له ! عرض كرد آقا من گنهكارم , رو سياه هستم , من همان گنهكار و مجرمى هستم ( اول كسى هستم ) كه راه را بر شما گرفتم . به خداى خود عرض مى كند : خدايا از گناه اين گنهكار بگذار اللهم انى ارعبت قلوب اوليائك خدايا ! من دل اولياء تو را به لرزه در آوردم , آنها را ترساندم . ( اهل بيت حسين بن على عليه السلام وقتى او را در بين راه ديدند , اول بارى بود كه چشمشان به دشمن افتاد . وقتى هزار نفر مسلح را ببينند كه جلويشان ايستاده اند , قهرا حالت رعب و ترس پيدا مى كنند ) آقا من تائبم و مى خواهم گناه خود را جبران بكنم . لكه سياهى كه براى خود به وجود آورده ام , جز با خون با هيچ چيز ديگر پاك نمى شود .
آمده ام كه با اجازه شما توبه كنم . اولا بفرمائيد توبه من پذيرفته است يا نه ؟ امام حسين عليه السلام است , هيچ چيز را براى خود نمى خواهد . با اينكه مى داند حر چه توبه بكند و چه نكند . در وضع فعلى او موثر نيست ولى او حر را براى خود نمى خواهد , براى خدا مى خواهد . در جواب او فرمود : البته توبه تو پذيرفته است . چرا پذيرفته نباشد ؟ مگر باب رحمت الهى به روى يك انسان تائب بسته مى شود ؟ ابدا .
حر از اينكه توبه او مورد قبول واقع شده است خوشحال شد : الحمدلله , پس توبه من قبول است ؟ بله . پس اجازه بدهيد من بروم خودم را فداى شما كنم و خونم را در راه شما بريزم . امام فرمود : اى حر ! تو ميهمان ما هستى , پياده شو ! كمى بنشين تا از تو پذيرايى كنيم . ( من نمى دانم امام با چه مى خواست پذيرايى كند ) ولى حر از امام اجازه خواست كه پائين نيايد . هر چه آقا اصرار كردند , پائين نيامد . بعضى از ارباب سير رمز مطلب را اينطور كشف كرده اند كه حر مايل بود خدمت امام بنشيند ولى يك نگرانى او را ناراحت مى كرد و آن اينكه مى ترسيد در مدتى كه خدمت امام نشسته است , يكى از اطفال اباعبدالله عليه السلام او را ببيند و بگويد اين همان كسى است كه روز اول , راه را بر ما بست , و او شرمنده شود .
براى اينكه شرمنده نشود و هر چه زودتر اين لكه ننگ را با خون خودش از دامن خود بشويد , اصرار كرد اجازه دهيد من بروم . امام فرمود حال كه اصرار دارى مانع نمى شوم , برو .
اين مرد رشيد در مقابل مردم مى ايستد , با آنها صحبت مى كند . چون خودش كوفى است با مردم كوفه موضوع دعوت را مطرح مى كند , مى گويد : مردم ! اتفاقا من خودم جزء كسانى كه نامه نوشته بودند , نيستم ولى شما و سران شما كه اينجا هستند , همه , كسانى هستيد كه به اين مرد نامه نوشتيد , او را به خانه خود دعوت كرديد , به او وعده يارى داديد . روى چه اصلى , روى چه قانونى , روى چه مذهب و دينى , اكنون با مهمان خودتان چنين رفتار مى كنيد ؟ ! بعد معلوم مى شود كه جريانى اين مرد را خيلى ناراحت كرده بود و آن , يك لئامت و پستى اى بود كه اين مردم به خرج دادند , پستى اى كه با روح انسانيت و اسلام ضديت دارد و تاريخ اسلام نشان مى دهد كه هيچگاه اسلام اجازه نمى داد با هيچ دشمنى چنين رفتار شود , يعنى براى اينكه دشمن را سخت در مضيقه قرار دهند , آب را به رويش ببندند . به على بن ابى طالب چنين پيشنهادى شد و مى توانست اين كار را نسبت به معاويه بكند , نكرد . خود حسين بن على همين حر را با اصحابش با اينكه دشمنش بودند , در بين راه سيراب كرد . مسلما حر يادش بود كه ما آب را به روى كسى بستيم كه آن روزى كه تشنه بوديم , بدون اينكه از او بخواهيم , ما را سيراب كرد . او چقدر شريف و عالى و بزرگ بود و هست و ما چقدر پستيم ! گفت : مردم كوفه ! شما خجالت نمى كشيد ؟ ! اين فرات مثل شكم ماهى برق مى زند . آبى را كه بر همه موجودات جاندار حلال است , انسان , حيوان اهلى , وحشى و جنگلى از آن مىآشامد , شما بر فرزند پيغمبر خود بسته ايد ؟ ! اين مرد مى جنگد تا شهيد مى شود . اباعبدالله او را بى پاداش نگذاشت , فورا خود را به بالين اين مرد بزرگوار رساند . برايش غزل خواند : و نعم الحر حربنى رياح ( 1 ) اين حر رياحى چه حر خوبى است . مادرش عجب اسم خوبى برايش انتخاب كرده است . روز اول گفت حر , آزاد مرد . راستى كه تو آزاد مرد بودى . حسين است , بزرگوار و شريف است , تا حدى كه مى تواند اصحاب خود را تفقد مى كند . اين خودش امر به معروف و نهى از منكر است . كسانى كه حسين ( ع ) خود را به بالين آنها رساند مختلف بودند , هر كس در يك وضعى قرار داشت . وقتى امام وارد مى شد يكى هنوز زنده بود و با آقا صحبت مى كرد , ديگرى در حال جان دادن بود .
در ميان كسانى كه با اباعبدالله عليه السلام خود را به بالين آنها رسانيد , هيچكس وضعى دلخراش تر و جانسوزتر از برادرش اباالفضل العباس براى او نداشت . برادرى كه حسين ( ع ) خيلى او را دوست مى دارد و يادگار شجاعت پدرش اميرالمومنين است . در جايى نوشته اند اباعبدالله عليه السلام به او گفت برادرم بنفسى انت عباس جانم ! جان من به قربان تو . اين خيلى مهم است . عباس در حدود بيست و سه سال از اباعبدالله عليه السلام كوچكتر بود ( اباعبدالله 57 سال داشتند و عباس يك مرد جوان 34 ساله بود ) . ابا عبدالله به منزله پدر اباالفضل از نظر سنى و تربيتى به شمار مى رفت , و آنوقت به او مى گويد برادر جان ! بنفسى انت اى جان من به قربان تو ! اباعبدالله كنار خيمه منتظر ايستاده است , يك وقت فرياد مردانه اباالفضل را مى شنود ( نوشته اند اباالفضل ( ع ) چهره اش آنقدر زيبا بود كه كان يدعى بقمر بنى ها شم در زمان خود معروف به ماه[ ( بنى هاشم] ( بود . اندامش به قدرى رسا بود كه بعضى از اهل تاريخ نوشته اند : و كان يركب الفرس المطهم و رجلاه يخطان فى الارض . سوار اسب تنومندى شد , پايش را كه از ركاب مى كشيد , با انگشت پايش مى توانست زمين را خراش بدهد .
حالا گيرم به قول مرحوم آقا شيخ محمد باقر بيرجندى يك  مقدار مبالغه باشد , ولى نشان مى دهد كه اندام بسيار بلند و رشيدى داشته است , اندامى كه حسين از نظر كردن به آن لذت مى برد ) .
وقتى كه حسين ( ع ) به بالاى سر او مىآيد , مى بيند دست در بدن او نيست , مغز سرش با يك عمود آهنين كوبيده شده و به چشم او تير وارد شده است . بى جهت نيست كه گفته اند : لما قتل العباس بان الانكسار فى وجه الحسين , عباس كه كشته شد , ديدند چهره حسين شكسته شد . خودش فرمود : الان انقطع ظهرى و قلت حيلتى .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم
و صلى الله على محمد و آله الطاهرين .

1- سوره توبه , آيه 112 .
2- در اينجا , چند ثانيه از سخنرانى روى نوار ضبط نشده است .
1- نهج البلاغه , خطبه 107 .
1 - نهج البلاغه , خطبه 175 ( شبيه اين عبارت ) .
2- كافى ج 2 ص 78 باب ورع .
1 - سوره مزمل , آيه 20 .
2 - اين سه نفر رفتند و با سه نفر ديگر مبارزه كردند و هر سه نفر از طرف دشمن را كشتند . ولى از اين سه نفر ابوعبيده بن الحارث جراحت بسيار سختى برداشت كه البته بعد هم شهيد شد و از دنيا رفت ولى على بن ابى طالب عليه السلام و حمزه سيدالشهدا آسيب زيادى نديدند , برگشتند .
1-  لهوف ص 26 .
1- مقتل مقرم ص 303 .

جلسه پنجم : ارزش امر به معروف و نهى از منكر از نظر علماى اسلام

الحمد لله رب العالمين , بارى الخلائق اجمعين , و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سي