ه باشد , بايد خودش شخصا براى خود تصميم بگيرد و انتخاب كند . هر وقت ملتى رسيد به جايى كه خودش براى خودش تصميم گرفت و خودش راه خود را انتخاب كرد و خودش در كار خود ابتكار به خرج داد , چنين [ 1 ( اقبال شناسى] ( نوشته سيد غلامرضا سعيدى .
57 ملتى مى تواند انتظار رحمت و تاييد الهى را داشته باشد , انتظار آن چيزهايى كه قرآن نام مى برد : فيضهاى الهى , اعانتهاى الهى , نصرتهاى الهى را داشته باشد . اگر انتظار بيهوده داشتن كار صحيحى بود و انسان مى خواست فقط به شخص خود اتكا كند , حسين بن على عليه السلام شايسته تر از هر كس بود كه منتظر بنشيند تا خدا رحمت خود را بر او و امت او نازل كند . چرا نكرد ؟ حسين مى خواست ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم باشد , مى خواست ابتكار را به دست گيرد , دست به تغييرى در اوضاع اجتماع بزند , همان تعبيرى كه خودش از پيغمبر اكرم بكار مى برد : فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا على الله ان يدخله مدخله .
چگونه عوض كند ؟ چه تصميماتى بگيرد ؟ كارهاى ساده را ما هم بلديم انجام دهيم . خوب شدن ها در سطح مسائل ساده كار همه است . مثلا اسلام توصيه كرده است كه به زيارت حاجى برويد . خوب , ما مى رويم , چايى مى خوريم , گزى مى خوريم و بلند مى شويم مىآييم[ . يا توصيه كرده است] تشييع جنازه كنيد , در مجلس ختم شركت كنيد . اينها كارهاى آسان اسلام است . اين كارهاى ساده از عهده هر كسى بر مىآيد . اسلام هميشه با اين كارها اداره نمى شود . موقعى هم مى رسد كه بايد مثل حسين بن على عليه السلام برخاست و حركت كرد , مثل حسين بن على عليه السلام قيامى كرد كه نه تنها جامعه آنروز اسلامى را تكان بدهد بلكه موجش پنج سال بعد به يك شكل اثر كند , ده سال بعد به شكل ديگرى اثر بخشد , سى سال بعد به شكل ديگرى , شصت سا ل بعد به شكل 58 ديگرى , صد سال , پانصد سال بعد به شكلهاى ديگرى , و بعد از هزار سال نيز الهام دهنده نهضتها باشد . اين را مى گويند : يغيروا ما بانفسهم .
ما بچه هايمان را دوست داريم . آيا حسين بن على عليه السلام بچه هاى خود را دوست نداشت ؟ ! مسلما او بيشتر دوست داشت . ابراهيم خليل اينطور نبود كه كمتر از ما اسماعيلش را دوست داشته باشد , خيلى بيشتر دوست داشت به اين دليل كه از ما انسانتر بود و اين عواطف , عواطف انسانى است . او انسانتر از ما بود و قهرا عواطف انسانى او هم بيشتر بود .
حسين بن على عليه السلام هم بيشتر از ما فرزندان خود را دوست مى داشت .
اما در عين حال او خدا را از همه كس و همه چيز بيشتر دوست مى داشت , در مقابل خداوند و در راه خدا هيچكس را به حساب نمىآ ورد .
نوشته اند ايامى كه اباعبدالله عليه السلام به طرف كربلا مىآمد , همه خانواده اش همراهش بودند . واقعا براى ما قابل تصور نيست . وقتى انسان مسافرتى مى رود و بچه كوچكى همراه دارد , يك مسئوليت طبيعى در مقابل او احساس مى كند و دائما نگران است كه چطور مى شود ؟ .
نوشته اند همينطور كه حركت مى كردند اباعبدالله عليه السلام خوابشان گرفت و همانطور سواره سر روى قاشه اسب ( به اصطلاح خراسانيها[ ( يا] قربوس زين گذاشت . طولى نكشيد كه سر را بلند كرد و فرمود : انا لله و انا اليه راجعون . ( 1 ) تا اين جمله را 1 - سوره بقره , آيه 156 59 گفت و به اصطلاح كلمه استرجاع را به زبان آورد , همه به يكديگر گفتند اين جمله براى چه بود ؟ آيا خبر تازه اى است ؟ فرزند عزيزش , همان كسى كه اباعبدالله عليه السلام او را بسيار دوست مى داشت و اين را اظهار مى كرد , و علاوه بر همه مشخصاتى كه فرزند را براى پدر محبوب مى كند , خصوصيتى باعث محبوبيت بيشتر او مى شد و آن , شباهت كامل بود كه به پيغمبر اكرم ( ص ) داشت , ( حال چقدر انسان ناراحت مى شود كه چنين فرزندى در معرض خطر قرار گيرد ! ) يعنى على اكبر جلو مىآيد و عرض مى كند : يا ابتا لم استرجعت ؟ چرا انالله و انا اليه راجعون گفتى ؟ فرمود : در عالم خواب صداى هاتفى به گوشم رسيد كه گفت : القوم يسيرون و الموت تسير بهم . اين قافله دارد حركت مى كند ولى مرگ است كه اين قافله را حركت مى دهد . اينطور از صداى هاتف فهميدم كه سرنوشت ما مرگ است , ما داريم به سوى سرنوشت قطعى مرگ مى رويم[ . على اكبر سخنى مى گويد] درست نظير همان حرفى كه اسماعيل ( ع ) به ابراهيم ( ع ) مى گويد . ( 1 ) 1 - وقتى ابراهيم ( ع ) به اسماعيل ( ع ) مى گويد فرزندم ! مكرر در عالم رويا مى بينم و اينطور مى فهمم كه ديگر روياى عادى نيست بلكه يك وحى است و من از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم ( ابراهيم به فلسفه اين مطلب آگاه نيست ولى يقين كرده است كه امر خداست ) , اين فرزند چه مى گويد ؟ آيا مثلا گفت : بابا ! خواب است , اگر خواب مردن كسى را ببينيد عمرش زياد مى شود , انشاء الله عمر من زياد مى شود ؟ نه . گفت : يا ابت افعل ما تومر سنجدنى ان شاء الله من الصابرين ( سوره 60 گفت پدر جان ! او لسنا على الحق ؟ مگر نه اينست كه ما بر حقيم ؟ چرا فرزند عزيزم . وقتى مطلب از اين قرار است , ما به سوى هر سرنوشتى كه مى رويم , برويم . به سوى سرنوشت مرگ يا حيات , تفاوتى نمى كند . اساس اينست كه ما روى جاده حق قدم مى زنيم يا نمى زنيم ؟ اباعبدالله عليه السلام به وجد آمد , مسرور شد و شگفت . اين امر را انسان از اين دعايش مى فهمد كه فرمود : من قادر نيستم پاداشى را كه شايسته پسرى چون تو باشد , بدهم .
از خدا مى خواهم : خدايا ! تو آن پاداشى را كه شايسته اين فرزند است , به جاى من بده جزاك الله عنى خير الجزاء .
به چنين فرزندى , چقدر پدر مى خواهد در موقع مناسبى خدمتى بكند , پاداشى بدهد ؟ حالا در نظر بياوريد بعد از ظهر عاشورا است . همين جوان در جلوى همين پدر رفته است به ميدان و شهامتها و شجاعتها كرده است , مردها افكنده است , ضربتها زده و ضربتها خورده است . در حالى كه دهانش خشك و زبانش مثل چوب خشك شده است , از ميدان بر مى گردد . در چنين شرايطى صافات , آيه 102 ) پدر ! همينكه اين مطلب از ناحيه خدا رسيده و وحى و امر خداست , كافى است , ديگر س…ال ندارد . وقتى ابراهيم مى خواهد سر اسماعيل را ببرد . چنين به او وحى مى شود فلما اسلما و تله للجبين و ناديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الر…يا ( سوره صافات , آيه 104 ) ابراهيم ! ما نمى خواستيم كه سر فرزندت را ببرى . هدف ما آن نبود . در آن كار فايده اى نبود . هدف اين بود كه معلوم شود شما پدر و پسر در مقابل امر خدا چقدر تسليم هستيد ؟ تا كجا حاضريد امر خدا را اطاعت كنيد ؟ اين تسليم و اطاعت را هر دو نشان داديد : پدر تا سر حد قربانى دادن , و پسر تا سر حد قربانى شدن . ما بيشتر از اين نمى خواستيم , سر فرزندت را نبر .
61 ( و من نمى دانم شايد آن جمله اى كه آنروز پدر به او گفت , يادش بود ) مىآيد از پدر تمنايى مى كند : يا ابه ! العطش قد قتلنى , و ثقل الحديد اجهدنى فهل الى شربه من الماء سبيل ؟ پدر جان ! عطش و تشنگى دارد مرا مى كشد , سنگينى اين اسلحه مرا سخت به زحمت انداخته است . آيا ممكن است شربت آبى به حلق من برسد تا نيرو بگيرم و برگردم و جهاد كنم ؟ جوابى كه حسين ( ع ) به چنين فرزند رشيدى مى دهد , اينست : فرزند عزيزم ! اميدوارم هر چه