 به خونخواهى حسين برمى خيزد و ابن زياد را مىكـشـد و گـام بر گونه هايش مى گذارد.(333) حتى بهخـود ابـن زيـاد دربـاره كـشـتـه شـدن خـويـش به دست وى و اين كهچـگـونـه كـشـته مى شود و اين كه او نخستين كسى است كه در اسلاملجام زده مى شود خبر داد.(334)
نقل شده است كه ميثم تمار غلام زنى از بنى اسد بود. اميرالمؤ منين(ع ) او را خـريـد و آزادش كـرد. حـضـرت پرسيد: نامت چيست ؟ گفت :سالم . گفت : رسول خدا(ص ) به من خبر داد كه آن نامى كه پدر ومـادرت در ايـران بـر تـو نـهـاده انـد مـيـثـم اسـت . گـفت : راست گفترسـول خـدا؛ و اى امـيـرمـؤ مـنـان ، تـو نـيـز راسـت گـفـتى . به خداسـوگند، نام من ميثم است . فرمود: سالم را وابگذار و به نامى كهرسـول خـدا(ص ) تـو را خوانده است باز گرد. او نيز ميثم را اختياركرد و كنيه ابا سالم گرفت .
روزى على (ع ) به او گفت : پس از من دستگير و بر دار مى شوى وتو را خنجر مى زنند و چون روز سوم فرا رسد، از دهان و بينى اتخون سرازير مى شود و محاسنت را رنگين مى كند. تو را در نزديكىخانه عمرو بن حريث به دار مى كشند. تو دهمين كسى هستى كه او رادر نـزديكى خانه عمرو بن حريث بر دار مى آويزند. چوبه دار تواز همه كوتاه تر و به غسالخانه نزديك تر است . بيا برويم تانخلى را كه بر شاخه هايش آويخته مى گردى نشانت دهم ؛ و نشانشداد. مـيـثـم مـى آمـد و كـنـار آن درخـت نـمـاز مى خواند و مى گفت : ((چهنـخل مباركى هستى ، من براى تو آفريده شده ام و تو نيز براى منپـرورده شـده اى )). او پـيـوسـته ملازم درخت بود تا آن كه بريدهشد؛ و ميثم جايگاهى را كه در كوفه بر دار مى شود شناخت .
گـويـد: مـيثم با عمرو بن حريث ديدار مى كرد و به او مى گفت : منهمسايه توام ، براى من همسايه اى نيكو باش ؛ و عمرو كه مقصودشرا نـمـى دانـست مى گفت : آيا مى خواهى كه خانه ابن مسعود يا خانهابن حكيم را خريدارى كنى ؟
او در هـمـان سالى كه كشته شد حج گزارد؛ و به حضور ام سلمه ـرضـى الله عـنـهـا ـ رسـيـد. پرسيد: تو كيستى ؟ گفت : ميثم هستم .گـفـت : بـه خـدا سـوگـنـد، چـه بـسـيـار ازرسـول خـدا(ص ) شـنـيـدم كـه در نـيمه هاى شب از تو ياد مى كرد وسفارش تو را به على (ع ) مى فرمود.
مـيـثـم دربـاره حسين (ع ) پرسيد و ام سلمه فرمود: در بستان خويشاسـت . گفت : به او بگو كه من دوست داشتم كه بر او سلام كنم ؛ وان شـاء الله در پـيـشـگـاه خـداونـد يـكـديـگـر را ديـدار خـواهـيـمكرد.(335)
ام سـلمـه عـطـرى خواست و ميثم محاسن خويش را خوشبو كرد و گفت :اين محاسن با خون خضاب خواهد شد!
ميثم آنگاه به كوفه رفت و عبيد الله زياد ملعون او را دستگير كرد.چـون وى را نـزد ابـن زيـاد بـردند به او گفتند: اين از برگزيدهتـريـن مـردمان در نزد على بود! گفت : واى بر شما، همين ايرانى !گـفـتـند: آرى ! عبيدالله خطاب به او گفت : پروردگارت كجاست ؟گـفـت : در كـمين ستمكاران ؛ و تو يكى از ستمكارانى ! گفت تو باعجميت خود به چيزى كه مى خواهى مى رسى ! مولايت درباره رفتارمن با تو چه گفته است ؟
گـفـت : به من خبر داد دهمين كسى هستم كه بر دارم مى زنى و چوبهدارم از همه كوتاه تر و به غسالخانه نزديك تر است .
گـفـت : بـا او مـخـالفت خواهيم كرد. گفت : چگونه با او مخالفت مىكنى ؟ و حال آن كه به خدا سوگند، هر خبرى كه به من داده است ازپيامبر، از جبرئيل ، از خداى متعال است . تو چگونه با اينان مخالفتمى كنى ؟ من جايى را كه در كوفه به دار كشيده خواهم شد مى دانمو من نخستين آفريده خدا هستم كه در اسلام بر او لجام زده مى شود!
سـپـس او را هـمراه مختار بن ابى عبيده به زندان افكند. ميثم به وىگـفت : تو از زندان رها مى شوى و به خونخواهى حسين (ع ) برمىخيزى و اين كسى كه ما را مى كشد، مى كشى .
چون عبيدالله ، مختار را براى كشتن احضار كرد، پيك با نامه يزيدسـر رسـيـد كـه بـه ابـن زيـاد فرمان مى داد تا از او دست بدارد ورهـايـش كـنـد.(336) فـرمـان رسـيـده بود كه ميثم دار زدهشود، و در نتيجه او را بيرون آوردند.
مردى ميثم را ديد و گفت : چرا خودت را به دردسر انداختى ، اى ميثم!؟ او بـا تـبـسـم گـفـت : امـروز وعـده ديـدار مـن بـانـخـل اسـت : مـن براى او آفريده شده ام ؛ و او براى من پرورده شدهاست !
چون از چوبه دار بالا رفت . مردم بر در خانه عمرو بن حريث گرداو جمع شدند. عمرو گفت : به خدا سوگند كه او پيوسته مى گفت :((من مجاور توام !)) چون بر دار كشيده شد، كنيزش را فرمان داد تازيـر آن را جـارو بـزنـد، آب بـپاشد و تميز كند. چون ميثم آغاز بهگفتن فضايل بنى هاشم كرد، به ابن زياد گفتند: اين برده شما رارسوا ساخت ! گفت : او را لجام بزنيد، ميثم نخستين آفريده خدا بودكه در اسلام لجام زده شد. قتل ميثم ، ده روز پيش از رسيدن حسين بنعلى (ع ) بود. چون سه روز از دار زدن او گذشت ، او را خنجر زدندو مـيـثـم تـكـبـيـر گفت . سپس در پايان روز از دهان و بينى اش خونجارى شد.(337)
جستجو براى يافتن جاى رهبرى انقلاب
مـسـلم بـن عـقـيل (ع )، پس از آگاهى بر انجام اقدام هاى تهديدآميز وسـريـع از سـوى عـبيدالله بن زياد و رفتارى كه مهتران و مردم درپـيـش گـرفته اند، از خانه مختار بيرون آمد و به سراى هانى بنعـروه رفـت . شـيعيان پنهانى و دور از چشم عبيدالله به خانه هانىآمد و شد داشتند و يكديگر را به پنهان كارى سفارش مى كردند. ازآن سـوى ابـن زياد غلامى به نام معقل را فراخواند و گفت : اين سههـزار درهـم را بـگـيـر و مـسلم بن عقيل را بجوى ، با يارانش ارتباطبرقرار كن ؛ و چون شخص يا گروهى از آنان را يافتى ، اين سههـزار درهـم را بـده و بـگـو كـه از ايـنپول براى جنگ با دشمنانشان استفاده كنند و چنين وانمود كن كه تونـيـز از آنـهايى . چون اين پول را به آنان بدهى به تواطمينان واعـتماد پيدا مى كنند و كار و اخبارشان را از تو پنهان نخواهند كرد.سـپـس بـامـداد و شام نزدشان رفت و آمد كن تا آن كه جايگاه مسلم راشناسايى كنى و نزد او بروى .
او چـنـيـن كـرد و رفـت و در مسجد اعظم ، كنار مسلم بن عوسجه كه درحال خواندن نماز بود نشست ؛ و از طريق گروهى دريافته بود كهمـسـلم بـراى حـسـيـن (ع ) بـيـعـت مـى گـيـرد. در پـايـان نـماز مسلم ،مـعـقـل نـشـسـت . گـفـت : ((اى بـنـده خـدا، مـن مـردى ازاهـل شـام هـسـتم كه خداوند دوستى اهل بيت و دوستى دوستدارانشان رابـه من ارزانى فرموده است ))؛ و خود را به گريه زد و گفت : سههـزار درهـم بـه هـمـراه دارم و مـى خـواهـم مـردى از شيعيان را كه بهكـوفـه آمـده اسـت تـا بـراى پـسـر دخـتـررسـول خـدا(ص ) بـيعت بگيرد ديدار كنم . اما هنوز كسى كه مرا بهسـويـى راهـنـمايى كند نيافته ام و جاى او را نمى شناسم . اينك درمـسـجـد نـشـسته بودم كه از چند مؤ من شنيدم كه مى گفتند: ((اين مردنـسـبـت بـه اهـل بـيـت آگـاه اسـت ))؛ و آمـدم تـا ايـنمـال را بـه تـو دهـم تـا مـرا نـزد سرور خود ببرى . من از برادرانشـمـايـم بـه من اعتماد كنيد؛ و اگر بخواهى پيش از ديدار با او مىتوانى از من بيعت بگيرى .
مـسلم بن عوسجه گفت : خداى را سپاسگزارم كه با 