 گفت وضوى هر دوى شما درست است , وضوى من خراب بود . اينطور از طرف اعتراف مى گيرند . حالا اگر در اينجا فورا مى گفتند پيرمرد ! خجالت نمى كشى ؟ ! با اين ريش سفيدت تو هنوز وضو گرفتن را بلد نيستى ؟ ! مرده شور تركيبت را ببرد , او از نماز خواندن هم بيزار مى شد .
يكى از آقايان خطبا نقل مى كرد كه مردى در مشهد اصلا با دين پيوندى نداشت , نه تنها نماز نمى خواند و روزه نمى گرفت , بلكه به چيزى اعتقاد نداشت , يك آدم ضد دين بود . ايشان مى گفت ما مدت زيادى با اين آدم صحبت كرديم تا اينكه نرم و ملايم و واقعا معتقد و مومن شد و روش خود را به كلى تغيير داد , نمازش را مى خواند , روزه اش را مى گرفت , و كارش به جايى كشيد كه با اينكه ادارى بود و پست حساسى هم در خراسان داشت , مقيد شده بود كه نمازش را با جماعت بخواند . مى رفت مسجد گوهر شاد , پشت سر مرحوم آقاى نهاوندى , لباسهايش را مى كند , عبايى هم مى پوشيد . در جلسات ما هم شركت مى كرد . مدتى ما ديديم كه اين آقا پيدايش نيست . گفتيم لابد رفته است مسافرت . رفقا گفتند نه , او اينجاست و نمىآيد . حالا چطور شده است كه در جلسات ما شركت نمى كند , نمى دانيم . بعد كاشف به عمل آمد كه ديگر نماز جماعت هم نمى رود . تحقيق كرديم ببينيم كه  علت چيست ؟ اين مردى كه آنطور رو آورده بود به دين و مذهب , چطور يكمرتبه از دين و مذهب رو برگرداند ؟ رفتيم سراغش , معلوم شد قضيه از اين قرار بوده است : اين آقا چند روز متوالى كه رفته نماز جماعت و در صف چهارم , پنجم مى ايستاده , يك روز يكى از مقدس مابهايى كه در صف اول پشت سر امام مى نشينند و تحت الحنك مى اندازند و نمى دانم مسواك چه جورى مى زنند و هميشه خودشان را از خدا طلبكار مى دانند , در ميان جمعيت , موقع نماز , از آن صف اول بلند مى شود , مىآيد تا اين آدم را پيدا مى كند . روبرويش مى نشيند و مى گويد : آقا ! مى گويد : بله . يك س…الى از شما دارم .
بفرمائيد . شما مسلمان هستيد يا نه ؟ اين بيچاره در مى ماند كه چه جواب بدهد . مى گويد اين چه س…الى است كه شما از من مى كنيد ؟ مى گويد : نه , خواهش مى كنم بفرماييد شما مسلمان هستيد يا مسلمان نيستيد ؟ اين بدبخت ناراحت مى شود , مى گويد من مسلمانم , اگر مسلمان نباشم , در مسجد گوهرشاد , در صف جماعت چكار مى كنم ؟ مى گويد : اگر مسلمانى , چرا ريشت را اينطور كرده اى ؟ از همانجا سجاده را بر مى دارد و مى گويد اين مسجد و اين نماز جماعت و اين دين و مذهب مال خودتان . رفت كه رفت .
اين هم يك جور به اصطلاح نهى از منكر كردن است . يعنى فراراندن و بيزار كردن مردم از دين . براى مخالف تراشى , براى دشمن تراشى , چيزى از اين بالاتر نيست .
يك وقتى يك داستان خارجى در مجله اى خواندم . نوشته  بود دخترى خيلى مذهبى بود . يكى از شاهزادگان , عاشق و علاقمند اين دختر بود ولى مرد شهوتران و عياشى بود و مى خواست او را در دام خودش بيندازد و اين دختر روى آن عفت و نجابتى كه داشت و اينكه پابند اصول ديانت بود , هيچ تسليم اين آقا نمى شد . هر وسيله اى برانگيخت كه او را گول بزند , نشد كه نشد . ديگر تقريبا مايوس شده بود . گذشت . يك روز ديد كسى از طرف اين دختر پيغامى آورد و خلاصه او آمادگى خود را براى اينكه با هم باشند و مدتى خوش باشند , اعلام كرد . شاهزاده تعجب كرد . رفت سراغ او , ديد بله آماده است . در زمينه اين قضيه تحقيق كرد كه اين دختر كه آن مقدار به نجابت و عفت خودش پابند بود , چگونه يكدفعه رو آورد به عياشى و فسق و فجور ؟ معلوم شد قضيه از اين قرار بوده كه يك آقاى كشيش بعد از اينكه احساس مى كند كه اين دختر , يك روح مذهبى دارد , به خيال خودش براى اينكه او را مذهبى تر كند , روزى از اين دختر وقت مى گيرد و مىآيد سراغ او , مى گويد من براى تو هديه اى آورده ام . ظرفى بوده و روى آن حوله اى ق رار داشته است . هديه را جلوى او مى گذارد و حوله را بر مى دارد تا آن را نشان بدهد . يك وقت آن دختر مى بيند يك كله مرده از قبرستان آورده .
تا چشمش مى افتد , تكان مى خورد , مى گويد اين چيست ؟ مى گويد : اين را آوردم تا شما درباره اش فكر و مطالعه كنيد ببينيد دنيا چقدر بى وفاست .
آنچنان نفرتى در دل اين دختر به وجود آورد كه نه تنها اثر موعظه اى نبخشيد , بلكه از آنوقت فكر كرد , گفت من به عكسش عمل مى كنم , دنيايى كه عاقبتش اينست , اين چهار روز عمر را اساسا چرا به اين اوضاع بگذرانيم ؟ به سوى عياشى كشيده شد .
اين هم يكجور موعظه و نصيحت كردن است و باور كنيد كه در ميان مواعظ و نصايحى كه افراد مى كنند , امر به معروف ها و نهى از منكرهايى كه صورت مى گيرد , بسيارى از خود همينها منكر است . من خودم داستانى دارم : در ايامى كه قم بوديم تازه اين شركتهاى مسافربرى راه افتاده بود .
آمديم به قصد مشهد سوار شديم . بعد از مدتى من احساس كردم راننده اتوبوس نسبت به شخص من كه معمم هستم , يك حالت بغض و نفرتى دارد .
نه من او را مى شناختم و نه او مرا مى شناخت . ما يك مسابقه شخصى نداشتيم . در ورامين كه توقف كرد , وقتى خواستم از او بپرسم كه چقدر توقف مى كنيد , با يك خشونتى مرا رد كرد كه ديگر تا مشهد جرات نكنم يك كلمه با او حرف بزنم . پيش خودم توجيهى كردم , گفتم لابد اين لااقل مسلمان نيست , مادى است , يهودى است . . . پيش خودم قطع كردم كه چنين چيزى است . يادم هست آنطرف سمنان كه رسيديم , بعد از ظهر بود , من وقتى رفتم وضو بگيرم تا نماز بخوانم , همين راننده را ديدم كه دارد پاهايش را مى شويد . مراقب او بودم , ديدم بعد كه پاهايش را شست وضو گرفت و بعد نماز خواند . حيرت كردم : اين كه مسلمان و نماز خوان است ! ولى رابطه اش با من همان بود كه بود . شب شد . پشت سر من دو تا دانشجوى تربتى بودند . آنها هم مى خواستند ايام تعطيلات بروند خراسان ( تربت ) .
او برعكس , هر چه كه نسبت به من اظهار تنفر و خشونت داشت , نسبت به آنها مهربانى مى كرد , آنها را دوست داشت . شب كه معمولا مسافرين مى خوابند , از  يكى از آنها خواهش كرد كه بيايد پهلو دستش با هم صحبت كنند تا خوابش نبرد . او هم رفت . هنگامى كه همه خواب بودند , يك وقت من گوش كردم ديدم اين راننده دارد سرگذشت خودش را براى آن دانشجو مى گويد . من هم به دقت گوش مى كردم كه بشنوم . اولا از مردم مشهد گفت كه از آنهايشان كه با آخوندها ارتباط دارند , بدم مىآيد . فقط از آنها كه اعيان هستند , در[ ( ارك] ( هستند , خوشم مىآيد . گفت : خلاصه اين را بدان كه در ميان همه فاميل من , تنها كسى كه راننده است , منم , باقى ديگر دكتر هستند , مهندس هستند , تاجر هستند , افسر هستند , بدبخت فاميل منم . گفت : علتش چيست ؟ گفت من سرگذشتى دارم : پدر من آدم مسلمان و بسيار مرد متدينى بود . من بچه بودم مرا به دبستان فرستاد . پيشنماز محله تا از اين مطلب خبردار شد , آمد پيش پدرم , گفت تو بچه ات را به مدرسه فرستاده اى ؟ ! گفت : بله , گفت : اى واى ! مگر نمى دانى كه اگر بچه ات به مدرسه برود , لا مذهب مى شود ؟ پدر من هم از بس آدم عوامى بود , اين حرف را باور كرد . من هم كه بچه بودم . پدرم ديگر نگذاشت دنبال درس بروم , مرا دنبال كارهاى ديگر فرستاد . يك رو