ند ! مدتها در حضرت عبدالعظيم متحصن بود . در زمستان خيلى سردى كه برف بسيار سنگينى هم آمده بود , ريختند و او را از بست خارج كردند , سوار قاطر كردند و مثل جدش زين العابدين , پاهايش را به شكم قاطر بستند و در آن هواى سرد , او را از طريق غرب ايران ( همدان و كرمانشاه ) از مرز خارج كردند . حتى يك نفر هم چيزى نگفت . حالا هر كسى افتخار مى كند . كه من درباره سيد جمال مقاله اى خواندم .
سيد جمال در زمان خودش شناخته نشد . البته در مصر عده اى روشنفكر دورش را گرفتند ولى بعد انگليسيها او را تبعيد كردند . مدتها در هند و مدتها در نجف بود . اصلا چهار سال ابتداى حيات علمى اين مرد در نجف بوده است . فرهنگ سيد جمال , فرهنگ اسلامى است ( و اهميت او هم به همين است ) يعنى تحصيلات عاليه اش , تحصيلات عاليه اسلامى است . در نجف در درس استاد الفقها شيخ مرتضى انصارى كه در زهد و تقوى و علم و تحقيق , مرد فوق العاده اى بوده شركت داشته و اخلاق و فلسفه و عرفان را نزد مرد بزرگ ديگرى به نام آخوند ملاحسينقلى همدانى خوانده است . كم كم اصلا آن محيط را كه در آنوقت تعلق به عثمانى داشت , تحمل نمى كرد و استادانش به او گفتند بهتر اينست كه تو مهاجرت كنى و بروى دنبال ايده هايى كه دارى .
الان كه حساب مى كنم , مى بينم نهضتهايى كه يكى بعد از ديگرى در جهان اسلام پيدا شد , مرهون زحمات او بود . ( بعضى از قسمتهاى اين مطلب , هنوز درست رسيدگى نشده است . ) يعنى تخمهايى كه او كاشت , يكى از آنها هم در زمان خودش ثمر نداد , ولى بعد از مرگش همه آنها ثمر دادند .
نهضتهايى كه بعد در مصر شد , نهضتهايى كه در هند شد , نهضت مشروطيت و حتى نهضت تنباكو در ايران , از ثمرات تلاشهاى اوست . و از جمله مطالبى كه در شرح حال او ننوشته اند , اينست كه نهضت استقلال عراق كه بعد از مشروطيت روى داد , مديون اوست , چون اكنون ما در تاريخ كشف مى كنيم كه كسانى كه اين نهضت را رهبرى مى كرده اند , از دوستان سيد جمال بوده اند .
اينست كه مى گوئيم مردان خيلى بزرگ , هر مقدار هم كه در زمانشان شناخته بشوند , شناخته نمى شوند , در زمانهاى بعد , بهتر شناخته مى شوند و ارزششان بهتر درك مى شود .
و همچنين است حوادث و وقايع . ابعاد حوادث و وقايع نيز در زمان خودش , آنچنان كه هست , تشخيص داده نمى شود . بسا هست كه يك حادثه , كوچك تلقى مى شود , ولى بعد از مدتى تدريجا ابعاد و عمق و لايه هاى اين حادثه , عظمت و اهميت اين حادثه , بهتر شناخته مى شود . حادثه عاشورا از جمله اين حوادث است , در رديف اينكه شخص مى ميرد , بعد از مرگش شناخته مى شود , يا اثرى خلق مى شود , بعد از سالها , ارزش آن شناخته مى شود . حادثه اجتماعى هم كه رخ مى دهد , بعدها ماهيت آن درست شناخته مى شود و ارزش آن درك مى گردد . در مورد بعضى از حوادث , شايد هزار سال بايد بگذرد تا ماهيت آنها , درست آنچنانكه هست , شناخته شود . و باز حادثه عاشورا از اينگونه حوادث است .
جمله اى از امام حسين ( ع ) هست كه با اينكه خودم اين جمله را بارها تكرار كرده ام , ولى به معنى و عمق آن , خيلى فكر نكرده بودم . اين جمله در آن وصيتنامه معروفى است كه امام به برادرشان محمد ابن حنفيه مى نويسند . محمد ابن حنفيه بيمار بود به طورى كه دستهايش فلج شده بود و لهذا از شركت در جهاد معذور بود . ظاهرا وقتى كه حضرت مى خواستند از مدينه خارج شوند , وصيتنامه اى نوشتند و تحويل او دادند . البته اين وصيتنامه نه به معناى وصيتنامه اى است كه ما مى گوئيم , بلكه به معناى سفارشنامه است به معناى اينكه وضع خودش را روشن مى كند كه حركت و قيام من چيست و هدفش چيست .
ابتدا فرمود : انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما , و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى اتهاماتى را كه مى دانست بعدها به او مى زنند , رد كرد . خواهند گفت حسين دلش مقام مى خواست , دلش نعمتهاى دنيا مى خواست , حسين يك آدم مفسد و اخلالگر بود , حسين يك آدم ستمگر بود . دنيا بداند كه حسين جز اصلاح امت , هدفى نداشت , من يك مصلحم . بعد فرمود : اريد ان آمر بالمعروف , و انهى عن المنكر , و اسير بسيره جدى و ابى هدف من , يكى از امر به معروف و نهى از منكر است و ديگر اينكه سير كنم , سيره قرار بدهم همان سيره جدم و پدرم را . اين جمله دوم , خيلى بايد شكافته شود . اين جمله در آن تاريخ , معنى و مفهوم خاصى داشته است . چرا امام حسين بعد كه فرمود مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم , اضافه كرد مى خواهم سير كنم به سيره جدم و پدرم ؟ ممكن است كسى بگويد همان گفتن امر به معروف و نهى از منكر كافى بود . مگر سيره جد و پدرش , غير از امر به معروف و نهى از منكر بود ؟ جواب اينست كه اتفاقا بله . ابتدا بايد به يك تاريخچه اشاره بكنم و بعد اين مطلب را شرح بدهم .
مى دانيم عمر وقتى كه ضربت خورد و خودش احساس كرد كه رفتنى است , براى بعد از خودش , در واقع بدعتى به وجود آورد , يعنى كارى كرد كه نه پيغمبر كرده بود و نه حتى ابوبكر , نه مطابق عقيده ما شيعيان كه مدارك اهل تسنن نيز بر آن دلالت دارد ( حالا در عمل قبول نداشته باشند , مطلب ديگرى است ) خلافت را به شخص معينى كه پيغمبر در زمان خودش معرفى و تعيين كرده بود يعنى على ( ع ) واگذار كرد , و نه مطابق آنچه كه امروز اهل تسنن مى گويند كه پيغمبر كسى را تعيين نكرد بلكه امت بايد خودشان كسى را انتخاب كنند و پيغمبر اين كار را به انتخاب امت و شوراى امت واگذار كردند عمل كرد , و همچنين نه كارى را كه ابوبكر كرد , انجام داد , چون ابوبكر وقتى مى خواست بميرد , براى بعد از خود , شخصى معينى را تعيين كرد كه خود عمر بود .
كار ابوبكر نه با عقيده شيعه جور در مىآيد , نه با عقيده اهل تسنن .
كار عمر نه با عقيده شيعه جور در مىآيد , نه با عقيده اهل تسنن و نه با كار ابوبكر . يك كار جديد كرد و آن اين بود كه شش نفر از چهره هاى درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب كرد , ولى شورايى نه به صورت به اصطلاح دموكراسى , بلكه به صورت آريستوكراسى , يعنى يك شوراى نخبگان كه نخبه ها را هم خودش انتخاب كرد : على عليه السلام ( چون على را كه نمى شد كنار زد ) , عثمان , طلحه , زبير , سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف . در آنوقت , در ميان صحابه پيغمبر , از اينها متشخصتر نبود . بعد خودش گفت تعداد افراد اين شورا جفت است ( معمولا مى بينيد كه تعداد افراد شوراها را طاق قرار مى دهند كه وقتى راى گرفتند , تعداد هر طرف كه حداقل نصف به علاوه يك باشد , آن طرف برنده است . ) , اگر سه نفرى يك راى را انتخاب كردند و سه نفر ديگر راى ديگر را , هر طرف كه عثمان بود , آن طرف برنده است . خوب , اگر شورا است , تو چرا براى مردم تكليف معين مى كنى ؟ ! شورا طورى تركيب شده بود كه عمر خودش هم مى دانست كه بالاخره خلافت به عثمان مى رسد , چون على ( ع ) قطعا راى سه به علاوه يك نداشت . حداكثر اين بود كه على سه نفر داشته باشد كه مسلما عثمان در ميان آنها نبود , زيرا عثمان رقيبش بود . پس عثمان قطعا برنده است . از نظر عمر , على ( ع ) يا دو نفر داشت : خودش بود و زبير ( چون زبير آنوقت با على بود ) , و يا اگر احتمالا عبدا