ادآورى
مـهـتـرى ، از وظـايـف دولت بـود كه براى شناسايى رعيت و تنظيمحـقـوق آنـان از بـيـت المـال وضع شده بود. كوفه صد مهتر داشت .حـقـوق بـه سران چهار بخش كوفه داده مى شد و آنان به مهتران ،نـقـيـبان و امانتداران مى دادند؛ و اينان حقوق هر يك از مردم كوفه رادر خـانـه اش پـرداخـت مـى كـردند. دستور پرداخت حقوق در محرم هرسـال داده مى شد و فرمان تقسيم غنايم در هنگام طلوع ستاره شَعْرى، يـعـنـى مـوسـم بـرداشت غله ، ميان مردم صادر مى گشت . مهترى درروزگار پيامبر(ص ) نيز رايج بود.(304)
((تـكـيـه دولت بـر مـهـتـران بـود. آنـان تـصـدى امـورقـبـايـل را بـر عـهـده داشـتند و حقوقشان را تقسيم مى كردند. تنظيماسـنـاد عـمـومـى كه نام مردان و زنان و كودكان در آن نوشته بود وثـبـت نـام نـوزادان بـراى دريـافـت حـقـوق از دولت و نـيز حذف ناممـتوفيان از فهرست حقوق بگيران از ديگر وظايف مهتران بود. آنانهمچنين عهده دار برقرارى نظم و امنيت بودند. در دوران جنگ ، مردم رابـه نـبـرد مـى فرستادند و آنها را تشويق به پيكار مى كردند؛ ونام متخلفان از جنگ را به حكومت گزارش مى دادند. چنانچه مهترى درانجام وظايف خود كوتاهى مى كرد و يا سستى نشان مى داد، از سوىحكومت به سختى كيفر مى ديد.
از مـهـم تـريـن اسـبـاب پـراكـنـده شـدن مـردم از گـرد مـسـلم بـنعـقـيـل اين بود كه مهتران دست به كار شكست انقلاب و اشاعه ترسدر مـيـان مـردم گـشـتـنـد. ايـنـان از مـهـم تـريـنعـوامـل وادار كـردن مـردم بـراى جـنـگ بـا حـسـيـن (ع ) نـيـزبودند.(305)شهادت عبدالله بن يقطر حميرى
نـزد سـيـره نويسان ، مشهور اين است (306) كه امام حسين(ع )، پس از خروج از مكه ، عبدالله بن يقطر را به كوفه فرستادتـا پـاسـخ نـامـه مـسـلم بـن عـقـيـل را هـمـراه بـبـرد. مـسـلم بـنعـقـيـل ضـمـن دادن خبر اجتماع مردم به آن حضرت ، خواستار آمدن وىشـده بـود امـا حـُصـَيـْن بـن نـمـيـر(307) (تـمـيـم)(308) در قادسيه او را دستگير كرد... تا پايان داستانشهادت او.
بـنـابراين داستان شهادت او به تاريخ دوران وقايع راه كربلا ـمـكـه مـربـوط مـى شـود كـه در بـخـش سـوم هـمـيـن كـتـابنقل خواهد شد.
ولى دو روايـت وجـود دارد كـه بـر طبق آنها عبدالله در دوران حضورامـام (ع ) در مـكـه مـكـرمـه كـشـتـه شده است . از اين رو در اينجا موردبررسى قرار مى گيرد.
روايـت نـخست : ابن شهرآشوب نقل مى كند كه عبيدالله بن زياد پساز عـيـادت شـريـك بـن اعـور حـارثـى (در خـانـه هـانى بن عروه ) ومـاجـراهـايى كه در آنجا پيش آمد و شريك با كلمه رمز ((چرا انتظارمـى كـشـى كـه سـلمـى را تحيت گويى )) مسلم را به كشتن عبيداللهتـشـويـق كـرد، عـبيدالله ترسيد و بيرون آمد و چون وارد قصر شدمـالك بـن يـربـوع تـميمى نامه اى را كه از دست عبدالله بن يقطرگرفته بود براى او آورد. در آن نامه چنين آمده بود: ((به حسين بنعـلى ؛ امـا بـعـد: بـا خـبـر بـاشـيـد كـه فـلان شـمـار ازاهـل كـوفه با تو بيعت كرده اند؛ و چون اين نامه به تو رسيد باشـتـاب حـركـت كـن كـه مـردم با تو هستند و هيچ نظر و تمايلى بهيـزيـد نـدارنـد.)) ابـن زيـاد نـيـز فـرمـان بـه كـشـتـن عـبـداللهداد.(309)
روايـت دوم : مـحـمـد بـن ابـى طـالب در كـتـاب ((تسلية المجالس ))مفصل داستان را اين گونه نقل مى كند: در همان هنگام كه عبيدالله بايارانش درباره عيادت مالك بن اعور سخن مى گفت ، ((ناگاه يكى ازيـارانـش بـه نـام مالك بن يربوع تميمى وارد شد و گفت : خداوندكـار امـيـر را راسـت گرداند. من بيرون كوفه سوار بر اسبم گشتمـى زدم . در آن حـال چشمم به مردى افتاد كه با سرعت از شهر بهسوى بيابان حركت مى كرد. او را نشناختم . نزد او رفتم و از وضعو حـالش پـرسـيـدم و او يادآور شد كه از مردم مدينه است . آنگاه ازاسب فرود آمدم و ضمن بازرسى او به اين نامه دست يافتم .
ابـن زياد نامه را گرفت و گشود؛ و در آن چنين آمده بود: بسم اللهالرحـمـن الرحـيـم به حسين بن على . اما بعد: آگاه باش كه بيش ازبـيـست هزار تن از مردم كوفه با شما بيعت كرده اند. چون اين نامهبـه تـو رسـيـد، با شتاب حركت كن ، چرا كه مردم همه با تواند وتمايلى به يزيد ندارند...)).
ابـن زيـاد گفت : مردى كه اين نامه را با او يافتى كجاست ؟ گفت :جـلوى در ايـستاده است . گفت : او را نزد من بياوريد. چون عبدالله درحـضـورش ايـسـتـاد پـرسـيـد: نـامت چيست ؟ گفت : عبدالله بن يقطين .پرسيد: اين نامه را چه كسى به تو داده است ؟ گفت : زنى كه نمىشناسمش !
ابـن زيـاد خـنـديد و گفت : يكى از اين دو راه را برگزين ، يا بگوچـه كـسـى نـامـه را بـه تـو داده اسـت يـاقـتـل ! گـفـت : دربـاره نامه چيزى نخواهم گفت ، از كشتن هم ناخشنودنـيستم ؛ زيرا مى دانم كه هيچ كشته اى در نزد خداوند بيش از كسىكـه بـه دسـت چـون تـويـى كـشته شود پاداش ندارد. عبيدالله نيزفرمان داد تا او را گردن زدند.(310)
اين شهيد در اين دو روايت ـ به خلاف مشهور ـ فرستاده مسلم (ع ) بهسـوى امـام حـسـين (ع ) است ؛ و در روايت تسلية المجالس نام وى نهيقطر(311) يا بقطر، بلكه يقطين است .
در اينجا اين احتمال به ذهن خطور مى كند كه عبدالله بن يقطر كسىجـز عـبـدالله بـن يـقـطـيـن بـوده اسـت . بـه چـنـددليل : نخست ، اختلاف نام پدر، دوم اختلاف نام دستگيركننده عبداللهيـقطر يعنى حصين بن نمير (تميم ) با نام دستگير كننده ابن يقطينيعنى مالك بن يربوع تميمى . سوم ، دستگير شدن وى در بيرونكوفه و چهارم اين كه ابن يقطر از بالاى كاخ به زير افكنده شد،در حالى كه ابن يقطين گردن زده شد.
اما دلايل زير بى پايگى اين احتمال را اثبات مى كند:
يـكم : در اينجا گمان قوى مى رود كه نام يقطين تصحيف نام يقطر،بـه ويـژه در كتاب هاى خطى كهن ، بوده باشد. آنچه بر قوت اينگـمـان مـى افـزايـد ايـن اسـت كـه نـام يـقـطـيـن جز در كتاب تسليةالمـجـالس نـيـامـده اسـت . هـمـان طـورى كـه نـام پـدر در روايـت ابـنشـهـرآشـوب مـشـابـه ايـن روايـت ، يـقـطـر است و نه يقطين . از اينگـذشـتـه ، خـود روايت تسلية المجالس يادآور مى شود كه اين مرداهـل مـديـنـه اسـت ؛ و حال آن كه تاريخ در ميان شهيدان نهضت حسينىاهل مدينه ، به اين نام (از غير بنى هاشم ) از كسى بجز عبدالله بنيقطر ياد نكرده است .
دوم : ايـن كـه شـخـص نخست به وسيله حصين بن نمير (تميم ) و دومبـه دسـت مـالك بـن يربوع تميمى دستگير شده باشد، مانع يكىبـودن شـخـص نـيـسـت . زيـرا امـكـان دارد مـالك بـن يربوع يكى ازماءموران حُصَين بوده باشد و در نتيجه نسبت دستگيرى به هر دوىآنها درست است .
سـوم : مفهوم گفتار مالك بن يربوع ، طبق روايت تسلية المجالس ،((در بـيـرون كـوفـه سـوار بـر اسـبـم گـشـت مـى زدم . در آنحـال چـشمم به مردى افتاد كه از كوفه بيرون آمد و با شتاب بهسوى بيابان مى رود...)) اين است كه او مردى را ديده كه از كوفهبـيـرون آمد و با شتاب آهنگ باديه داشته است ؛ و اين با دستگيرىاو در قـادسـيـه و يـا نـزديـكـى كـوفـه ، جـ