دند , و در واقع همان اردو در آنجا براى خود خانه ساختند و لهذا از يك نظر قويترين شهرهاى عالم بود .
مردم اين شهر از امام حسين دعوت مى كنند , نه يك نفر , نه دو نفر , نه هزار نفر , نه پنجهزار نفر و نه ده هزار نفر بلكه حدود هجده هزار نامه مى رسد كه بعضى از نامه ها را چند نفر و بعضى ديگر را شايد صد نفر امضا كرده بودند كه در مجموع شايد حدود صد هزار نفر به او نامه نوشته اند .
اينجا عكس العمل امام چه بايد باشد ؟ حجت بر او تمام شده است . عكس العمل , مثبت و ماهيت عملش , ماهيت تعاون است .
يعنى مسلمانانى قيام كرده اند , امام بايد به كمك آنها بشتابد . اينجا ديگر عكس العمل امام ماهيت منفى و تقوا ندارد , ماهيت مثبت دارد .
كارى از ناحيه ديگران آغاز شده است , امام حسين بايد به دعوت آنها پاسخ مثبت بدهد . اينجا وظيفه چيست ؟ در آنجا وظيفه[ ( نه] ( گفتن بود .
از نظر بيعت , امام حسين فقط بايد بگويد : نه , و خودش را پاك نگهدارد و نيالايد . و لهذا اگر امام حسين پيشنهاد ابن عباس را عمل مى كرد و مى رفت در كوهستانهاى يمن زندگى مى كرد كه لشكريان يزيد به او دست نمى يافتند , از عهده وظيفه اولش برآمده بود , چون بيعت مى خواستند , نمى خواست بيعت بكند , آنها مى گفتند : بيعت كن , مى گفت : نه . از نظر تقاضاى بيعت و از نظر احساس تقوا در امام حسين و از نظر اينكه بايد پاسخ منفى بدهد , با رفتن در كوهستانهاى يمن كه ابن عباس و ديگران پيشنهاد مى كردند , وظيفه اش را انجام داده بود . اما اينجا مسئله , مسئله دعوت است , يك وظيفه جديد است , مسلمانها حدود هجده هزار نامه با حدود صد هزار امضاء داده اند . اينجا اتمام حجت است .
امام حسين از اول حركتش معلوم بود كه مردم كوفه را آماده نمى بيند , مردم سست عنصر و مرعوب شده اى مى داند . در عين حال جواب تاريخ را چه بدهد ؟ قطعا اگر امام حسين به مردم كوفه اعتنا نمى كرد , همين ما كه امروز اينجا نشسته ايم , مى گفتيم چرا امام حسين جواب مثبت نداد[ . ( ابوسلمه خلال] ( كه به او مى گفتند وزير آل محمد در دوره بنى العباس , وقتى كه ميانه اش با خليفه عباسى بهم خورد كه طولى هم نكشيد كه كشته شد , فورا دو تا نامه نوشت , يكى به امام جعفر صادق و يكى به عبدالله محض و هر دو را در آن واحد دعوت كرد , گفت من و ابومسلم كه تا حالا براى اينها كار مى كرديم , از اين ساعت مى خواهيم براى شما كار بكنيم , بيائيد با ما همكارى كنيد , ما اينها را از بين مى بريم . اولا وقتى براى دو نفر نامه مى نويسد , علامت اينست كه خلوص ندارد . ثانيا بعد از اينكه رابطه اش با خليفه عباسى بهم خورده , چنين نامه اى نوشته است . نامه كه رسيد به امام جعفر صادق ( ع ) امام نامه را خواند , بعد در جلو چشم حامل نامه آن را جلوى آتش گرفت و سوزاند . آن شخص پرسيد جواب نامه چيست ؟ فرمود : جواب نامه همين است . هنوز او برنگشته بود كه ابوسلمه را كشتند . و هنوز مى بينيم خيلى افراد سوال مى كنند كه چرا امام جعفر صادق به دعوت ابوسلمه خلال جواب مثبت نداد و جواب منفى دارد ؟ در صورتى كه ابوسلمه خلال اولا يك نفر بود , ثانيا خلوص نيست نداشت , و ثالثا هنگامى نامه نوشت كه كار از كار گذشته بود و خليفه عباسى هم فهميده بود كه اين ديگر با او صداقت ندارد و لهذا چند روز بعد او را كشت .
اگر هجده هزار نامه مردم كوفه رفته بود به مدينه و مكه ( و بخصوص به مكه ) نزد امام حسين , و ايشان جواب مثبت نمى داد , تاريخ , امام حسين را ملامت مى كرد كه اگر رفته بود , ريشه يزيد و يزيديها كنده شده بود و از بين رفته بود , كوفه اردوگاه مسلمين با آن مردم شجاع , كوفه اى كه پنج سال على ( ع ) در آن زندگى كرده است و هنوز تعليمات على و يتيمهائى كه على بزرگ كرده و بيوه هائى كه على از آنها سرپرستى كرده است زنده هستند و هنوز صداى على در گوش مردم اين شهر است , امام حسين جبن به خرج داد و ترسيد كه به آنجا نرفت , اگر مى رفت در دنياى اسلام انقلاب مى شد . اينست كه اينجا تكليف اينگونه ايجاب مى كند كه همينكه آنها مى گويند ما آماده ايم , امام مى گويد من آماده هستم .
از اين نظر وظيفه امام حسين چيست ؟ مردم كوفه مرا دعوت كرده اند , مى روم به كوفه . مردم كوفه بيعتشان را با مسلم نقض كردند , من بر مى گردم , مى روم سرجاى خودم , مى روم مدينه يا جاى ديگر تا آنجا هر كارى بخواهند بكنند . يعنى از نظر اين عامل كه يك عكس العمل مثبت در مقابل يك دعوت است , وظيفه امام حسين , دادن جواب مثبت است تا وقتى كه دعوت كنندگان ثابتند . وقتى كه آنها جا زدند , ديگر امام حسين وظيفه اى از آن نظر ندارد و نداشت .
از اين دو عامل كداميك بر ديگرى تقدم داشت ؟ آيا اول امام حسين از بيعت امتناع كرد و چون از بيعت امتناع كرد مردم كوفه از او دعوت كردند يا لااقل زمانا چنين بود يعنى بعد از آنكه بيش از يك ماه از امتناع از بيعت گذشته بود دعوت مردم كوفه رسيد ؟ يا قضيه برعكس بود ؟ اول مردم كوفه از او دعوت كردند , امام حسين ديد خوب حالا كه دعوت كرده اند او هم بايد جواب مثبت بدهد . بديهى است مردى كه كانديدا مى شود براى كارى به اين بزرگى , ديگر براى او بيعت كردن معنى ندارد . بيعت نكرد براى اينكه به تقاضاى مردم كوفه جواب مثبت داده بود ! از اين دو تا كدام است ؟ به حسب تاريخ مسلما اولى . چرا ؟ براى اينكه همان روز اولى كه معاويه مرد , از امام حسين تقاضاى بيعت شد , بلكه معاويه قبل از اينكه بميرد , آمد به مدينه و مى خواست با هر لم و كلكى هست , در زمان حيات خودش از امام حسين و دو سه نفر ديگر بيعت بگيرد كه آنها به هيچ شكل زير اين بار نرفتند . مسئله تقاضاى بيعت و امتناع از آن , تقدم زمانى دارد . خود يزيد هم وقتى معاويه مرد , همراه اين خبر كه به وسيله يك پيك سبك سير و تندرو فرستاد كه در ظرف چند روز با آن شترهاى جماز خودش را به مدينه رساند , نامه اى فرستاد و همان كسى كه خبر مرگ معاويه را به والى مدينه داد , آن نامه را هم به او نشان داد كه : خذ الحسين بالبيعه اخذا شديدا . از حسين بن على و اين دو سه نفر ديگر , به شدت , هر طور كه هست بيعت بگيرد , هنوز شايد كوفه خبر نشده بود كه معاويه مرده است .
به علاوه تاريخ اينطور مى گويد كه از امام حسين تقاضاى بيعت كردند , امام حسين امتناع كرد , حاضر نشد , دو سه روز به همين منوال گذشت , هى مىآمدند , گاهى با زبان نرم و گاهى با خشونت , تا حضرت اساسا مدينه را رها كرد . در بيست و هفتم رجب امام حسين از مدينه حركت كرد و در سوم شعبان به مكه رسيد . دعوت مردم كوفه در پانزدهم رمضان به امام حسين رسيد , يعنى بعد از آنكه يك ماه و نيم از تقاضاى بيعت و امتناع امام گذشته بود , و بعد از اينكه بيش از چهل روز بود كه امام اساسا در مكه اقامت كرده بود .
بنابراين مسئله اين نيست كه اول آنها دعوت كردند , بعد امام جواب مساعد داد و چون جواب مساعد داده بود و از طرف آنها كانديد شده بود ديگر معنى نداشت كه بيعت بكند , يعنى بيعت نكرد چون به كوفى ها جواب مساعد داده بود ! خير , بيعت نكرد قبل از آنكه اصلا اسم تقاضاى كوفى ها در ميان باشد , و فرمود : من بيعت نمى كنم ولو در همه