د ؟ در جنگ بدر چه كسانى را اول به ميدان فرستاد ؟ على را فرستاد كه داماد و پسر عمويش بود و در واقع به منزله فرزندش بود . ( چون على از كودكى در خانه پيغمبر بزرگ شده بود . پيغمبر پسر نداشت , على به منزله پسر پيغمبر بود ) عمويش حمزه را فرستاد كه چقدر او را گرامى مى داشت . پسر عموى خود ابوعبيده بن الحارث را فرستاد كه چقدر نزد او عزيز بود . ( 2 ) حسين بن على چقدر خطابه خواند و چقدر عمل كرد ؟
حجم خطابه هايش چقدر كم , و حجم اعمال او چقدر زياد بود . وقتى عمل باشد , گفتن زياد نمى خواهد . حسين ( ع ) در خطابه اش فرياد مى كشد : فمن كان باذلا فينا محجته , موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانى راحل مصبحا ان شاء الله . ( 1 ) هر كس آماده است كه خون دلش را در راه ما ببخشد , هر كس كه تصميم گرفته است لقاء پروردگار را , چنين كسى با ما كوچ كند . ( برگردد آنكه در هوس كشور آمده است ) آنكه از جان گذشته نيست با ما نيايد , قافله ما , قافله از جان گذشتگان است . در ميان از جان گذشتگان , عزيزترين عزيزان حسين بن على عليه السلام هست .
آيا اگر حسين بن على عليه السلام عزيزانش را در مدينه مى گذاشت كسى معترض آنها مى شد ؟ ابدا . ولى اگر عزيزانش را به صحنه كربلا نمىآورد و خودش تنها به شهادت مى رسيد , آيا ارزشى را كه امروز پيدا كرده است , پيدا مى كرد ؟ ابدا . امام حسين عليه السلام كارى كرد كه يك پاكباخته در راه خدا شود , يعنى عمل را به منتهاى اوج خود برساند . ديگر چيزى باقى نگذاشت كه در راه خدا نداده باشد . عزيزانش هم افرادى نبودند كه حسين عليه السلام آنها را به زور آورده باشد . هم عقيده ها , هم ايمان ها و همفكرهاى خودش بودند . اساسا حسين عليه السلام حاضر نبود فردى كه كوچكترين نقطه ضعفى در وجودش هست , همراهشان باشد . و لهذا دو سه بار در بين راه غربال كرد . روز اولى كه از مكه حركت مى كند , اعلام مى كند كه هر كس جانباز نيست نيايد . اما هنوز بعضى خيال مى كنند كه شايد امام حسين برود كوفه , خبرى بشود , آنجا برود و بيايى باشد , آقايى اى باشد , ما عقب نمانيم , همراه امام حركت مى كنند . عده اى از اعراب باديه در بين راه به حسين بن على عليه السلام ملحق شدند .
امام در بين راه خطبه اى مى خواند : ايها الناس ! هر كس كه خيال مى كند ما به مقامى نائل مى شويم , به جايى مى رسيم , چنين چيزى نيست , برگردد .
بر مى گردند . آخرين غربال را در شب عاشورا كرد ولى در شب عاشورا كسى فاسد از آب در نيامد . تنها صاحب[ ( ناسخ التواريخ] ( اين اشتباه تاريخى را كرده و نوشته است وقتى امام حسين در شب عاشورا براى اصحاب خود صحبت كرد , عده اى از آنان از سياهى شب استفاده كرده و رفتند , ولى اين مطلب را هيچ تاريخى تاييد نمى كند . تنها اشتباه صاحب[ ( ناسخ] ( است و غير از او هيچكس چنين اشتباهى نكرده است و قطعا در شب عاشورا هيچكدام از اصحاب اباعبدالله عليه السلام نرفتند و نشان دادند كه در ميان ما , غش دار و آنكه نقطه ضعفى داشته باشد وجود ندارد .
اگر در روز عاشورا يكى از اصحاب امام حسين حتى بچه اى ضعف نشان مى داد و به لشكر دشمن كه قويتر و نيرومندتر بود ملحق مى شد و خودش را به اصطلاح از خطر نجات مى داد و در پناه آنها مى رفت , براى امام حسين عليه السلام و براى مكتب حسينى نقص بود . اما برعكس , از دشمن به سوى خود آوردند .
دشمنى را كه در مامن و امنيت بود به سوى خود آوردند و در معرض و كانون خطر قرار دادند . يعنى خودشان آمدند . اما از كانون خطر اينها , يك نفر هم به آن مامن نرفت . اگر حسين بن على قبلا آن غربالها و اعلام خطرها را نكرده بود , از اين حادثه ها خيلى پيش مىآمد . يك وقت مى ديدى نيمى از جمعيت رفتند و بعد هم العياذ بالله عليه حسين بن على عليه السلام تبليغ مى كردند . چون آن كسى كه مى رود , نمى گويد من ضعيف الايمانم , من مى ترسيدم , بلكه براى خود توجيهى درست مى كند , دروغى مى سازد و ادعا مى كند كه ما اگر تشخيص مى داديم راه حق همين است , رضاى خدا در اين است , اين كار را مى كرديم , خير , ما تشخيص داديم كه حق با اين طرف است . قهرا براى خود منطق هم مى سازد . ولى چنين چيزى نشد , و اين يكى از بزرگترين افتخارات حسين بن على و مكتب حسينى است . يكى از بزرگترين سردارهاى آنها را به سوى خود آوردند , كسى كه اساسا نامزد اميرى بود[ : ( حربن يزيد رياحى] ( . او آدم كوچكى نبود . اگر حساب مى كردند بعد از عمر سعد شخصيت دوم در اين لشكر كيست , غير از حربن يزيد رياحى كسى نبود . مرد بسيار با شخصيتى بود . به علاوه اولين كسى بود كه با هزار سوار مامور اين كار شده بود . ولى نيرو و جاذبه و ايمان و عمل , امر به معروف عملى حسين بن على عليه السلام حربن يزيد را كه روز اول شمشير به روى امام كشيده بود , وادار به تسليم كرد . توبه كرد , جزء التائبون شد .
التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر .
مردى كه معروف بود به دليرى و دلاورى , و بهترين  دليلش هم اين بود كه هزار سوار به او داده بودند تا جلوى حسين بن على عليه السلام را بگيرد , و يك شجاع نام آورى است , حسين از دل او طلوع كرده است . همانطور كه آتشى كه در دل سماور وجود دارد , آن را به جوش مى رود و در نتيجه بخار فشار مىآورد و سماور را تكان مى دهد و مى لرزاند , آن آتشى كه حسين بن على عليه السلام از حقيقت , در دل اين مرد روشن كرده بود , در مقابل جدارهايى كه در وجودش بود ( او هم مثل ما و شما دنيا مى خواست , پول و مقام و سلامت مى خواست , عافيت مى خواست ) , به او فشار آورده و مى گويد برو به سوى حسين بن على . ولى از طرف ديگر آن افكار مادى كه در هر انسانى وجود دارد , او را وسوسه مى كند : اگر بروم , ساعتى بعد كشته خواهم شد , ديگر زن و فرزندان خود را نخواهم ديد , تمام ثروتم از دستم مى رود , شايد بعد از من اساسا دشمن تمام ثروتم را مصادره كند , بچه هايم بى سرپرست مى مانند , زنم بى شوهر مى ماند . اينها مانع كشيده شدن او به سوى امام مى شود . اين دو نيروى مخالف به او فشار مىآورد . يك وقتى نگاه مى كنند مى بينند حر دارد مى لرزد . كسى از او پرسيد چرا مى لرزى ؟ تو كه مرد شجاعى بودى . خيال كرد لرزشش از ترس او از ميدان جنگ است ! گفت : نه , تو نمى دانى من دچار چه عذاب وجدانى هستم . خودم را در ميان بهشت و جهنم مخير مى بينم . نمى د انم بهشت نسيه را بگيريم يا دنبال همين دنياى نقد بروم كه عاقبتش جهنم است . مدتى در حال كشمكش و مبارزه با خود بود , ولى بالاخره اين مرد شريف و به تعبير امام حسين ( ع ) حر و آزاده تصميم خود را گرفت . براى اينكه دشمن مانعش نشود آرام آرام خود را كنار كشيد , بعد يكمرتبه به اسب خود شلاق زد و به سوى خيام حسينى رفت . ولى براى اينكه خيال نكنند او به قصد حمله آمده است علامت امان نشان داد .
نوشته اند : قلب ترسه , يعنى سپر خودش را واژگونه كرد به علامت اينكه من به جنگ نيامده ام , امان مى خواهم . اول كسى كه با او مواجه شد اباعبدالله عليه السلام بود , چون حضرت در بيرون خيام حرم ايستاده بود .
سلام كرد : السلام عليك يا اباعبدا