ور تربيتها را داشتند كه وقتى سوارش مى افتاد , اين حيوان , احساس مى كرد . اين اسب يال خودش را به خون اباعبدالله رنگين كرده بود و وقتى كه ديد آقا افتاده است و ديگر نمى تواند از جا بلند شود , آمد به طرف خيام حرم . در واقع مثل اينكه پيكى بود كه مى خواست خبرى بدهد . اينها به خيال اينكه آقا برگشته اند , از خيمه بيرون آمدند ولى وقتى كه آن اوضاع را ديدند , چاره اى نديدند جز اينكه دور اين اسب را بگيرند و ناله بكنند . به هر حال آقا اجازه نداد آنها بيرون بيايند . ولى خودش نقطه اى را مركز قرار داده بود كه صدايش را مى شنيدند . مى خواست به اين وسيله به آنها اطمينان بدهد .
وقتى كه بر مى گشت , به آن مركز كه مى رسيد , با صداى بلند ( من نمى دانم اينكه مى گويم صداى بلند , آن زبان خشك چگونه در دهان مى گرديده ) با هر مقدار كه نيرو داشت فرياد مى كرد : لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم خدايا ! حسين هر چه نيروى روحى و جسمى دارد , از توست . اهل بيت خوشحال مى شدند كه آقا زنده است . مدتى استراحت مى كرد , آسايش پيدا مى كرد . لشكر باز برمى گشتن د , حلقه را تنگ مى كردند , تيراندازى مى كردند , سنگ مى پراندند . باز نوبت ديگر آقا حمله مى كرد . اين كر و فر ادامه داشت .
شنيده ايد كه عمر سعد در روز عاشورا جنگ را چگونه شروع كرد و باز شنيده ايد كه اباعبدالله اجازه نداد كه جنگ از سوى خود و اصحابش شروع بشود . اين سنتى است كه در جنگهايى كه با يك فرقه به ظاهر مسلم صورت مى گرفت , رعايت مى شد . على عليه السلام هم رعايت مى كرد . مى گفت من هرگز ابتدا به جنگ نمى كنم . آنها كه جنگ را شروع كردند , بعد ما مى زنيم .
آقا ابتداى به جنگ نكرد . عمر سعد براى جلب رضايت عبيدالله زياد , جنگ را به اين شكل شروع كرد كه تير و كمانى خواست . پدر او معروف است كه در صدر اسلام , تيرانداز خيلى ماهرى بوده است و شايد خودش هم تيرانداز بوده است . تيرى را به كمان كرد و پرتاب كرد به طرف خيام حرم حسينى . بعد فرياد  كرد : ايها الناس ! در نزد امير شهادت بدهيد كه اول كسى كه به سوى خيمه هاى حسين تيرانداخت , من بودم . اين جنگ در روز عاشورا با يك تير شروع شد و بايد عرض بكنم با يك تير ديگر هم خاتمه پيدا كرد . تير ديگر , آن تير زهرآلودى بود كه به سينه مبارك حسين ( ع ) اصابت كرد فاتاه سهم محدد مسموم , مسموم هم بود , آنقدر زياد در سينه اباعبدالله فرو رفت كه آقا فشار آورد تا از طرف جلو بيرون بياورد نشد , نوشته اند از پشت سر بيرون آورد . بعد از اين بود كه ديگر حسين از اسب روى زمين افتاد , ديگر تاب و توان از او رفت . بعد از اين قضيه بود كه ديگر كر و فر اباعبدالله تمام شد .
نوشته اند حسن بن على ( ع ) چند پسر داشت كه اينها همراه اباعبدالله آمده بودند . يكى از آنها جناب قاسم بود . امام حسن ( ع ) پسر ده ساله اى دارد كه آخرين پسر ايشان است , و اين بچه شايد از پدرش يادش نمىآمد چون وقتى كه پدرش از دنيا رفت , گويا چند ماهه بوده است , در خانه حسين بزرگ شد . اباعبدالله , به فرزندان امام حسن خيلى مهربانى مى كرد , شايد بيش از آن اندازه كه به پسران خودش مهربانى مى كرد . چون آنها يتيم بودند , پدر نداشتند . اين پسراسمش عبدالله و خيلى به آقا علاقمند است , و آقا به زينب سپرده است كه تو مواظب بچه ها باش , و زينب دائما مراقب آنهاست . يكدفعه زينب متوجه شد كه عبدالله ا ز خيمه بيرون آمده است و مى خواهد برود پيش عمويش حسين بن على ( ع ) . زينب دويد او را بگيرد , او فرياد كرد : والله لا افارق عمى به خدا قسم كه من هرگز از عمويم جدا نمى شوم . آن طفل مى دود , زينب مى دود .
السلام عليك يا اباعبدالله اشهد انك قد  امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده . آنقدر زينب دويد كه به اباعبدالله نزديك شد , آقا فرمود نه , تو برگرد , بگذار اين بچه پيش خودم باشد . خودش را انداخت به دامان حسين ( ع ) .
( حسين است , او خودش عالمى دارد . ) در همين حال يكى از دشمنان آمد براى اينكه ضربتى به اباعبدالله بزند . تا شمشيرش را بالا برد , اين طفل فرياد كرد : يابن الزانيه اتريد ان تقتل عمى ؟ زنا زاده ! تو مى خواهى عموى مرا بكشى ؟ تا او شمشيرش را حواله كرد , اين طفل دست خود را جلو آورد و دستش بريده شد . فرياد كرد : يا عماه ! عموجان ببين با من چه كردند ! اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتاك اليقين .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظيم , وصلى الله على محمد و آله الطاهرين . باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله . . .
خدايا ! عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما , ما را قرآن شناس قرار بده , ما را اسلام شناس قرار بده .
خدايا ! اين رخوت , سستى , تنبلى و كسالتى را كه در روح ما مسلمين حكمفرما است , از روح ما بزداى .
خدايا ! به ما غيرت بده , به ما وحدت و اتفاق ارزانى بدار , به ما روح همدردى و همبستگى كرامت كن .
خدايا ! شر كفار , شر اسرائيل , شر صهيونيزم را از سر مسلمين كوتاه فرما , به ما توفيق مبارزه با اين دشمن كه كيان 180 اسلام و قرآن را تهديد مى كند , عنايت كن .
خدايا ! در اين روز عزيز , گذشتگان ما را ببخش و بيامرز .

1 - سوره توبه , آيه 112 .
1 - جامع الصغير سيوطى , ص 95 .
2- مسلما جمعيت مسلمانان در حال حاضر بيش از اين مقدار است.
1 - تحف العقول ص 356 .
1- سوره آل عمران , آيه 110
1-  سوره بقره , آيه 261 .
2-  سوره آل عمران , آيه 117 .
1- نهج البلاغه , خطبه 27 .
2- سوره نساء , آيه 95 .
3- سوره توبه , آيه 20 .
1- اصول كافى ج 2 ص 164 . ( به جاى مسلما , رجلا آمده ) .
1- لهوف ص 50 .
1 - مقتل مقرم ص 348 .

جلسه هفتم : تاثير امر به معروف و نهى از منكر اهل بيت امام پس از حادثه كربلا
  
بسم الله الرحمن الرحيم

  خودتان را به وسيله تقوا صيانت كنيد . به نظر مى رسد اين دور است . ما بايد تقوا را صيانت كنيم يا تقوا بايد ما را صيانت كند ؟ جواب اين است : هر دو . اين دور است اما نه دور محال . گفت : سلسله اين قوم جعد مشگبار { مسئله دور است , اما دوريار چون نگهدارى ما از تقوا به يك شكل است و نگهدارى تقوا از ما به شكل ديگر . ما بايد تقوا را صيانت كنيم و تقوا بايد و مى تواند ما را صيانت كند . در اينجا هم همينطور است . ما بايد امر به معروف و نهى از منكر را احياء كنيم و امر به معروف و نهى از منكر متقابلا بايد ما را احياء كند و خواهد كرد .
ما پيرامون عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسينى , فقط از آن جنبه ا ش بحث كرديم كه اين عنصر چه اندازه تاثير داشته است , محرك و باعث بوده است , انگيزه حسينى بوده است . ولى غير از اين , مطلب ديگرى هم هست و آن اينكه در اين نهضت , چقدر امر به معروف و نهى از منكر عملا صورت گرفت ؟ وجود مقدس حسين بن على ( ع[ ( در اين نهضت عملا يك آمر به معروف و ناهى از منكر بود] و از او بيشتر , بعد از شهادت اباعبدالله ( ع ) اهل بيت بزرگوار آن حضرت , از بعد از روز عاشورا , از همان روز يازدهم و حداقل از روز دوازدهم , به عنوان يك گروه امر به معروف و نهى از منكر در آمدند , و تا پايان اين ماجرا هر جا كه بودند , امر به معروف و نهى از منكر كردند . آنها هر