افتخار به سر اصل امر به معروف و نهى از منكر نهاد . ( خيليها مى گويند امر به معروف و نهى از منكر مى كنيم . حسين هم اول مثل ديگران فقط يك كلمه حرف زد , گفت : اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر , و اسير بسيره جدى و ابى ) .
خود اسلام هم همينطور است . اسلام براى هر مسلمانى افتخار است اما مسلمانهايى هم هستند كه به معنى واقعى كلمه فخر الاسلام اند , عزالدين اند , شرف الدين اند , شرف الاسلام اند . اين القاب را ما به تعارف , خيلى به افراد مى دهيم , اما همه كس كه اينجور نيست . درباره بنده اگر كسى چنين حرفى بزند , دروغ محض است , كه من بگويم فخرالاسلامم , وجود من افتخارى است براى اسلام ! من كى هستم ؟ ! يادم هست در هفت هشت سال پيش در دانشگاه شيراز از من دعوت كرده بودند براى سخنرانى ( انجمن اسلامى آنجا دعوت كرده بود ) . در آنجا استادها و حتى رئيس دانشگاه , همه بودند .
يكى از استادهاى آنجا كه قبلا طلبه بود و بعد رفت آمريكا تحصيل كرد و دكتر شد و آمد و واقعا مرد فاضلى هم هست , مامور شده بود كه مرا معرفى كند . آمد پشت تريبون ايستاد ( جلسه هم مثل همين جلسه , خيلى پر جمعيت و با عظمت بود ) يك مقدار معرفى كرد : من فلانى را مى شناسم , حوزه قم چنين , حوزه قم چنان و . . . بعد در آخر سخنانش اين جمله را گفت[ : ( من اين جمله را با كمال جرات مى گويم : اگر براى ديگران لباس روحانيت افتخار است , فلانى افتخار لباس روحانيت است] ( . آتش گرفتم از اين حرف . ايستاده سخنرانى مى كردم , عبايم را هم قبلا تا مى كردم و روى تريبون مى گذاشتم . مقدارى حرف زدم , رو كردم به آن شخص , گفتم : آقاى فلان ! اين چه حرفى بود كه از دهانت بيرون آمد ؟ ! تو اصلا مى فهمى چه دارى مى گويى ؟ ! من چه كسى هستم كه تو مى گويى فلانى افتخار اين لباس است . با اينكه من آنوقت دانشگاهى هم بودم و به اصطلاح ذوحياتين بودم , گفتم : آقا ! من در تمام عمرم يك افتخار بيشتر ندارم , آن هم همين عمامه و عباست .
من كى ام ك ه افتخار باشم ؟ ! اين تعارفهاى پوچ چيست كه به همديگر مى كنيم ؟ ! ابوذر غفارى را بايد گفت افتخار اسلام است , اين اسلام است كه ابوذر پرورش داده است . عمار ياسر افتخار اسلام است , اسلام است كه عمار ياسر پرورش داده است . بوعلى سينا افتخار اسلام است , اسلام است كه نبوغ بوعلى سينا را شكفت . خواجه نصير الدين افتخار اسلام است , صدر المتالهين شيرازى افتخار اسلام است , شيخ مرتضى انصارى افتخار اسلام است , ميرداماد افتخار اسلام است , شيخ بهايى افتخار اسلام است . اسلام افتخار البته دارد , يعنى فرزندانى تربيت كرده كه دنياى روى آنها حساب مى كند و بايد هم حساب بكند چرا كه اينها در فرهنگ دنيا نقش موثر دارند . دنيا نمى تواند قسمتى از كره ماه را اختصاص به خواجه نصيرالدين ندهد و نام او را روى قسمتى از كرده ما نگذارد , براى اينكه او در بعضى كشفيات كره ماه دخيل است . او را مى شود گفت افتخار اسلام . ماها كى هستيم ؟ ! ما چه ارزشى داريم ؟ ما را اگر اسلام بپذيرد كه اسلام افتخار ما باشد , اسلام اگر بپذيرد كه به صورت مدالى بر سينه ما باشد , ما خيلى هم ممنون هستيم . ما شديم مدالى به سينه اسلام ؟ ! ماها ننگ عالم اسلام هستيم , اكثريت ما مسلمانها ننگ عالم اسلام هستيم . پس تعارفهاى را بگذاريم كنار . آنها تعارف است .
در مورد حسين بن على به حق مى شود گفت كه به اصل امر به معروف و نهى از منكر ارزش و اعتبار دارد , آبرو داد به اين اصلى كه آبروى مسلمين است . اينكه مى گويم اين اصل آبروى مسلمين است و به مسلمين ارزش مى دهد , از خودم نمى گويم , عين تعبير آيه قرآن است : كنتم خير امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر . ببينيد قرآن چه تعبيرهايى دارد ! به خدا آدم حيرت مى كند از اين تعبيرهاى قرآن . كنتم خير امه اخرجت للناس شما چنين بوده ايد[ ( بوده ايد] ( در قرآن در اينگونه موارد يعنى هستيد] ( , شما با ارزشترين ملتها و امتهايى هستيد كه براى مردم به وجود آمده اند . ولى چه چيز به شما ارزش داده است و مى دهد كه اگر آنرا داشته باشيد با ارزشترين امتها هستيد ؟ تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر اگر امر به معروف و نهى از منكر در ميان شما باشد , اين اصل به شما امت مسلمان ارزش مى دهد . شما به اين دليل با ارزشترين امتها هستيد كه اين اصل را داريد , ( كه در صدر اول هم چنين بوده است ) . اين اصل به شما ارزش داده است . پس آيا آن روزى كه اين اصل در ميان ما نيست , يك ملت بى ارزش مى شويم ؟ بله همينطور است . ولى حسين به اين اصل ارزش داد .
گاهى ما امر به معروف و نهى از منكر مى كنيم , ولى نه تنها به اين اصل ارزش نمى دهيم بلكه ارزشش را پائين مىآوريم . الان در ذهن عامه مردم به چه مى گويند امر به معروف و نهى از منكر ؟ يك مسائل جزئى , نمى گويم مسائل نادرست ( بعضى از آنها نادرست هم هست ) , ولى اينها وقتى در كلش واقع شود زيباست . مثلا اگر امر به معروف و نهى از منكر كسى فقط اين باشد كه آقا ؟ ! اين انگشتر طلا را از دستت بيرون بياور , اين در جاى خودش درست است , حرف درستى است اما نه اينكه انسان هيچ منكرى را نبيند جز همين يكى , جز مسئله ريش , جز مسائل مربوط به مثلا كت و شلوار .
يكى از آقايان مى گفت : شخصى را ديدم كه درباره شخص ديگرى خيلى قر مى زد . ديدم در حد تكفير و تفسيق درباره او عصبانى است . گفتم مگر او چه كرده كه تو او را اينقدر بد مى دانى ( يك آدم بد ملعون جهنمى ) ؟ گفت : آخر او[ ( لب برگردان پيرهن آدمى] ( يعنى پيراهنش يقه دار است ( خنده حضار ) . حال وقتى كه نهى از منكر ما در اين حد بخواهد تنزل بكند , ما اين اصل را پائين آورده ايم , حقير و كوچك كرده ايم . آن آمر به معروف و ناهى از منكرهايى كه در كشور سعودى هستند , آبروى امر به معروف و نهى از منكر را برده اند , فقط يك شلاق به دست گرفته كه كسى مثلا[ كعبه يا ضريح پيغمبر را] نبوسد . اين ديگر شد نهى از منكر ! ولى حسين را ببينيد ! امر به معروف و نهى از منكر كار او بود , از بيخ و بن . به تمام معروفهاى اسلام نظر داشت و فهرست مى داد , و نيز به تمام منكرهاى جهان اسلام . مى گفت : اولين و بزرگترين منكر جهان اسلام خود يزيد است . فلعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب , القائم بالقسط و الدائن بدين الله ( 1 ) امام و رهبر بايد خودش عامل به كتاب باشد , خودش عدالت را بپا دارد و به دين خدا متدين باشد . آنچه را كه داشت , در راه اين اصل در طبق اخلاص گذاشت . به مرگ در راه امر به معروف و نهى از منكر زينت بخشيد . به اين مرگ شكوه و جلال داد . از روز اولى كه مى خواهد بيرون بيايد , سخن از مرگ زيبا مى گويد . چقدر تعبير زيباست ! هرمرگى را نمى گفت زيبا , مرگ در راه حق و حقيقت را زيبا مى دانست : خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جيد الفتاه چنين مرگى مانند يك گردنبند كه براى زن زينت است , براى انسان زينت است . صريحتر , آن اشعارى است كه در بين راه وقتى كه به طرف كربلا مىآمد مى خواند كه احتمالا از خود ايشان است و احتمالا هم از اميرالمومنين على ( ع ) است :
و ان تكن الدنيا تعد نفيسه { فدار ثواب الله اعلى و انب