ه و با فريب مردم واردشـونـد. آنـهـا مـجـبـور بـودنـد بـا لبـاسمـبـدّل و از راه ويـژه مـسؤ ولان رسمى وارد شوند؛ و به اين ترتيبمـردم را بـه اشـتباه بيندازند تا فكر كنند كه او همان محبوبى استكه شوق ديدارش را دارند. عبيدالله نيز با استفاده از اين شيوه واردقصر شد و براى سركوب قيام مردم كوفه و ازميان بردن محبوبىكـه سـويـشـان مى آمد، دست به كار كشيدن نقشه و گرفتن تصميملازم گرديد.
نيرنگ ابن زياد هنگام ورود به كاخ
تـاريـخ ، ادامـه داسـتـان نـيـرنـگ ابـن زيـاد را ايـن گـونـهنـقـل مـى كـنـد: عـبـيـدالله شب هنگام همراه با گروهى از مردم كه بهتصور اين كه حسين (ع ) است و به او پيوسته بودند، به در كاخرسـيد. نعمان در را بر روى او و نزديكانش بست . برخى همراهانشفـريـاد زدنـد كـه در را بـاز كنند. نعمان به پندار اين كه او حسيناسـت نـزدش آمـد و گـفـت : تـو را به خدا سوگند چرا دست بر نمىدارى ؟ گـرچـه مـن ضـرورتـى بـراى جنگ با تو نمى بينم ، ولىامـانـتـى را كـه بـه مـن سپرده اند تسليم تو نخواهم كرد. عبيداللهبـازهـم سـخنى نگفت . آن گاه نزديك تر رفت و با وى كه در كنارپـنـجـره قـصر ايستاده بود، آغاز به گفت و گو كرد... و گفت : دربـگـشـا، خـدا كـارت را نـگـشـايـد كـه شـبت به درازا كشيد! يكى ازكوفيانى كه پشت سرش بود، اين سخن را شنيد و خطاب به مردمىكه به پندار حسين (ع ) همراهش آمده بودند گفت : اى مردم ، به خداىيگانه سوگند كه او پسر مرجانه است .
سپس نعمان در را به رويش باز كرد. عبيدالله وارد شد و در را برروى مردم بستند؛ و آنان پراكنده گشتند.(293)
اين روايت به طور كامل حاكى از ترس و ناتوانى نمايندگان نظاماموى در كوفه آن روز است . پسر بشير ملازم كاخ گشته بود و ازبـيـرون آمـدن براى مقابله با كسى كه مى پنداشت حسين است ، بيمداشـت . عـبـيـدالله نـيـز از بـيـم شـنـاخته شدن ، حتى از بلند كردنصدايش در ميان كوفيان بيمناك بود. اين روايت به خوبى حاكى ازتـحـول وضـعـيـت حـاكـم بـر كـوفه براى طرد نظام اموى و انتظاررسيدن حاكم شرعى عازم به سوى آنها مى باشد.
نخستين سخنرانى تهديد آميز
هـنـوز پـسر مرجانه وارد كاخ نگشته از رنج سفر نياسوده بود كهمـردم را بـه مـسـجـد فـراخواند تا خبر رسيدنش را به آنان بدهد وتـصـمـيـم هاى بيدادگرانه و تهديدآميزش را اعلام كند. تاريخ مىگـويـد: چـون در قصر فرود آمد، ندا داده شد كه نماز جماعت برپامـى شود. گويد: مردم گرد آمدند و عبيدالله نزد ما آمد و پس از حمدو ثناى الهى گفت : اما بعد، اميرمؤ منان ـ اصلحه الله ـ مرا بر شهرو سرزمين تان گمارده و فرمان داده است كه با ستمديدگانتان بهعدالت رفتار كنم و تهيدستانتان را عطا بخشم . با اشخاص شنواو فـرمـانـبـردار شـمـا نـيـكـى كـنـم و بـر اشـخـاص دودل و سركش سخت بگيرم . من پيرو اويم و فرمانش را ميان شما بهاجـرا درمى آورم . من نسبت به نيكوكاران و افراد فرمانبردار چونانپـدرى مـهـربـانـم ؛ و شـمـشير و تازيانه ام بر روى هر كسى كهفـرمـانـم را نـشنيده بگيرد و با پيمانم مخالفت ورزد، كشيده است .يـكايك شما بايد به فكر حفظ جان خويش باشيد. الصدق ينبى ءعنك لا الوعيد،(294) و آن گاه فرود آمد.(295)
اشاره
توجه و تاءمل در اين خطبه نشان مى دهد كه پسر مرجانه مدعى استكه از سوى يزيد ماءمور است تا با آنهايى كه گوش شنوا دارندو فـرمـانبردارند نيكى كند! ولى اسناد تاريخى اين ادعا را تاءييدنـمى كند و آن را يكى از دروغ هاى بى شمار پسر زياد مى شمارد.ايـن نـيـكـى ـ در صـورت تـحـقـق ـ مـشـروط بـه اطـاعـت و فـروتـنىكامل نسبت به سلطه امويان بود. اين وعده دروغين هنگامى داده شد كهپـيـش از آن ، مـعـاويـه رئيـس سـركـشـان بـنـى امـيـه انـواع بـيـداد،گـرسـنـگى و محروميت را به كوفيان چشانده آنان را هيمه آتش جنگهـاى مـرزى و درگيرى با خوارج ساخته بود؛ آنهم به جرم دوستىبـا عـلى (ع ). مـعـاويـه هـيـچ تـوجـهـى بـه شـكـايـتاهـل كـوفه نداشت . شاكيان را به بدترين گونه پاسخ مى داد وبا سنگدلى تمام و تحقير آنان را از خود مى راند.
سـوده ، دختر عماره ، شكايت كارگزارانى را، كه معاويه بر جان ومال كوفيان مسلط كرده بود، نزد وى آورد و گفت : ((هر روز يكى رامـى فـرستى تا عزّتت را به پا دارد و اقتدارت را بگستراند. و اومـا را چـونـان خـوشـه مـى چـيـنـد و هـمـانـنـد گـاوپـامـال مى كند؛ و چونان فرومايگان خوارمان مى سازد و از ما جليله(296) مـى طـلبـد. پـسـر ارطـاة به سرزمين من آمده است ومردانم را كشته و اموالم را گرفته است ...))(297)
تـنـهـا پـاسـخـى كـه مـعـاويـه بـه او داد ايـن بـود: ((هيهات ، پسرابوطالب شما را جسور كرده است ))(298).
عكرشه ، دختر اطرش ، خطاب به معاويه گفت : پيش از اين زكات ازتوانگران ما گرفته و به تهيدستان ما داده مى شد و اينك اين را ازدسـت داده ايـم . هـيـچ شـكـسـتـه اى بـراى مـا بـسـته نمى شود و هيچبـيـنـوايى جان نمى گيرد. اگر اينها به فرمان تو باشد، كسىكـه در مـقـام تـو اسـت بـايد از خواب غفلت بيدار شود و به درگاهخداوند توبه كند؛ و اگر جز به فرمان تو باشد، تو از كسانىهـسـتـى كـه از خـيـانـت پـيـشـگان يارى جسته و ستمگران را به كارگمارده اى !))(299)
تـنـهـا پـاسـخـى كـه مـعـاويـه بـه او داد ايـن بـود: ((اىاهـل عـراق ، هـيـهـات ، پـسـر ابـوطالب شما را بيدار كرده است ، درنتيجه غير قابل تحمل شده ايد...!))(300)
در طـول ساليان درازى كه معاويه جام پستى ، خوارى و محروميت رابه كوفيان نوشانيد، مردم از حكومت مركزى اموى و واليانش انتظارنيكى ، مهربانى و مدارا نداشتند.
امـا گـدازه هـاى آتـشـفشان كوفه از درونش بيرون ريخته و فريادهـشـدار بـه سرپيچى و قيام همراه حسين (ع ) عليه حكومت اموى در آنطـنـيـن افـكـن بـود. والى جـديـد، پـسـر زيـاد، بـراى آرام كردن اينآتـشـفـشـان بحران آفرين ، پس از سال ها، نغمه احسان و نيكى بهمـردم را سـاز كـرد؛ اما اين چگونه احسانى بود؟ آرى ، احسانى بودكـه تـنها به كسانى كه گوش شنوا داشتند و فرمانبردار بودند،اختصاص داشت .
نخستين تصميم تهديدآميز
عبيدالله زياد، پس از ايراد آن سخنرانى تهديدآميز، نخستين تصميموحشت آفرين خويش را نيز براى قلع و قمع مردم به اجرا درآورد. اوبر مهتران و عامه مردم بسيار سخت گرفت ؛ و گفت : نام غريبه ها وكـسـانـى كـه امـيرمؤ منان در صدد دستگيرى آنهاست و نيز حروريان(301) و دودلانى كه انديشه اختلاف و تفرقه در سر مىپـرورانـند برايم بنويسيد. هر كس نوشت از كيفر معاف است ؛ و هركـس نـنـوشـت بـايـد تـعـهـد كـنـد كـه در حوزه رياست او هيچ كدام ازمـخـالفان حضور و يا عزم سركشى عليه ما را ندارند. هر كس ‍ چنيننـكـرد، امـان از او بـرداشـتـه اسـت و جـان و مـالشحـلال اسـت . هـر مهترى كه مخالفان اميرالمؤ منين را در قلمروش پناهداده و به ما معرفى نكرده باشد، بر در خانه اش دار زده مى شود ونام آن مهتر از ديوان عطا پاك مى گردد و به زاره (302)در عمان تبعيد مى گردد.(303)
ي