بى كه تو مى گويى , برخودم نيز پنهان نيست , خودم هم مى دانم .
اباعبدالله ( ع ) در چنين جريانى ثابت كرد كه به خاطر امر به معروف و نهى از منكر , به خاطر اين اصل اسلامى مى توان جان داد , عزيزان داد , مال و ثروت داد , ملامت مردم را خريد و كشيد . چه كسى توانسته است در دنيا به اندازه حسين بن على به اصل امر به معروف و نهى از منكر ارزش بدهد ؟ معنى نهضت حسينى اينست كه امر به معروف و نهى از منكر آنقدر بالاست كه تا اين حد در راه آن مى توان فداكارى كرد .
ديگر با نهضت حسينى جايى براى اين سخن باقى نمى ماند كه امر به معروف و نهى از منكر مرز مى شناسد . خير , مرز نمى شناسد . بله , مفسده مى شناسد .
يعنى آنها كه مى گويند امر به معروف و نهى از منكر مشروط به عدم مفسده است , درست مى گويند . اگر هم ضرر را به معنى مفسده مى گيرند , درست مى گويند . بدين معنى كه ممكن است من گاهى امر به معروف و نهى از منكر بكنم , بخواهم خدمتى به اسلام بكنم , ولى همين امر به معروف و نهى از منكر من مفسده ديگرى براى اسلام به وجود آورد نه براى من . مفسده اى براى اسلام به وجود آورد كه آن مفسده از اين خدمتى كه من از اين راه به اسلام مى كنم , بيشتر است . بسيارند افرادى كه نهى از منكر مى كنند ولى نه تنها نتيجه اى نمى گيرند , بلكه با نهى از منكرشان آن كسى را كه نهى از منكر مى كنند به كلى از دين برى مى كنند . من مسئله ترتب مفسده را مى پذيرم اما مسئله ضرر را , آنهم ضرر شخصى كه مرز امر به معروف و نهى از منكر , ضرر شخصى است ( درباره هر موضوعى مى خواهد باشد ) نمى پذيرم , به دليل اينكه حسين بن على نپذيرفت و به دلائل ديگر كه فعلا مجال بحث در آنها نيست .
حسين بن على ( ع ) به اين اصل تمسك كرد و اثبات نمود كه من به اين دليل قيام كردم , يا لااقل يكى از عوامل و عناصرى كه مرا به اين نهضت وادار كرد , همين است . او در زمان معاويه علائم و قرائنى نشان مى داد كه معلوم بود خودش را براى قيام آماده مى كند . صحابه پيغمبر را در منى جمع كرد و براى آنها صحبت نمود آنها را روشن كرد , حقايق را به آنها گفت , مفاسد اوضاع را برايشان نماياند , فرمود شما هستيد كه چنين وظيفه اى داريد . آن حديث معروف بسيار مفصل و عالى كه در[ ( تحف العقول] ( هست اين جريان را و اينكه حسين بن على چگونه فكر مى كرده است , كاملا نشان مى دهد .
حسين ( ع ) در اواخر عمر معاويه نامه اى به او مى نويسد و او را زير رگبار ملامت خود قرار مى دهد و از آن جمله مى گويد : معاويه بن ابى سفيان ! به خدا قسم من از اينكه الان با تو نبرد نمى كنم , مى ترسم دربارگاه الهى مقصر باشم . مى خواهد بگويد خيال نكن اگر حسين امروز ساكت است , در صدد قيام نيست . من به دنبال يك فرصت مناسب هستم تا قيام من موثر باشد و مرا در راه آن هدفى كه براى رسيدن به آن كوشش مى كنم , يك قدم جلو ببرد . روز اولى كه از مكه بيرون مىآيد , در وصيتنامه اى كه به محمد ابن حنفيه مى نويسد , صريحا مطلب را ذكر مى كند : انى ما خرجت اشرا ولا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما , و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى , اريد عن آمر بالمعروف و انهى عن المنكر ( 1 ) .
ابا عبدالله در بين راه , در مواقع متعدد به اين اصل تمسك مى كند , و مخصوصا در اين مواقع , اسمى از اصل دعوت و اصل بيعت نمى برد . عجيب اينست كه در بين راه هر چه كه قضاياى وحشتناكتر و خبرهاى مايوس كننده تر از كوفه مى رسيد , خطبه اى كه حسين مى خواند , از خطبه قبلى داغتر بود .
گويا بعد از رسيدن خبر شهادت مسلم , اين خطبه معروف را مى خواند : ايها الناس ! ان الدنيا قد ادبرت و اذنت بوداع , و ان الاخره قد اقبلت و اشرفت بصلاح اقتباس از كلمات پدر بزرگوارش است . سپس مى فرمايد : الا ترون ان الحق لايعمل به , و ان الباطل لا يتناهى عنه ؟ ليرغب المومن فى لقاء الله محقا ( 2 ) . آيا نمى بينيد به حق عمل نمى شود ؟ آيا نمى بينيد قوانين الهى پايمال مى شود ؟ آيا نمى بينيد اينهمه مفاسد پيدا شده واحدى نهى نمى كند و احدى هم باز نمى گردد ؟ ليرغب المومن فى لقاء الله محقا در چنين شرايطى يك نفر مومن ( نفرمود : من كه حسين بن على هستم دستور خصوصى دارم , من چون امام هستم وظيفه ام اينست ) بايد از جان خود بگذرد و لقاء پروردگار را در نظر بگيرد . در چنين شرايطى از جان بايد گذشت . يعنى امر به معروف و نهى از منكر , اينقدر ارزش دارد .
در يكى از خطابه هاى بين راه بعد از اينكه اوضاع را تشريح مى كند , مى فرمايد : انى لاارى الموت الاسعاده و الحياه مع الظالمين الابرما ( 1 ) . ايها الناس ! در چنين شرايطى , در چنين اوضاع و احوالى , من مردن را جز سعادت نمى بينم . ( بعضى نسخه ها شهاده نوشته اند و بعضى سعاده ) من مردن را شهادت در راه حق مى بينم . يعنى اگر كسى در راه امر به معروف و نهى از منكر كشته شود , شهيد شده است . ( معناى من مردن را سعادت مى بينم نيز همين است . ) و الحياه مع الظالمين الا برما , من زندگى كردن با ستمگران را مايه ملامت مى بينم , روح من روحى نيست كه با ستمگر سازش كند .
از همه بالاتر و صريحتر , آن وقتى است كه ديگر اوضاع صددرصد مايوس كننده است . آن وقتى است كه به مرز عراق وارد شده و با لشكر حربن يزيد رياحى مواجه گرديده است . هزار نفر مامورند كه او را تحت الحفظ به كوفه ببرند . در اينجا حسين بن على ( ع ) خطابه معروفى را كه مورخين معتبرى امثال طبرى نقل كرده اند ايراد و در آن به سخن پيغمبر تمسك مى كند , به اصل امر به معروف و نهى از منكر تمسك مى كند : ايها الناس ! من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله , ناكثا لعهد الله مستاثرا لفىء الله , معتديا لحدود الله , فلم يغير عليه بقول و لا فعل كان حقا على الله ان يدخله مدخله . الا و ان هولاء القوم قد احلوا حرام الله و حرموا حلاله , و استاثروا فى الله . ( 2 ) يك صغرا و كبراى بسيار كامل مى چيند . طبق قانون معروف , اول يك كبراى كلى را ذكر مى كند : ايها الناس ! پيغمبر فرمود : هر گاه كسى حكومت ظالم و جائرى را ببيند كه قانون خدا را عوض مى كند , حلال را حرام , و حرام را حلال مى كند , بيت المال مسلمين را به ميل شخصى مصرف مى كند , حدود الهى را بر هم مى زند , خون مردم مسلمان را محترم نمى شمارد , و در چنين شرايطى ساكت بنشيند , سزاوار است خدا ( حقا خدا چنين مى كند , يعنى در علوم الهى ثابت است ) كه چنين ساكتى را به جاى چنان جائر و جابرى ببرد . بعد صغراى مطلب را ذكر مى كند : ان هولاء القوم . . . اينها كه امروز حكومت مى كنند ( آل اميه ) همينطور هستند . آيا نمى بينيد حرامها را حلال كردند و حلالها را حرام ؟ آيا حدود الهى را به هم نزدند , قانون الهى را عوض نكردند ؟ آيا بيت المال مسلمين را در اختيار شخصى خودشان قرار ندادند و مانند مال شخصى و براى شخص خودشان مصرف نمى كنند ؟ بنابر اين هر كس كه در اين شرايط ساكت بماند , مانند آنهاست . بعد تطبيق به شخص خود كرد : و انا احق من غير من از تمام افراد ديگر براى اينكه اين دستور جدم را عملى كنم , شايسته ترم .
وقتى انسان حسين را با اين صفات و خصائل مى شناسد , مى بيند حق است و سزاوار است كه نام او تا ابد زنده بمان