د مى كنند ) و در بسيارى از كتابهاى خود تكرار مى كنند . آنها اسلام را متهم مى كنند كه دين قضا و قدرى است , دينى است كه براى بشر هيچگونه نقش فعال و مسئوليتى قائل نيست , تعليم مى دهد كه بايد وظايف بشر را به خدا واگذار كرد , تو بايد همينطور منتظر باشى ببينى خدا چه مى كند .
ادعا مى كنند كه اسلام براى بشر آزادى و اختيار قائل نيست , هر چه هست خدا و اراده اوست , اساسا انسان در اين زمينه كاره اى نيست , بنابراين مسئوليت و تعهدى هم ندارد .
اين , افتراى محض است . اتفاقا قرآن يهوديها را به همين جرم محكوم مى كند . وقتى موسى به آنها گفت : يا قوم ادخلوا الارض المقدسه التى كتب الله لكم ( 1 ) به موسى گفتند : اذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون , ( 2 ) موسى ! ما بر جاى خود نشسته ايم , تو و خدا برويد بجنگيد و دشمن را از سرزمين ما خارج كنيد , بعد ما وارد مى شويم ! در جنگ بدر وقتى پيغمبر اكرم با اصحاب خود مشورت مى كرد , فرمود شما چه نظرى داريد ؟ حال كه كاروان فرار كرده است آيا به استقبال دشمن برويم يا به مدينه برگرديم ؟ هر كس اظهار نظرى كرد , ابوذر غفارى يا مقداد كندى , يكى از اين دو بزرگوار گفت : يا رسول الله ! ما كه مثل بنى اسرائيل نمى گوئيم : اذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون , تو و خدا برويد انجام بدهيد , ما وظيفه اى نداريم . ما مى گوئيم هر چه تو فرمان بدهى همان است , اگر بگويى خودتان را به دريا بريزيد , مى ريزيم , بگويى آتش بزنيد , مى زنيم .
به علاوه اين قرآن است كه در موضوع آزادى انسان و مسئوليت و تعهد شخصى او در برابر خود و تكليفش فرياد مى زند :
انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا . ( 1 ) و هديناه النجدين . ( 2 ) و من اراد الاخره و سعى لها سعيها و هو م…من فاولئك كان سعيهم مشكورا . ( 3 ) آيات زيادى در قرآن است كه در آنها عبارت بما كسبت ايديكم ( 4 ) آمده است . قرآن منزه بودن خداوند را از اينكه ما شرور و مفاسد را به او نسبت دهيم مكرر ياد مى كند : ما ظلمناهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون ( 5 ) اگر مردمى بدبخت و بيچاره شدند , ما به آنها ستم نكرديم , خودشان به خودشان ستم كردند .
مطلب ديگرى كه درست نقطه مقابل سخن اين افترابندها و دروغگوهاست اينست كه در اسلام مسئله اى وجود دارد كه در ملتهاى ديگر امروز دنيا به صورت يك قانون دينى وجود ندارد ( البته نمى گويم پيغمبران سلف نداشته اند ) و آن اينست كه اسلام نه تنها فرد را براى خود و در مقابل خداوند از نظر شخص خود مسئول و متعهد مى داند , بلكه فرد را از نظر اجتماع هم مسئول و متعهد مى داند[ . ( امر به معروف و نهى از منكر] ( همين است كه اى انسان ! تو تنها از نظر شخصى و فردى در برابر ذات پروردگار مسئول و متعهد نيستى , تو در مقابل اجتماع خود هم مسئوليت و تعهد دارى . آيا مى توان گفت چنين دينى دين قضا و قدرى است ؟ البته قضا و قدرى به مفهومى كه آنها مى گويند كه كارها را خدا بايد انجام دهد و بشر از اين جريان و مسير خارج است و مسئوليتى  ندارد , آنچنان قضا و قدرى كه از بشر , نفى و سلب آزادى و مسئوليت و تعهد مى كند . قرآن چنين قضا و قدرى را نمى پذيرد . آيا شما در اين زمينه جمله اى بالاتر از اين آيه كوچك كه با تفاوت مختصرى در دو جاى قرآن آمده است , پيدا مى كنيد ؟ ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم .
( 1 ) اين آيه , آب بسيار صاف و پاكى است كه بر سر منتظرها , آنهايى كه به انتظار هستند كه هميشه خدا از يك راه غير عادى كارها را درست كند , مى ريزد . انتظار بيهوده نكشيد[ . ( ان] ( يعنى تحقيقا مطلب اينست , تحقق و واقعيت اينست كه هرگز خداوند اوضاع و احوال را به سود مردم عوض نمى كند حتى يغيروا ما بانفسهم , مگر وقتى كه خود آن مردم آنچه مربوط به خودشان است , آنچه كه در خودشان هست : اخلاق , روحيه , ملكات , جهت , نيات و بالاخره خودشان را عوض كنند . آيا شما مى توانيد صريحتر از اين , مسئوليت پيدا كنيد ؟ آنهم مسئوليت در برابر يك اجتماع , يعنى اجتماع را براى مسئوليت مخاطب قرار بدهد .
در آيه ديگر كه سرنوشت يكى از امم فاسد گذشته را ذكر مى كند مى فرمايد : ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم . ( 2 ) از يك نظر تاكيد در اين آيه بيشتر است . بعد كه مى گويد آنها چنين فاسد شدند و چون وضع خود را خراب كردند ما هم وضع خوبشان را تبديل به وضع خراب كرديم , مى فرمايد : ذلك بان الله[ لم يك] اين , به موجب اينست كه خدا چنين  نبوده است . وقتى مى گوئيم : كان الله يا مى گوئيم : ما كان الله , حكايت مى كند از يك سنت : خدا چنين نيست , يعنى خدايى خدا ايجاب مى كند كه چنين نباشد . ( وقتى انسان مى گويد من چنين نيستم , من چنين نبوده ام , اتكا مى كند به شخصيت خود , مى خواهد بگويد من شخص آنچنانى هستم كه لازمه شخصيت من اينست كه در گذشته چنين باشم , امروز هم چنان باشم ) .
مى فرمايد : ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم . خدا چنين نبوده است , يعنى اللهى الله چنين ايجاب مى كند .
آيه ديگرى در قرآن است كه آنرا به مناسبت لم يك مغيرا مى خواهم عرض كنم : و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا ( 1 ) , ما ملتى را بدون اينكه اتمام حجتى بر ايشان شده باشد , عذاب نمى كنيم . آنگاه ملتى را عذاب مى كنيم كه آنها مطلبى را بفهمند و درك كنند ولى در مقابل فهم و درك خود طور ديگرى عمل كنند . مى فرمايد : ما كنا معذبين ما چنين نبوده ايم . يعنى خدايى ما ايجاب نمى كند كه چنين باشيم , خدايى ما ايجاب مى كند كه طور ديگرى باشيم .
ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم . خدا چنين نيست . آيا ما مى توانيم مدركى بهتر از اين پيدا كنيم ؟ آيا بيشتر از اين مى توان اطمينان پيدا كرد كه[ ( انتظارات] ( به شكل انتظاراتى كه ما داريم بيهوده است ؟ نص قرآن است , با نص قرآن نمى توان كارى كرد .
نكته اى را اقبال لاهورى از همين آيه استنباط كرده است كه نكته بسيار عالى اى است . از ضمير حتى يغيروا استفاده كرده است . مى گويد ( 1 ) قرآن مى فرمايد : حتى يغيروا ما بانفسهم , نمى گويد : حتى يغير ما بانفسهم . اگر چنين مى گفت , معنايش اين بود : خداوند اوضاع و احوالى را كه براى مردمى وجود دارد چه خوب و چه بد , عوض نمى كند مگر آنوقت كه اوضاع و احوالى كه مربوط به خودشان است يعنى مربوط به روح , اخلاق و خصوصياتى كه در دست و عملشان است , عوض شود . نه , مى فرمايد : يغيروا تا خودشان به ابتكار و دست خود و استقلال فكرى خويش اقدام نكنند , وضعشان عوض نمى شود . يعنى اگر ملت ديگرى بيايد و بخواهد به قهر و جبر , اوضاع و احوال مردمى را عوض كند , مادامى كه خود آن مردم تصميم نگرفته اند , مادامى كه خود آن مردم ابتكار به خرج نداده اند , مادامى كه خود آن مردم استقلال فكرى پيدا نكرده اند , وضع آنها به سامان نمى رسد .
اى مردم ! انتظار نداشته باشيد ديگران از خارج بيايند وضع شما را سروسامان دهند . ملتى كه بخواهد مستشار خارجى برايش تصميم بگيرد تا ابد آدم نخواهد شد , چون او يغيروا نيست , بايد يغيروا باشد , بايد ابتكار و فكر و نقشه داش