد . يعنى براى خدا كه نمى خواهيد . از اين جهت كه آيا خلافت شرعى است يا غير شرعى , و من بيعت كنم تا شرعى باشد كه نيست . بيعت مى خواهيد كه مردم ديگر بيعت كنند . گفت بله .
فرمود پس بيعت من در اين اتاق خ