ذهبى گفته است : ((بخارىگـويـد: دربـاره اش سـكـوت اختيار كرده اند؛ احمد و ابن نمير او راوانـهـاده انـد. اسـلم و ديـگـران گـفـتـه انـد: حديث هايش متروك است .نـسـائى گـفـتـه اسـت : ثـقـه نيست . شافعى گفته است : كتاب هاىواقـدى دروغ اسـت . ابـن مـعـيـن گـفـته است : واقدى كسى نيست . جاىديـگـر گـفـتـه اسـت : حـديـث او را نـبـايـد نـوشـت . احـمـد بـنحـنـبل گفته است : واقدى دروغگوست . اسحاق گفته است : از نظر مناو حـديـث جـعـل مـى كـنـد. نـسـائى گـفـتـه اسـت : چـهـارتـن بـهجـعـل حـديث از زبان پيامبر مشهورند... و واقدى در بغداد. ابوزرعهگـفته است : مردم حديث واقدى را وانهاده اند. عبدالله بن على مدينىبـه نـقـل از پـدرش گـويـد: نزد واقدى بيست هزار حديث است كه مننـشـنـيـده ام ؛ و آنـگـاه ضـمـن تـضـعـيـف او گـويد: از او نبايد روايتكرد.))(267)
ايـنها ديدگاه هاى رجاليون اهل تسنن بود؛ ولى رجاليون شيعه نهاو را سـتـوده و نه نكوهش ‍ كرده اند.(268) هر چند مامقانىكـوشـيـده اسـت تـا وى را در زمـره ((حـَسـَن ))هـا بـه شـمـارآورد؛(269) و در ايـن مـيـان تـنـهـا ابـن نـديـمقايل به تشيع اوست .
از ايـن گـذشـتـه ، خـود روايـت مـُرْسـَل است . زيرا راوى نامه يعنىواقـدى پـس از سـال 120 هـجـرى زاده شـده اسـت ؛ وحال آن كه نامه در سال شصتم هجرى نوشته شده است .
به نظر مى رسد، نخستين كسى كه گفته اين نامه براى ابن عباسفـرسـتـاده شـده اسـت ، ابـن عـسـاكـر (در گـذشـتـه بـهسـال 571 ه‍) بـاشـد.(270) پـس از او سـبـط بـن جـوزى(درگـذشـتـه بـه سـال 654 ه‍) و سـپـس مـزّى (در گـذشـتـه بـهسـال 742 ه‍) اسـت . امـا در كـتـاب هـاى تـاريـخـى كهن تر از اينها،مـثـل الفـتـوح و تـاريـخ طـبـرى نشانى از اين نامه ديده نمى شود.اشـعـار نـقـل شـده بـه وسـيـله ابـن جـوزى درذيل اين نامه را صاحب الفتوح نيز آورده است ، با اين تفاوت كه درنـقـل وى مـخـاطـب نـامه مردم مدينه هستند ـ كه ذكرش ‍ خواهد آمد ـ . اينموضوع برانگيزاننده اين شبهه است كه چه بسا اين نامه از ساختههـاى جـيـره خـواران تـاريـخ بـاشـد كه در خدمت شجره ملعونه قراردارند؛ و آن را با اين پندار جعل كرده اند كه به اين وسيله يزيد راتبرئه كنند و بگويند: او به ابن عباس (و بنى هاشم ) نامه نوشتو از طريق آنها با حسين (ع ) سخن گفت ؛ و آن كه هشدار مى دهد معذوراست !نامه يزيد به قريشى هاى مدينه
همچنين در تاريخ آمده است كه يزيد نامه اى براى مردم مدينه نوشتكه چند بيت شعر نيز پيوست داشت ـ همان اشعارى كه ذكر شد ـ . اودر ايـن نـامـه مـردم را تـهـديـد كـرد كـه بايد از هرگونه تحركىبـرخـلاف مـصـالح حـكـومـت امـوى بـرحـذر بـاشند. ابن اعثم كوفىگـويـد: نامه يزيد خطاب به قريش و ديگر بنى هاشم به وسيلهپيك رسيد و اين ابيات را دربرداشت ...
گـويـد: آنـگـاه مـردم مدينه به اين ابيات نظر كردند و سپس آن راهمراه نامه براى حسين بن على ـ رضى الله عنهما ـ فرستادند. چونحسين (ع ) به نامه نگريست دانست كه از يزيد بن معاويه است و درپاسخ چنين نوشت :
بسم الله الرحمن الرحيم
((وَإِنْ كـَذَّبـُوكَ فـَقـُلْ لِي عـَمـَلِي وَلَكـُمْ عَمَلُكُمْ، اءَنْتُمْ بَرِيئُونَ مِمَّااءَعـْمـَلُ وَاءَنـَا بـَرِى ءٌ مـِمَّا تـَعـْمـَلُونَ)).(271) والسـلام(272)
و اگـر تـو را تـكـذيـب كـردنـد، بـگـو:عـمل من به من اختصاص دارد، و عمل شما به شما اختصاص دارد. شمااز آنـچـه مـن انـجـام مـى دهم بيزاريد و من از آنچه شما انجام مى دهيدبيزارم والسلام .
از گـفـتـار مـزّى چـنـيـن برمى آيد كه يزيد اين ابيات را براى ابنعـبـاس و ديـگـر قريش ساكن مكه و مدينه نوشته است ؛ آنجا كه مىگـويـد: ((ايـن ابـيات را براى او و ديگر قريش ساكن مكه و مدينهنوشت )).(273)
نـكـتـه شـايـان تـوجـه ايـن است كه پاسخ امام (ع )، كاشف از تنفركامل نسبت به يزيد است . چرا كه نه از وى نام مى برد و نه به اولقـبـى مى دهد و نه بر او سلام مى كند؛ و اين خود نشان آن است كهيزيد ملعون مصداق بارز تكذيب كنندگان دين و پيامبران و ائمه (ع) است .نقشه كشتن يا دستگيرى امام (ع ) در مكه
پـس از آن كـه تـلاش هـاى حـكـومـت بـنـى امـيـه بـراى دسـتگيرى ياقـتـل امـام (ع ) در مـديـنـه مـنـوره بـا نـاكـامـى رو بـه روشد،(274) تصميم گرفت تدابير لازم را براى ناگهانكشتن يا دستگيرى آن حضرت در مكه مكرمه بينديشد.
نـقـشـه امـويـان بـراى قـتل يا دستگيرى امام در مكه مكرمه از مسلماتتـاريـخى است و همه مورخان بر آن متفقند. در تاءييد اين مطلب همينبس كه امام حسين (ع ) به برادرش محمد حنفيه فرمود:
((بـرادرم ، بـيـم آن دارم كه يزيد بن معاويه مرا ناگهانى در حرمبـكـشـد؛ و مـن كـسـى بـاشم كه به وسيله او حرمت اين خانه شكستهشود!))(275)
و بـه فـرزدق فـرمود: ((اگر شتاب نمى ورزيدم دستگير مى شدم))(276)
بـرخـى مـنـابـع تاريخى نوشته اند كه يزيد، عمرو بن سعيد بنعـاص را بـا يـك لشـكـر گـسـيـل داشـت و امـارت حـج و مـسـؤ وليـتبـرگزارى مراسم حج را بدو سپرد و سفارش كرد، كه حسين را هركجا يافت بكشد...(277)
يك ماءخذ ديگر مى گويد: ((سى تن از بنى اميه را همراه يك گروهفرستاد و فرمان داد كه حسين را بكشند)).(278)
ديگرى مى نويسد: ((آنان به جدّ كوشيدند تا امام را دستگير كنند ونـاگـهـان بـكـشـنـد، گـرچـه او را بـه پـرده هـاى كـعـبـه آويـخـتـهببينند)).(279)
از جمله اسناد تاريخى كاشف از اين حقيقت ، نامه ابن عباس به يزيداست كه در آن آمده است : ((... من هر چيزى را فراموش كنم ، اين را ازيـاد نـمـى بـرم كـه حـسـيـن بـن عـلى را از حـرمرسول خدا به سوى حرم خداوند راندى و كسانى را گماشتى تا اورا بـكـشـند و بالاتر از آن كسانى را وادار ساختى تا در حرم با اوبجنگند...))(280)
بـراى نـشـان دادن ايـن كـه امـويـان قصد داشتند، امام (ع ) را در مكهمكرمه دستگير كنند و يا بكشد، نقل همين اندازه از متون تاريخى بساست .تلاش حكومت محلى اموى در بصره
عبيدالله بن زياد در دوران حكومت خود بر بصره همه ظاهر زندگىسياسى و اجتماعى مردم را زير سيطره خويش گرفته بود؛ و ستمو بـيـداد او مـشـهـور اسـت . او مـيـان قـبـايـل تـفـرقه مى افكند و ميانبـزرگـان و اشـراف ايجاد ناخوشنودى مى كرد؛ و براى اداره امتىكه نسبت به فساد و تبهكارى حكمرانانشان آگاه و از آنها ناراضىبودند، انواع روش هاى نيرنگ آميز را به كار مى بست .
ولى باطن زندگى سياسى و اجتماعى بصره شاهد پديده اى ديگريـعـنـى تـلاش پـنـهـانـى و مبارزه اصولى شيعيان بود. شيعيان درجـلسه هاى پنهانى خود اخبار و رويدادها را به بحث مى گذاشتند ودربـاره آنـهـا با يكديگر به مشورت مى پرداختند. ابن زياد از اينتـلاش هـاى پـنـهـانـى اطـلاعاتى كلى داشت و نسبت به آنها بيمناكبـود. دليـل آن هم لحن گفتار وى در آخرين سخنرانى او در بصره ،پيش از رفتن به كوفه است .
ابن زياد، نامه يزيد را، كه طى آن واليگرى كوفه را بر بصرهافـزوده و از وى خـواسـتـه بـود پـس از دريافت نامه رهسپار كوفهگـر