هنگهاى مختلف سروده شده است كه بعضى از آنها از خود اباعبدالله و بقيه از ديگران است و ايشان استشهاد كرده اند , مثل اشعار معروف[ ( فروه بن مسيك] ( كه سراپا حماسه است . يكى از اشعارى كه اباعبدالله در روز عاشورا مى خواند و آنرا شعار خودش قرار داده بود , اين شعر بود ( مخصوصا يك مصراع آن ) : الموت اولى من ركوب العار { والعار اولى من دخول النار ( 1 )
نزد من , مرگ از ننگ ذلت و پستى بهتر و عزيزتر و محبوبتر است . اسم اين شعار را بايد گذاشت شعار آزادى , شعار عزت , شعار شرافت . يعنى براى يك مسلمان واقعى , مرگ , هميشه سزاوارتر است از زير بار ننگ ذلت رفتن . مردم دنيا ! بدانيد اگر حسين حاضر است كه تا آخرين قطره خون خود و جوانانش ريخته شود , براى چيست ؟ حسين در دامن پيغمبر و على بزرگ شده است ( تعبير از خودش است ) , از پستان زهرا شير خورده است .
خطبه اى دارد اباعبدالله در روز عاشورا , در آنوقتى كه از نظر ظاهر , همه اميدها قطع شده است و هر كسى باشد , خودش را مى بازد . ولى اين خطبه آنچنان شور و احساسات دارد كه گوئى آتش است كه از دهان حسين بيرون مىآيد , اينقدر داغ است .
آيا اين جمله ها شوخى است ؟ : الا و ان الدعى ابن الدعى قدر كزبين اثنتين بين السله و الذله , و هيهات منا الذله .
پسر زياد از شمشيرش خون مى چكيد . پدر سفاكش بيست سال قبل آنچنان از مردم كوفه زهر چشم گرفته بود كه تا مردم كوفه شنيدند پسر زياد مامور كوفه شده است , خودبخود از ترس خزيدند به خانه هاى خودشان , چون او و پدرش را مى شناختند كه چه خونخوارهائى هستند .
همينكه پسر زياد آمد به كوفه و امير كوفه شد , به خاطر رعبى كه پدرش در دل مردم كوفه ايجاد كرده بود , مردم از دور مسلم پراكنده شدند .
اينقدر مردم مرعوب اينها بودند .
امام حسين خطاب به مردم كوفه مى فرمايد : الا و ان الدعى ابن الدعى مردم ! آن زنازاده پسر زنازاده , آن امير و فرمانده 217 شما قدر كز بين اثنتين بين السله و الذله ( گريه استاد ) مى دانيد به من چه پيشنهاد مى كند ؟ مى گويد حسين ! يا بايد خوار و ذليل من شوى و يا شمشير . به اميرتان بگوئيد كه حسين مى گويد : هيهات منا الذله حسين تن به خوارى بدهد ؟ ! ( گريه استاد ) آيا او خيال كرده كه من مثل او هستم ؟ يا بى الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت ( گريه استاد ) خدا مى خواهد حسين چنين باشد . شما مگر نمى دانيد , آن زنازاده مگر نمى داند كه من در چه دامنى بزرگ شده ام ؟ من روى دامن پيغمبر بزرگ شده ام , روى دامن على مرتضى بزرگ شده ام , من از پستان فاطمه شير خورده ام ( گريه استاد ) . آيا كسى كه از پستان زهرا شير خورده باشد , تن به ذلت و اسارت مثل پسر زياد مى دهد ؟ ! هيهات منا الذله ما كجا و تن به خوارى دادن كجا ؟ ! شعار حسين در روز عاشورا از اين تيپ است . آقايان سردسته ها كه براى دسته هاى خ ودتان شعار مى سازيد , ببينيد شعارهايتان با شعارهاى حسين مى خواند يا نمى خواند .
مسئله تشنگى اباعبدالله و خاندان و اصحابشان مسئله شوخى اى نيست . هوا بسيار گرم ( عاشوراى آنوقت ظاهرا در اواخر خرداد بوده . هواى عراق زمستانش گرم است تا چه رسد به نزديك تابستان آن ) , سه روز است كه آب را بروى اهل بيت پيغمبر بسته اند , گو اينكه در شب عاشورا توانستند مقدارى آب بياورند در خيمه ها كه حضرت فرمود آب را بنوشيد و اين آخرين توشه شما خواهد بود . و به علاوه از نظر طبيعى يك قاعده اى است : هر كسى از بدنش خون زياد برود كه بدن كم خون شده و احتياج به خون جديد داشته باشد , تشنه مى شود . خداوند متعال بدن را به گونه اى ساخته است كه وقتى به چيزى احتياج دارد , فورا همان احتياج جلوه مى كند .
افرادى كه زخم بر مى دا رند , مى بينيد فورا تشنگى بر آنها غالب مى شود , و اين , به واسطه رفتن خون از بدنشان است كه چون بدن آماده مى شود براى ساختن خون و مى خواهد خون جديد بسازد , آب مى خواهد . خود رفتن خون از بدن , موجب تشنگى است .
يحول بينه و بين السماء العطش اينقدر تشنگى اباعبدالله زياد بود كه وقتى به آسمان نگاه مى كرد بالاى سرش را درست نمى ديد . اينها شوخى نيست . ولى من هر چه در مقاتل گشتم ( آن مقدارى كه مى توانستم بگردم ) تا اين جمله معروفى را كه مى گويند اباعبدالله به مردم گفت : اسقونى شربه من الماء , يك جرعه آب به من بدهيد , ببينم , نديدم . حسين كسى نبود كه از آن مردم چنين چيزى طلب بكند . فقط يك جا دارد كه حضرت در حالى كه داشت حمله مى كرد و هو يطلب الماء . قرائن نشان مى دهد كه مقصود اينست : در حالى كه داشت به طرف شريعه مى رفت ( در جستجوى آب بود كه از شريعه بردارد ) نه اينكه از مردم طلب آب مى كرد .
عظمت اباعبدالله چيز ديگرى است . او چيزى است , ما چيز ديگرى .
شعارهائى كه در سينه زنى ها و نوحه سرائى ها مى دهيد , شعارهاى حسينى باشد .
نوحه , بسيار بسيار خوب است . ائمه اطهار دستور مى دادند افرادى كه شاعر بودند , نوحه خوان بودند , نوحه سرا بودند , بيايند براى آنها ذكر مصيبت بكنند , آنها شعر مى خواندند و ائمه اطهار گريه مى كردند . نوحه سرائى و سينه زنى و زنجيرزنى , من با همه اينها موافقم , ولى به شرط اينكه شعارها , شعارهاى حسينى باشد , نه شعارهاى من در آوردى[ : ( نوجوان اكبر من] ( ,[ ( نوجوان اكبر من] ( شعار حسينى نيست . شعارهاى حسينى شعارهائى است كه از اين تيپ باشد : فرياد مى كند الا ترون ان الحق لا يعمل به , و ان الباطل لا يتناهى عنه ليرغب المومن فى لقاء الله محقا مردم ! نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و كسى از باطل رو گردان نيست ؟ در چنين شرايطى , مومن[ ( نگفت حسين يا امام] ( بايد لقاء پروردگارش را بر چنين زندگى اى ترجيح بدهد . و يا : لا ارى الموت الاسعاده , و الحياه مع الظالمين الا برما . ( هر جمله اش سزاوار است كه با آب طلا نوشته شود و در همه دنيا پخش گردد , و اين , باز هم كم است . ) من مرگ را جز خوشبختى نمى بينم , من زندگى با ستمكاران را جز ملالت و خستگى نمى بينم .
مرا عار آيد از اين زندگى { كه سالار باشم كنم بندگى شعارهاى حسين ( ع ) شعارهاى محيى بود , يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم .
اباعبدالله يك مصلح است . اين تعبير مال خودش است : انى لم اخرج اشرا ولا بطرا و لا مفسدا ولا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى , اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى .
اين را حضرت در نامه اى به عنوان وصيتنامه به برادرشان محمد ابن حنفيه كه مريض بود به طورى كه از ناحيه دست فلج داشت و قدرت اين را كه در ركاب حضرت باشد و خدمت بكند نداشت , نوشتند و به او سپردند . چرا ؟ براى اينكه دنيا از ماهيت نهضت او آگاه شود : مردم دنيا ! من مثلى خيليها نيستم كه قيامم , انقلابم به خاطر اين باشد كه خودم به نوائى رسيده باشم , براى اينكه مال و ثروتى تصاحب كنم , براى اينكه به ملكى رسيده باشم . اين را مردم دنيا از امروز بدانند ( اين نامه را در مدينه نوشت ) : قيام من , قيام مصلحانه است . من يك مصلح در امت جدم هستم . قصدم امر به معروف و نهى از منكر است . قصدم اين است كه سيرت رسول خدا ر