د , چون حسين مال خود نبود , خودش را فداى انسان كرد , فداى اجتماع انسانى كرد , فداى مقدسات بشر كرد , فداى توحيد كرد , فداى عدالت كرد , فداى انسانيت كرد . از اين جهت افراد بشر همه او را دوست مى دارند . وقتى انسان , ديگرى را مى بيند كه در او هيچ چيزى از خود فردى وجود ندارد و هر چه هست شرافت و انسانيت است , او را با خودش متحد و يكى مى بيند .
حر بعد از برخورد با اباعبدالله مى خواست ايشان را به طرف كوفه ببرد و امام امتناع كرد . حسين حاضر نبود تن به ذلت بدهد , چون او مى خواست آقا را تحت الحفظ ببرد . فرمود ابدا من نمىآيم . بالاخره پس از مذاكراتى قرار شد راهى را بگيرند كه نه منتهى به كوفه بشود و نه منتهى به مدينه , يعنى به اصطلاح جهت غرب را بگيرند , كه آمدند تا منتهى شد به سرزمين كربلا . روز دوم محرم اباعبدالله ( ع ) وارد كربلا شد . خيمه و خرگاه خود را با جمعيتى در حدود هفتاد و دو نفر بپا كرد . از آن طرف لشكر دشمن با هزار نفر در نقطه مقابل چادر زد . پيكهاى دشمن دائما در رفت و آمد بودند . روزهاى بعد براى دشمن مدد آمد . مددها هزار نفر , سه هزار نفر و پنج هزار نفر بود تا روز ششم كه نوشته اند حتى كملت ثلاثين , تا اينكه سى هزار نفر كامل شدند . پسر زياد تصميم گرفت آن كسى كه به او حكومت و امارت مى دهد , فرماندهى اين لشكر را مى دهد , پسر سعد باشد . در اين جهت به اصطلاح يك ملاحظه روانى را كرد , چون او پسر سعد وقاص بود و سعد وقاص گذشته از نقطه ضعفى كه از نظر تشيع دارد به خاطر اينكه در دوره خلافت اميرالمومنين عزلت اختيار كرد , نه اين طرف آمد و نه آن طرف , در دوران غزوات اسلامى و در دوره پيغمبر اكرم افتخارات زيادى براى خود كسب كرده است و قهرا در ميان مردم شهرت و معروفيت و محبوبيتى داشت . او در نظر مردم آن سردار قهرمانى بود كه در غزوات اسلام فتوحات زيادى كرده است .
پسر زياد , پسر او را انتخاب كرد تا از نظر روانى استفاده كند . يعنى اينطور به مردم بفهماند كه اين هم جنگى است در رديف آن جنگها . همانطور كه سعد وقاص با كفار مى جنگيد , پسر سعد هم ( العياذ بالله ) با فرقه اى كه از اسلام خارجند مى جنگد . اين مرد طماع كه خودش طمع خودش را بروز داد , مردى كه فهميده بود و به هيچ وجه نمى خواست زير اين بار برود , شروع كرد به التماس كردن از ابن زياد كه مرا معاف كن . او هم نقطه ضعف اين را مى دانست . قبلا فرمانى براى او صادر كرده بود براى حكومت رى و گرگان . گفت : فرمان مرا پس بده , مى خواهى نروى نرو . او هم كه اسير اين حكومت بود و آرزوى چنين ملكى را داشت , گفت : اجازه بده من بروم تامل كنم . با هر كس از كسان خود كه مشورت كرد , ملامتش كرد , گفت : مبادا چنين كارى بكنى . ولى در آخر طمع غالب شد و اين مرد , قبولى خودش را اعلام كرد .
در كربلا كوشش مى كرد خدا و خرما را با همديگر جمع كند , كوشش مى كرد بلكه بتواند به شكلى به اصطلاح صلح برقرار كند , يعنى خودش را از كشتن حسين بن على معاف كند , لااقل خودش را نجات بدهد , بعد هر چه شد , شد .
دو سه جلسه با اباعبدالله مذاكره كرد .
به قول طبرى چون در اين مذاكرات , فقط اين دو نفر شركت كرده اند از متن مذاكرات اطلاع درستى در دست نيست . فقط آن مقدارى در دست است كه بعدها خود عمر سعد نقل كرده است يا ما از زبان ائمه اطهار اطلاعاتى در اين زمينه داريم , والا اطلاع ديگرى در دست نيست . خيلى كوشش مى كرد بلكه كارى بكند ( و حتى نوشته اند گاهى هم دروغهايى جعل مى كرد ) كه غائله بخوابد . آخرين نامه اش كه براى عبيدالله زياد آمده , عده اى دور و بر مجلس نشسته بودند .
عبيدالله اندكى به فكر فرو رفت , گفت شايد بشود اين قضيه را با مسالمت حل كرد . ولى آن بادنجان دو رقاب چين ها , كاسه هاى داغتر از آش كه هميشه هستند , مانع شدند . يكى از آنها شمر بن ذى الجوشن بود . از جا بلند شد و گفت : امير ! بسيار دارى اشتباه مى كنى . امروز حسين در چنگال تو گرفتار است , اگر از اين غائله نجات پيدا كند[ ديگر بر او دست نخواهى يافت ] . مگر نمى دانى شيعيان پدرش در اين كشور اسلامى كم نيستند , زيادند , منحصر به مردم كوفه نيستند . از كجا كه شيعيان , از اطراف و اكناف جمع نشوند ؟ و اگر جمع شدند تو از عهده حسين بر نمىآيى . نوشته ان د مثل آدمى كه خواب باشد , يكدفعه بيدار شد , گفت : راست گفتى , بعد اين شعر را خواند : الان قد علقت مخالبنا به { يرجو النجاه ولات حين مناص و متقابلا بر عمر سعد خشم گرفت . گفت : او چه نزديك بود ما را اغفال كند . فورا نامه اى به عمر سعد نوشت كه ما تو را نفرستاده بوديم بر وى آنجا نصايح پدرانه براى ما بنويسى . تو مامورى , سربازى , بايد انضباط داشته باشى , هر چه من به تو فرمان مى دهم , بايد بى چون و چرا اجرا كنى . اگر نمى خواهى برو كنار , ما كس ديگرى را مامور اين كار خواهيم كرد . نامه را داد به شمر بن ذى الجوشن , گفت اين را به دستش بده . ضمنا نامه فرمان محرمانه اى نوشت و داد به دست شمر , گفت اگر عمر سعد از جنگيدن با حسين امتناع كرد , به موجب اين فرمان و ابلاغ گردنش را مى زنى , سرش را براى من مى فرستى و امارت لشكر با خودت باشد .
نوشته اند عصر تاسوعا بود كه اين نامه به وسيله شمر بن ذى الجوشن به كربلا رسيد . ( روز تاسوعا براى اهل بيت پيغمبر , روزى خيلى غمناكى بوده است . امام صادق فرمود : ان تاسوعا يوم حوصر فيه الحسين ( 1 ) , تاسوعا روزى است كه در آن , حسين در محاصره سختى قرار گرفت . روزى است كه براى لشكريان عمر سعد كمكهاى فراوان رسيد , ولى براى اهل بيت پيغمبر كمكى نرسيد . ) عصر روز تاسوعاست كه اين لعين ازل و ابد به كربلا مى رسد .
ابتدا آن نامه علنى را به عمر سعد مى دهد , منتظر , و آرزو مى كند كه او بگويد خير من با حسين نمى جنگم , تا به موجب آن فرمان , گردن عمر سعد را بزند و خودش فرمانده لشكر بشود . ولى بر خلاف انتظار او , عمر سعد نگاهى به او كرد و گفت : حدس من اينست كه نامه من در پسر زياد موثر مى افتاد و تو حضور داشتى و مانع شدى . گفت حالا هر چه هست نتيجه را بگو ! مى جنگى يا كنار مى روى ؟ گفت نه به خدا قسم مى جنگم , آنچنان كه سرها و دستها به آسمان پرتاب بشود . گفت تكليف من چيست ؟
عمر سعد مى دانست كه اين هم نزد عبيدالله زياد مقامى دارد ( هم سنخ اند , هر چه كه شقى تر و قسى القلب تر بودند مقربتر بودند . ) گفت تو هم فرمانده پياده باش .
فرمان , خيلى شديد بود , اين بود كه به مجرد رسيدن نامه من , بر حسين سخت بگير . حسين بايد يكى از اين دو امر را بپذيرد , يا تسليم بلاشرط و يا جنگيدن و كشته شدن , سوم ندارد . نوشته اند نزديك غروب تاسوعاست , حسين بن على در بيرون يكى از خيمه ها نشسته است در حالى كه زانوها را بلند كرده و دستها را روى زانو گذاشته است و سر را روى دستها , و خوابش برده است . در همين حال عمر سعد تا اين فرمان را خواند و تصميم گرفت , فرياد كشيد : يا خيل الله ! اركبى و بالجنه ابشرى ( مغالطه و حقه بازى و رياكارى را ببينيد ! ) لشكر خدا سوار شويد ! من شما را به بهشت بشارت مى دهم . نوشته اند اين سى هزار لشكر در حالى كه دور تا دور خيمه هاى حسين را گرفته بود