ها فقط مرا مى خواهند , جز من با كسى كارى ندارند , بيعتى اگر با من كرديد , برداشتم . همه آزاديد . هر كس مى خواهد برود , برود . به اصحابش گفت : هر كدام از شما مى توانيد دست يكى از اهل بيت مرا بگيريد و با خودتان ببريد . ولى اصحاب حسين غربال شده بودند .
نوشته اند همه يكصدا گفتند : اين چه سخنى است كه شما به ما مى گوئيد ؟ ! ما برويم و شما را تنها بگذاريم ؟ ! ما يك جان بيشتر نداريم كه فدا كنيم , اى كاش خدا هزار جان پى در پى به ما مى داد , كشته مى شديم و دوباره زنده مى شديم , هزار جان در راه تو فدا مى كرديم , يك جان كه قابل نيست .
جان ناقابل من قابل قربان تو نيست .
نوشته اند : بداهم بذلك اخوه ابوالفضل العباس اول كسى كه اين سخن را به زبان آورد , برادر رشيدش ابوالفضل العباس بود . ( امشب ما ذكر خيرى و توسلى پيدا مى كنيم به يتيم امام حسن , قاسم كه در شب عاشورا جريانى دارد ) . بعد از آنكه همه وفاداريشان را اعلام كردند , اباعبدالله سخن خودش را عوض كرد . پرده ديگرى از حقايق را به آنها نشان داد . فرمود : پس حالا من حقيقت را به شما بگويم : بدانيد فردا تمام ما شهيد خواهيم شد يك نفر از ما كه در اينجا هستيم , زنده نخواهد ماند . همه گفتند : خدا را شكر مى كنيم كه چنين شهادتى و چنين موهبتى را نصيب ما كرد . ( يكى از دوستان تذكر بسيار خوبى داد . دو نفر از بزرگان ما , از پيشوايان ما , حضرت آيت الله العظمى آقاى حكيم دامت بركاته , و آيت الله علامه مجاهد صاحب[ ( الغدير] ( علامه امينى , اين هر دو بزرگوار مى دانيم بيمارند , در بيمارستانهاى خارج هستند و وظيفه ماست كه براى همه مومنين و مومنات دعا كنيم , بالخصوص براى رهبران و پيشوايان خودمان : خدايا ! به حق حسين بن على و به حق روح و دل پاك قاسم بن الحسن , اينها كه گفتيم و آنها كه در دل ماست , شفاى عاجل عنايت بفرما . ) اين طفل سيزده ساله در كنار مجلس نشسته است . وقتى كه اباعبد الله اين مژده را مى دهد كه فردا همه شهيد مى شوند , او با خود فكر مى كند كه شايد مقصود , مردان بزرگ باشد و ما بچه ها مشمول نباشيم . يك بچه سيزده ساله حق دارد چنين فكر كند . نگران است , مضطرب است . يكمرتبه سر را جلو آورد و عرض كرد : يا عما ! و انا فيمن يقتل ؟ آيا من هم فردا كشته خواهم شد يا كشته نمى شوم ؟ حسين بن على نگاه رقت آلودى كرد . فرمود : پسر برادر ! من اول از تو سوالى مى كنم , سوال مرا جواب بده بعد به سوال تو پاسخ مى دهم . عرض كرد : عموجان بفرمائيد ! فرمود : مرگ در ذائقه تو چه طعمى دارد ؟ فورا گفت : عموجان ! احلى من العسل چنين مرگى در كام من از عسل شيرينتر است . ( يعنى من كه مى پرسم براى اينست كه مى ترسم فردا اين موهبت شامل حال من نشود . ) فرمود : بله فرزند برادر ! تو هم فردا شهيد خواهى شد اما بعد از آنكه مبتلا به يك بلاى بسيار سخت و يك درد بسيار شديد مى شوى . ولى اباعبدالله توضيح نداد كه اين بلا چيست . اما روز عاشورا روشن كرد كه مقصود اباعبدالله چيست . قاسم به ميدان مى رود . چون كوچك است , اسلحه اى كه با تن او مناسب باشد , نيست . ولى در عين حال شيربچه است , شجاعت به خرج مى دهد , تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش وارد مىآيد از روى اسب به روى زمين مى افتد . حسين با نگرانى بر در خيمه ايستاده , اسبش آماده است , لجام اسب را در دست دارد , مثل اينكه انتظار مى كشد , ناگهان فرياد يا عماه در فضا پيچيد , عمو جان من هم رفتم , مرا درياب .
مورخين نوشته اند حسين مثل بازشكارى به سوى قاسم حركت كرد . كسى نفهميد با چه سرعتى بر روى اسب پريد و با چه سرعتى به سوى قاسم حركت كرد . عده زيادى از لشكريان دشمن ( حدود دويست نفر ) بعد از اين كه جناب قاسم روى زمين افتاد , دور بدن اين طفل را گرفتند براى اينكه يكى از آنها سرش را از بدن جدا كند . يك مرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت مىآيد , مثل گله روباهى كه شير را مى بيند فرار كردند , و همان فردى كه براى بريدن سر قاسم پايين آمده بود , در زير دست و پاى اسبهاى خودشان , لگدمال و به درك واصل شد . آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسى نفهميد قضيه از چه قرار شد . دوست و دشمن از اطراف نگران هستند . فاذن جلس الغبره تا غبارها نشست , ديدند حسين بر بالين قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است . فرياد مردانه حسين را شنيدند كه گفت : عزيز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك فرزند برادر ! چقدر بر عموى تو ناگوار است كه فرياد كنى و عمو جان بگويى و نتوانم به حال تو فايده اى برسانم , نتوانم به بالين تو بيايم و يا وقتى كه به بالين تو مىآيم كارى از دستم برنيايد . چقدر بر عمومى تو اين حال ناگوار است . ( 1 ) راوى گفت : در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسين است , از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمين مى كوبد . در همين حال فشهق شهقه فمات فريادى كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد . يك وقت ديدند اباعبدالله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت . ديدند قاسم را مى كشد و به خيمه گاه مىآورد . خيلى عظيم و عجيب است : وقتى كه قاسم مى خواهد به ميدان برود , از 1 - در قم شنيدم يكى از وعاظ معروف اين شهر , اين ذكر مصيبت را در محضر مرحوم آيه الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى رضوان الله تعالى عليه خوانده بود . ( بسيار بسيار مردم مخلصى بوده است , از كسانى بود كه شيفته اهل بيت پيغمبر اكرم ( ص ) بود , و اين به تواتر براى من ثابت شده است . من محضر شريف اين مرد را در ك نكردم , ده ماه بعد از فوت ايشان به قم مشرف شدم . كسانى كه ديده بودند , مى گفتند اين پيرمرد نام حسين بن على را كه مى شنيد , بى اختيار اشكش جارى مى شد ) بقدرى اين مرد گريه كرد و خودش را زد كه بيحال شد . بعد به آن واعظ گفت : خواهش مى كنم هر وقت من در جلسه هستم اين روضه را تكرار نكن كه من طاقت شنيدن آن را ندارم . اباعبدالله خواهش مى كند , اباعبدالله دلش نمى خواهد اجازه بدهد , وقتى كه اجازه مى دهد دست به گردن يكديگر مى اندازند , گريه مى كنند تا هر دو بيحال مى شوند . اينجا منظره بر عكس شد . يعنى اندكى پيش حسين و قاسم را ديدند در حالى كه دست به گردن يكديگر انداخته بودند , ولى اكنون مى بينند حسين قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهايش به پائين افتاده است چون ديگر جان در بدن ندارد .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم
وصلى الله على محمد و آله الطاهرين .

1- سوره توبه , آيه 112 .
1- نهج البلاغه , خطبه 107 .
2- فرض كنيد ارزش ناخن گرفتن كه در روز جمعه مستحب است , آنقدر بالا بيايد كه جاى امر به معروف و نهى از منكر را بگيرد . يا شانه زدن موى سر يا موى ريش به اندازه امر به معروف و نهى از منكر و بالاتر از آن ارزش پيدا كند . و يا زيارت مستحبى رفتن در حد ارزشهاى درجه اول شمرده شود .
1- سوره بقره , آيه 195 .
2 - سوره نساء , آيه 93 .
1 - سوره حديد , آيه 25 .
2 - سوره آل عمران , آيه 103 .
1- مقتل خوارزمى ج 1 ص 188 .
2- تحف العقول ص 245 با اندكى اختلاف .
1- همان مدرك .
2 - تاريخ طبرى ج 4 ص 304 .
1- الان چنگال ما به او گرفته و او راه نجات مى جويد ولى زمان رهايى گذشته است] .
1- نفس المهموم ص 225 به نقل از كافى ج 4 ص 147 .
1 - لهوف ص 33 .

جلسه ششم : 