 زنده كنم , قصدم اين است كه روش على مرتضى را زنده كنم .
سيره پيغمبر مرد , روش على مرتضى مرد , مى خواهم اين سيره و اين روش را زنده كنم .
از اينجا مى فهميم كه چرا ائمه اطهار اينهمه دستور اكيد داده اند كه عاشورا بايد زنده بماند و چرا اينهمه اجر و پاداش و ثواب براى عزادارى اباعبدالله منظور شده . آيا آنها اين سخن را فقط به خاطر يك عزادارى مثل عزاداريهاى ما در وقتى كه پدر يا مادرمان مى ميرد , گفتند ؟ نه , مردنهاى ما ارزشى ندارد , در مردنهاى ما فكر و ايده و هدفى وجود ندارد . ائمه اطهار از اين جهت گفتند ؟ نه , مردنهاى ما ارزشى ندارد . ائمه اطهار از اين جهت گفتند عاشورا زنده بماند كه اين مكتب زنده بماند , براى اينكه اگر چه شخص حسين بن على نيست ولى حسين بن على بايد به قول امروز يك سمبل باشد , به صورت يك نيرو زنده باشد , حسين اگر خودش نيست , هر سال , محرم كه طلوع مى كند , يك مرتبه مردم از تمام فضا بشنوند : 221 الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه ؟ ليرغب المومن فى لقاء الله محقا , براى اينكه از راستى و حقيقت , شور حيات , شور امر به معروف , شور نهى از منكر , شور اصلاح مفاسد امور مسلمين , در ميان مردم شيعه پيدا بشود .
پس اگر از ما بپرسند شما در روز عاشورا كه هى حسين حسين مى كنيد و به سر خودتان مى زنيد , چه مى خواهيد بگوئيد ؟ بايد بگوئيم : ما مى خواهيم حرف آقايمان را بگوئيم . ما هر سال مى خواهيم تجديد حيات بكنيم , يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم . بايد بگوئيم عاشورا روز تجديد حيات ماست , در اين روز مى خواهيم در كوثر حسينى شستشو بكنيم , تجديد حيات بكنيم , روح خودمان را شستشو بدهيم , خودمان را زنده كنيم , از نو مبادى و مبانى اسلام را بياموزيم , روح اسلام را از نو به خودمان تزريق بكنيم . ما نمى خواهيم حس امر به معروف و نهى از منكر , احساس شهادت , احساس جهاد , احساس فداكارى در راه حق در ما فراموش بشود , نمى خواهيم روح فداكارى در راه حق در ما بميرد .
اين , فلسفه عاشورا است , نه گناه كردن و بعد به نام حسين بن على بخشيده شدن ! گناه بكنيم بعد در مجلسى شركت بكنيم و بگوئيم خوب ديگر گناهانمان بخشيده شد . گناه آنوقت بخشيده مى شود كه روح ما پيوندى بخورد با روح حسين بن على . اگر پيوند بخورد , گناهان ما قطعا بخشيده مى شود , ولى علامت بخشيده شدنش اينست كه دو مرتبه ديگر دنبال آن گناه نمى رويم .
اما اينكه گناه بكنيم , از مجلس حسين بن على بيرون برويم و دو مرتبه 222 دنبال آن گناهان برويم , نشانه اينست كه روح ما با روح حسين بن على پيوند نخورده است .
شعارهاى اباعبدالله , شعار احياى اسلام است , اينست كه چرا بيت المال مسلمين را يك عده به خودشان اختصاص داده اند ؟ چرا حلال خدا را حرام , و حرام خدا را حلال مى كنند ؟ چرا مردم را دو دسته كرده اند , مردمى كه فقير فقير و دردمندند , و مردمى كه از پرخورى نمى توانند از جايشان بلند شوند ؟ در بين راه در حضور هزار نفر لشكريان حر آن خطبه معروف را خواند كه طى آن حديث پيغمبر را روايت كرد , گفت پيغمبر چنين فرموده است كه اگر زمانى پيش بيايد كه اوضاع چنين بشود , بيت المال چنان بشود , حلال خدا حرام و حرام خدا حلال بشود , اگر مسلمان آگاهى اينها را بداند و سكوت كند , حق است بر خدا كه چنين مسلمانى را به همانجا ببرد كه آن ستمكاران را مى برد . بنابراين من احساس وظيفه مى كنم , الا و انى احق من غير در چنين شرايطى من از همه سزاوارترم .
پس اينست مكتب عاشورا و محتواى شعارهاى عاشورا . شعارهاى ما در مجالس , در تكيه ها و در دسته ها بايد محيى باشد , نه مخدر , بايد زنده كننده باشد نه بى حس كننده . اگر بى حس كننده باشد , نه تنها اجر و پاداشى نخواهيم داشت بلكه ما را از حسين ( ع ) دور مى كند .
اين اشك براى حسين ريختن خيلى اجر دارد اما به شرط اينكه حسين آنچنانكه هست در دل ما وارد بشود . ان للحسين محبه مكنونه فى قلوب المومنين . اگر در دلى ايمان باشد , نمى تواند حسين را دوس ت نداشته باشد , چون حسين مجسمه اى است از ايمان .
شعارهائى كه اصحاب اباعبدالله مى دادند , شعارهاى عجيبى است . حادثه كربلا طورى وقوع پيدا كرده كه انسان فكر مى كند اصلا اين صحنه را عمدا آنچنان ساخته اند كه هميشه فراموش نشدنى باشد . عجيب هم هست ! اباعبدالله گاهى شعار معرفى خودش را مى داد : انا الحسين بن على { آليت ان لا انثنى احمى عيالات ابى { امضى على دين النبى ( 1 ) شعارهاى ايشان با آهنگهاى مختلف است . وقتى كه در ميدان جنگ تنها مى ايستاد , شعارهاى بلند مى داد , شعارى را مى خواند كه با وزن طولانى بود : انا بن على الطهر من آل هاشم { كفانى بهذا مفخرا حين افخر ( 2 ) اما وقتى كه حمله مى كرد , شعارهاى حمله اى مى داد مثل : الموت اولى من ركوب العار يا همان شعرى كه قبلا خواندم .
شجاعت و قوت قلبى كه اباعبدالله در روز عاشورا از خود نشان داد , همه [ شجاعان] را فراموشاند . اين , سخن راويان دشمن است . راوى گفت :
اين سخنرانى در روز عاشورا و در حدود سال 1352 شمسى در مسجد جامع نارمك ( تهران ) ايراد شده است .
و الله ما رايت مكثورا قط قد قتل اهل بيته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه به خدا قسم در شگفت بودم كه اين چه دلى بود , چه قوت قلبى بود ؟ ! يك آدمى كه اينچنين دل شكسته باشد كه در جلوى چشمش تمام اصحاب و اهل بيت و فرزندانش را قلم قلم كرده باشند و اينچنين قوى القلب باشد ! من كه نظيرى برايش سراغ ندار م .
در روز عاشورا اباعبدالله نقطه اى را به عنوان مركز انتخاب كرده بود .
يعنى وجود مقدس اباعبدالله ابتدا آنجا مى ايستاد و بعد حمله مى كرد . به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواريخ , كسى جرات نكرد تن به تن با اباعبدالله بجنگد . البته ابتدا چند نفر آمدند , جنگيدند , ولى آمدن همان و از بين رفتن همان . پسر سعد فرياد كرد : چه مى كنيد ؟ ! ان نفس ابيه بين جنبيه يا : ان نفسا ابيه بين جنبيه اين , پسر على است , روح على در پيكر اوست , شما با كى داريد مى جنگيد ؟ ! با او تن به تن نجنگيد . ديگر جنگ تن به تن تمام شد . آنوقت جنگى كه از طرف آنها نامردى بود شروع شد , سنگ پرانى , تيراندازى . جمعيتى در حدود سى هزار نفر , مى خواهند يك نفر را بكشند . از دور ايستاده اند , تير اندازى مى كنند يا سنگ مى پرانند . همينها وقتى كه اباعبدالله حمله مى كرد , درست مثل يك گله روباه كه از جلوى شير فرار مى كند , فرار مى كردند . ولى حضرت حمله را خيلى ادامه نمى داد يعنى نمى خواست فاصله اش با خيام حرمش زياد شود . غيرت حسين اجازه نمى داد كه تا زنده است , كسى به اهل بيتش اهانت كند .
مقدارى كه حمله مى كرد و آنها را دور مى ساخت , بر مى گشت , مىآمد در آن نقطه اى كه آن را مركز قرار داده بود . آن نقطه , نقطه اى بود كه صدارس به حرم بود , يعنى اهل بيت اگر چه حسين را نمى ديدند ولى صدايش را مى شنيدند . براى اينكه مطمئن باشد زينبش , براى اينكه مطمئن باشد سكينه اش , براى اينكه بچه هايش مطمئن باشند كه هنوز جان در بدن حسين هست , وقتى كه مىآمد در آن نقطه مى ايستاد , آن زبان