 كه حسين بن على عليه السلام مى فهميد , نمى فهميدند .
شب تاسوعاست . ذكر خيرى از آن مجاهد فى سبيل الله , آمر به معروف و ناهى از منكر , كسى كه حسين بن على ( ع ) از او در كمال رضايت بود , حضرت عباس عليه السلام بكنيم . روابط , در آن زمان مثل اين زمان نبود .
حوادثى را كه در شام اتفاق مى افتاد , مردمى كه در كوفه يا مدينه بودند , خيلى ديگر خبردار مى شدند و گاهى هيچ خبردار نمى شدند . بهترين دليلش داستان اهل مدينه است : حسين بن على در مدينه قيام مى كند , بيعت نمى كند . مى رود مكه . بعد آن جريانها پيش مىآيد تا شهيد مى شود . تازه عامه مردم مدينه چشمهايشان را مى مالند , كه چرا حسين بن على شهيد شد ؟ برويم شام مركز خلافت تا ببينيم قضيه از چه قرار بوده ؟ يك هيئت هفت هشت نفرى را مامور اين كار مى كنند . مى روند به هشام مدتى در آنجا مى مانند , تحقيق مى كنند , حتى با خليفه ملاقات مى كنند , اوضاع و احوال را كاملا مى بينند و بر مى گردند . وقتى مردم از آنها مى پرسند قضيه از چه قرار بود , مى گويند : نپرسيد كه ما در مدتى كه در شام بوديم , مى ترسيديم كه از آسمان سنگ ببارد و ما هم از بين برويم . ( تازه آن حرفى را كه اباعبدالله ( ع ) گفت : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد ( 1 ) مى فهمند و اعتراف مى كنند كه راست گفت حسين بن على . ) گفتند : مگر چه قضيه اى بود ؟ گفتند : همينقدر به شما بگوييم كه ما از نزد كسى آمده ايم كه علنا شراب مى نوشد , علنا سگ بازى مى كند , يوز بازى مى كند , هر فسقى را انجام مى دهد ( و حتى آنها در تعبير خودشان گفتند ) و با مادر خود زنا مى كند , با محارم خود زنا مى كند . تازه پيش بينى اباعبدالله را فهميدند كه حسين از روز اول اينها را مى دانست .
در عاشورا هم فرمود كه اينها مرا خواهند كشت اما من امروز به شما مى گويم كه بعد از كشتن من , اينها ديگر نخواهند توانست به حكومت خودشان ادامه دهند , آل ابى سفيان ديگر رفتند . آل ابو سفيان كه خيلى زود رفتند , بلكه آل اميه نتوانستند به حكومت خود ادامه دهند چرا كه بعد بنى العباس بر همين اساس آمدند و خلافت را از آنها تصاحب كردند و پانصد سال خلافت  كردند , و حكومت بنى اميه بعد از قضيه كربلا , دائما متزلزل بود . چه اثرى از اين بهتر و بيشتر كه در ميان خود بنى اميه مخالف پيدا كرد .
اينها نيروى معنويت را مى رساند .
همين ابن زياد با آن شقاوت , برادرى دارد به نام عثمان بن زياد .
عثمان آمد به برادرش گفت : برادر ! من دلم مى خواست تمام اولاد زياد به فقر و ذلت و نكبت و بدبختى دچار مى شدند و چنين جنايتى در خاندان ما پيدا نمى شد . مادرش مرجانه يك زن بدكاره است . وقتى كه پسرش چنين كارى را كرد , به او گفت : پسرم ! اين كار را كردى ولى بدان كه ديگر بويى از بهشت به مشامت نخواهد رسيد . مروان حكم , آن شقى ازل و ابد , برادرى دارد به نام يحيى بن حكم . يحيى در مجلس يزيد به عنوان يك معترض از جا بلند شد , گفت : سبحان الله ! اولاد سميه ( يعنى اولاد مادر زياد ) , دختران سميه بايد محترم باشند , ولى آل پيغمبر را تو به اين وضع در اين مجلس حاضر كرده اى ؟ ! آرى , نداى حسينى از درون خانه اينها بلند شد .
داستان هند زن يزيد را هم شنيده ايد كه از اندرون خانه يزيد حركت كرد و به عنوان يك معترض به وضع موجود به سوى او آمد و يزيد مجبور شد اصلا تكذيب بكند , بگويد اصلا من راضى به اين كار نبودم , اين كار را من نكردم , عبيدالله زياد از پيش خود كرد .
آخرين پيش بينى امام حسين ( ع ) اين بود : يزيد مى ميرد . يزيد آن دو سه سال بعد را با يك نكبتى حكومت مى كند و بعد مى ميرد . پسرش معاويه بن يزيد كه خليفه و وليعهد اوست و معاويه اين اوضاع را براى اينها تاسيس كرده بود , بعد از چهل روز رفت بالاى منبر و گفت ايها الناس ! جد من معاويه با على بن ابى طالب جنگيد و حق با على بود نه با جد من , پدرم يزيد با حسين بن على جنگيد و حق با حسين بود نه با پدرم , و من از اين پدر بيزارى مى جويم . من خودم را شايسته خلافت نمى دانم و براى اينكه مثل گناهانى كه جد و پدرم مرتكب شدند , مرتكب نشوم , اعلان مى كنم كه از خلافت كناره گيرى مى كنم . كنار رفت .
اين نيروى حسين بن على ( ع ) بود , نيروى حقيقت بود . در دوست و دشمن اثر گذاشت .
امام صادق ( ع ) فرمود : رحم الله عمى العباس لقد آثر و ابلى بلاء حسنا ( 1 ) . فرمود[ : ( خدا رحمت كند عموى ما عباس را , عجب نيكو امتحان داد , ايثار كرد و حداكثر آزمايش را انجام داد . براى عموى ما عباس مقامى در نزد خداوند است كه تمام شهيدان غبطه مقام او را مى برند .
] ( اينقدر جوانمردى , اينقدر خلوص نيت , اينقدر فداكارى ! ما تنها از ناحيه پيكر عمل نگاه مى كنيم , به روح عمل نگاه نمى كنيم تا ببينيم چقدر اهميت دارد .
شب عاشورا است . عباس در خدمت اباعبدالله عليه السلام نشسته است .
در همان وقت يكى از سران دشمن مىآيد , فرياد مى زند عباس بن على و برادرانش را بگوييد بيايند . عباس مى شنود ولى مثل اينكه ابدا نشنيده است , اعتنا نمى كند . آنچنان در حضور حسين بن على مودب است كه آقا به او فرمود : جوابش را بده هر چند فاسق است . مىآيد مى بيند شمر بن ذى الجوشن است .
روى يك علاقه خويشاوندى دور كه از طرف مادر با عباس دارد و هر دو از يك قبيله اند , وقتى كه از كوفه آمده است به خيال خودش امان نامه اى براى ابوالفضل و برادران مادرى او آورده است . به خيال خودش خدمتى كرده است . تا حرف خودش را گفت , عباس ( ع ) پرخاش مردانه اى به او كرد , فرمود : خدا تو را و آن كسى كه اين امان نامه را به دست تو داده است , لعنت كند . تو مرا چه شناخته اى ؟ درباره من چه فكر كرده اى ؟ تو خيال كرده اى من آدمى هستم كه براى حفظ جان خودم , امامم , برادرم حسين بن على عليه السلام را اينجا بگذارم و بيايم دنبال تو ؟ آن دامنى كه ما در آن بزرگ شده ايم و آن پستانى كه از آن شير خورده ايم , اينطور ما را تربيت نكرده است .
جناب ام البنين همسر على عليه السلام چهار پسر از على دارد . مورخين نوشته اند على ( ع ) مخصوصا به برادرش عقيل توصيه مى كند كه زنى براى من انتخاب كن كه ولدتها الفحوله , از شجاعان زاده شده باشد , از شجاعان ارث برده باشد . لتلدلى ولدا شجاعا مى خواهم از او فرزند شجاع به دنيا بيايد . البته در متن تاريخ ندارد كه على ( ع ) گفته باشد هدف و منظور من چيست . اما آنها كه به روشن بينى على معترف و مومنند , مى گويند على آن آخر كار را پيش بينى مى كرد . عقيل , ام البنين را انتخاب مى كند , به آقا عرض مى كند كه اين زن از نوع همان زنى است كه تو مى خواهى . چهار پسر كه ارشدشان وجود مقدس اباالفضل العباس است از اين زن به دنيا مىآيند . هر چهار پسر در كربلا در ركاب ابا عبدالله حركت مى كنند و شهيد مى شوند . وقتى كه نوبت بنى هاشم رسيد , اباالفضل كه برادر ارشد بود , به برادرانش گفت : برادرانم من دلم مى خواهد شما قبل از من به ميدان برويد , چون مى خواهم اجر شهادت برادر را ادراك كرده باشم . گفتند هر چه تو امر كنى . هر سه نفر شهيد شدند , بعد ابالفضل قيام كرد . اين زن بزرگوار ( ام البنين ) كه تا آنوقت زند