نفرمود كه اجازه مى دهى من بروم روى اين منبر . يعنى اين كه منبر نيست , اين چوبهاى سه پله اى كه در اينجا هست كه چنين خطيبى مى رود بالاى آن و چنين سخنانى مى گويد , ما اين را منبر نمى دانيم . اين چهار تا چوب است .
) اجازه مى دهى من بروم بالاى اين چوبها دو كلمه حرف بزنم ؟ .
يزيد اجازه نداد . آنهائى كه اطراف بودند , از باب اينكه على بن حسين , حجازى است , اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شيرين و لطيف است , براى اينكه به اصطلاح سخنرانيش را ببينند , گفتند : اجازه بدهيد , مانعى ندارد . ولى يزيد امتناع كرد . پسرش آمد و به او گفت : پدر جان ! اجازه بدهيد , ما مى خو اهيم ببينيم اين جوان حجازى چگونه سخنرانى مى كند .
گفت من از اينها مى ترسم . اينقدر فشار آوردند تا مجبور شد , يعنى ديد ديگر بيش از اين , اظهار عجز و ترس است , اجازه داد .
ببينيد اين زين العابدين كه در آن وقت از يك طرف بيمار بود ( منتهى بعدها ديگر بيمارى نداشت , با ائمه ديگر فرق نمى كرد ) و از طرف ديگر اسير , و به قول معروف اهل منبر , چهل منزل با آن غل و زنجير تا شام آمده بود , وقتى بالاى منبر رفت , چه كرد ؟ ! چه ولوله اى ايجاد كرد ؟ ! يزيد دست و پايش را گم كرد . گفت الان مردم مى ريزد و مرا مى كشند . دست به حيله اى زد . ظهر بود , يكدفعه به موذن گفت : اذان , وقت نماز دير مى شود . صداى موذن بلند شد . زين العابدين خاموش شد . موذن گفت : الله اكبر , الله اكبر امام حكايت كرد : الله اكبر , الله اكبر . موذن گفت : اشهد ان لااله الاالله , اشهد ان لااله الا الله , باز امام حكايت كرد . تا رسيد به شهادت به رسالت پيغمبر اكرم . تا به اينجا رسيد , زين العابدين فرياد زد : موذن ! سكوت كن . رو كرد به يزيد و فرمود : يزيد ! اين كه اينجا اسمش برده مى شود و گواهى به رسالت او مى دهيد كيست ؟ ايها الناس ! ما را كه به اسارت آورده ايد , كيستيم ؟ پدر مرا كه شهيد كرديد كه بود ؟ و اين كيست كه شما به رسالت او شهادت مى دهيد ؟ تا آنوقت اصلا مردم درست آگاه نبودند كه چه كرده اند .
آنوقت شما مى شنويد كه يزيد بعدها اهل بيت پيغمبر را از آن خرابه بيرون آورد و بعد دستور داد كه آنها را با احترام ببرند . نعمان بن بشير را كه آدم نرمتر و ملايم ترى بود , ملازم قرار داد و گفت : حداكثر مهربانى را با اينها از شام تا مدينه بكن . اين , براى چه بود ؟ آيا يزيد نجيب شده بود ؟ روحيه يزيد فرق كرد ؟ ابدا . دنيا و محيط يزيد عوض شد . شما مى شنويد كه يزيد بعد ديگر پسر زياد را لعنت مى كرد , هى مى گفت : تمام , گناه او بود . اصلا منكر شد , كه من چنين دستورى ندادم , ابن زياد از پيش خود چنين كارى كرد . چرا ؟ چون زين العابدين و زينب اوضاع و احوال را برگرداندند .
ولاحول ولا قوه الابالله العلى العظيم

* اين سخنرانى در تاريخ 14 / 1 / 1350 برابر با 26 محرم الحرام 1390 ايراد شده است .
1 - سوره توبه , آيه 111 .
2 - نهج البلاغه , خطبه 189 .
1 - ارشاد مفيد ص[ 235 خود را همچون شخصى ذليل و درمانده به دست شما نمى سپارم , و چون بندگان نيز نخواهم گريخت] يا[ چون بندگان اقرار و اعتراف نخواهم كرد] .
1 - فروع كافى ج 5 ص 59 .
1- يعنى شهيد اول و شهيد ثانى رحمه الله عليهما] .
1 - فروع كافى ج 5 ص 55 .
1 - سوره شورى , آيه 42 .
هجرت و جهاد امام حسين (ع)
هنگامى كه معاويه (در نيمه رجب سال شصت هجرى ) از دنيا رفت و دوران صلح (آتش بس ) كه مانع آن بود تا امام حسين (ع) مردم را به امامت خود دعوت نمايد به پايان رسيد در محدوده توان و امكانات خود، مساءله رهبرى خود را آشكار ساخت و در هر فرصتى براى آگاهى بخشى به ناآگاهان استفاده نمود و رفته رفته يارانى به گرد او آمدند، آنگاه آن حضرت مردم را به جهاد و نبرد (با سلطنت يزيد و بنى اميه ) دعوت نمود و آماده جنگ شد و با اهل بيت و فرزندان خود از حرم خدا و حرم رسول خدا (ص) (از مكه و مدينه ) به سوى عراق رهسپار گرديد تا به كمك شيعيانش كه او را (به آمدن به كوفه ) دعوت نموده بودند، با دشمن جنگ كند.
امام حسين (ص) نخست پسرعمويش ((مسلم بن عقيل )) (ع) را به سوى كوفه فرستاد و او را براى دعوت مردم به جهاد و گرفتن بيعت از مردم برگزيد، مردم كوفه با او براى جهاد، بيعت كردند و پيمان وفادارى خود را به او اعلام داشتند و خيرخواهيش را به جان پذيرفتند، ولى طولى نكشيد كه (وقتى ورق برگشت ) آنان بيعت خود را شكستند و دست از يارى او كشيدند و او را تسليم دشمن نمودند و دشمن (در يك جنگ نابرابر) او را كشت و مردم كوفه از مسلم دفاع ننمودند. سپس ‍ (همين مردم اغفال شده ) براى جنگ با امام حسين از كوفه خارج شدند، آن حضرت را (در سرزمين كربلا) محاصره كردند و او را از رفتن به شهرها بازداشتند و آنچنان او را در تنگنا قرار دادند كه نه راه گريزى داشت و نه يار و ياورى و بين او و آب فرات جدايى انداختند تا اينكه بر او دست يافتند و آن حضرت را (در يك جنگ نابرابر) كشتند و آن بزرگوار در حالى كه تشنه لب ، مجاهد، شكيبا، مخلص و مظلوم بود به شهادت رسيد، بيعتش را شكستند، حريم حرمتش را دريدند و به هيچ وعده او وفا نكردند و هرگونه رشته پيمان با او را گسستند و آن حضرت همچون پدر و برادرش شهيد شد.بخش پنجم :  شعارهاى عاشورا

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين , بارى الخلائق اجمعين , و الصلوه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , و حافظ سره و مبلغ رسالاته , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم .
( 1 ) عنوان بحث من ,[ ( شعارهاى عاشورا] ( است . مى خواهم درباره دو مطلب كه به يكديگر پيوسته است , صحبت بكنم . يكى درباره شعارهائى كه وجود مقدس اباعبدالله الحسين ( ع ) و اهل بيت و اصحاب آن حضرت در روز عاشورا ابراز كردند , و ديگر درباره شعار بودن عاشورا براى ما مردم شيعه .
اولا كلمه[ ( شعار] ( را بايد توضيح بدهم و معنى بكنم . كلمه[ ( شعار ] ( در اصل . عبارت بوده است از شعرها يا نثرهائى كه در جنگها مى خواندند . افراد كه در ميدان جنگ وارد مى شدند , هر دسته اى شعار بالخصوصى داشت . جنگها معمولا تن به تن بود . دو دسته كه با يكديگر مى جنگيدند , افراد , همه مسلح , همه خود پوشيده , همه زره پوشيده , همه چكمه پوشيده , همه شمشير به دست و همه سپر به دست بودند و صورتشان از پائين , تقريبا تا بينى و از بالا تا روى ابرو پوشيده بود به طورى كه هر مرد مبارزى فقط چشمهايش پيدا بود .
اين بود كه در ميدان جنگ , افراد , كمتر شناخته مى شدند . در بيرون , هر كسى همه سر و گردنش بيرون است , لباسها مختلف است , افراد از دور شناخته مى شوند , ولى در جنگها به واسطه متحدالشكل بودن همه افراد , نه تنها افراد يك سپاه از يكديگر تشخيص داده نمى شدند بلكه افراد يك سپاه از افراد سپاه مخالف نيز تشخيص داده نمى شدند , به طورى كه ممكن بود كسى اشتباه بكند , به جاى اينكه سرباز سپاه دشمن را بزند سرباز خودى را بزند .
اين بود كه هر قومى و هر لشكرى يك شعار مخصوص به خود داشت , جمله اى را انتخاب مى كردند , كه در حين جنگ احيا