زله غده سرطان نيست , به منزله يك روح قوى است كه در پيكر اجتماع مى دود و همه را زنده و فعال مى سازد . او مصداق مخالف . من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم است . او شخصيت انسانيش توسعه پيدا كرده و روح بشرى نه حيوانى او بزرگ شده . او توسعه وجدان و ايمان پيدا كرده و به قول مولوى : روح حيوانى ندارد اتحاد { تو مجو اين اتحاد از روح باد گر خورد اين نان نگردد سير آن { ور كشد بار اين نگردد آن گران ما چرا امروز فدائى حسين هستيم ؟ چون آنچه را پيغمبر فرمود كه حسين منى و انا من حسين همه ما در خودمان احساس مى كنيم يعنى حسين را از خود و خود را از حسين جدا نمى ب ينيم . ما حسين را به صورت يك فرد كه منظورش انجام تقاضاهاى شخصى خود است نمى بينيم . ما او را يك روح كلى مى بينيم كه قبل از وقت در فكر ما بوده , پس او از ما است و ما از او هستيم , او از بشريت است و بشريت از اوست , او با روح ما و سرنوشت ما آميخته است . ما از او و او از ما است .
توسعه شخصيت انسانى همان بود كه على ( ع ) داشت و مى فرمود : و حسبك داء ان تبيت ببطنه { و حولك اكباد تحت الى القد ( 1 ) يا مى گفت : و هذا اخوغامد و قد ورد خيله الانبار . . . ولو ان امرء مسلمامات على هذا ا سفا . . .
توسعه شخصيت اينست كه واقعا انسان بگويد : من از بينوايى نيم روى زرد { غم بينوايان رخم زرد كرد توسعه شخصيت اينست كه حسين ( ع ) فرمود : انى لم اخرج اشرا و لا بطرا . . . . يا گفت : من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله . . .
تمام فاجعه كربلا براى اين بود كه امام رأى خود را نفروخت از قبل از مردن معاويه و همچنين بعد از مردن او در دوره يزيد چه در وقتى كه امام در مدينه بود و چه در مكه و چه در بين راه و چه در كربلا , آنها از امام فقط يك امتياز مى خواستند و اگر آن يك امتياز را امام به آنها مى داند نه تنها كارى به كارش نداشتند . انعامها هم مى كردند و امام هم همه آن تحمل رنج ها را كرد و تن به شهادت خود و كسانش داد كه همان يك امتياز را ندهد . آن يك امتياز فروختن رأى و عقيده بود . در آن زمان صندوق و انتخاباتى نبود , بيعت بود . بيعت آنروز رأى دادن امروز بود .
پس امام اگر يك رأى غير وجدانى و غير مشروع مى داد شهيد نمى شد , شهيد شد كه رأى و عقيده خودش را نفروخته باشد .

1- ترجمه : اينان اظهار اسلام كرده اند اما اسلام نياورده اند] .
1 - و آيا از همين جا نمى توان گفت كه بهتر اين بود كه شتاب نمى شد و به فتوحات پرداخته نمى شد , صبر مى شد به طور طبيعى اسلام از ديوارها نفوذ كنند ؟ اثر اين شتابزدگى همين شكافها و اختلافهائى است كه هست . پيغمبر هم اصلا وصيت نكرد كه بعد از من فتوحات كنيد با آنكه انواع وصيتها كرد .
در ذائقه ها فتوحات شيرين است اما معلوم نيست مورد تصويب عقل باشد .
هيچ معلوم نيست كه على ( ع ) اگر خليفه مى شد اين فتوحات را تصويب مى كرد , همانطورى كه بعد از حكومت به اصلاح داخل پرداخت , و به علاوه همين فتوحات منشأ فساد اخلاق اعراب شد . پس اين عجله از طرفى جامعه اى نامتجانس درست كرد و از طرفى جنس اعراب را فاسد كرد .
1 - رجوع شود به[ ( تطور عقايد ملل] ( گوستاو لوبون . وى تغيير روحيه را خيلى تدريجى و بطىء مى داند .
2 - از شجاعتهاى قرآن يكى منعكس كردن منطق مخالفين از كفار و منافقين است , و زياد هم هست .
[ - 3 مطرود , رانده شده] .
[ - 1 ترجمه : من ابوعبدالله هستم , هيچ زخمى را نخراشيدم جز اينكه خونش انداختم] .
[ - 2 ترجمه : خدا لعنت كند آنكس از ما را كه به قتل عثمان اولويت دارد] .
3 - در جلد 3 نهج البلاغة ص 200 نامه به معاويه , مى نويسد : فاما اكثارك الحجاج فى عثمان و قتلته فانك انما نصرت عثمان حيث كان النصر لك و خذلته حيث كان النصر له[ . واما جدال بسيار و پرگفتن تو درباره عثمان و كشندگان او : تو عثمان را هنگامى يارى كردى كه به نفع خودت بود و هنگامى كه براى او سودمند بود او را يارى نكردى] . در اين جمله ها سياست معاويه خوب روشن شده .
4 - و به عبارت ديگر قدرت ديانت را هم برقدرت سياست و ثروت بيافزايد و مردم را يعنى پيروان على ( ع ) را , هم تحت فشار ماديات قرار دهد و هم تحت فشار معنويات . خطرناكترين موقعها آنوقتى است كه اين دو قدرت يعنى قدرت ماده و معنى دست به دست يكديگر داده و بخواهد بر سر ملتى فرود آيد . البته ديانت به خودى همواره دفاع از مظلوم است ولى امان از وقتى كه در اثر جهالت مردم و خيانت اولياء امور يعنى جهالت متنسكين و خيانت متهتكين , دين ابزار سياست واقع شود . امان از وقتى كه دين ابزار سياست واقع شود .
1 - از اينجا معلوم مى شود كه مردم آنوقت صلاحيت نداشتند كه خليفه يعنى ولى امر را انتخاب كنند و فرضا قبول كنيم كه اصل حكومت اسلامى بر انتخاب است نه بر انتصاب , در آن روزها و بلكه تا سالها و قرنها مى بايست كه حاكم انتصابى باشد , در هر جاى دنيا كه مردم لياقت آزادى و دخالت در تعيين قوه حاكمه را نداشته باشند نبايد به آنها آزادى داد , ولى كى آزادى را از آنها بگيرد ؟ همانهائى كه از ترس انتخاب آنها نبايد مردم آزادى داشته باشند ؟ ! نه , بلكه مقام نبوت . در آن زمان جهل و عدم صلاحيت سبب شد كه امويها از هوش و دهاء خود استفاده كردند .
على ( ع ) , هم مجسمه عدالت بود و هم مجسمه هوشيارى و پيش بينى . فتنه اموى كه زير پرده بود و رنگ اسلامى داشت على ( ع ) كاملا پيش بينى كرد و به مردم گفت ولى كسى كه معناى كلمات او را درك كند وجود نداشت .
[ - 1 ترجمه : همان كه گرفتارى و مشكلات شما بازگشته همانند روزى كه خداوند پيامبرش را برانگيخت] .
1 - امويها رفتند ولى مع الاسف عناصر فكر اموى و رژيم اموى باقى ماند و با تغيير , جزء اصول زندگى ما شده . امروز هم اصول معاويه اى عامل ديانت را استخدام كرده عليه ديانت , و نمى شود يك كلمه عليه اصول اموى سخن گفت . به اندازه گريه اى كه در پاى پيراهن عثمان ريختند باز مى ريزند .
[ - 2 ترجمه : و آن هنگام است كه قريش آرزو مى كند در برابر دنيا و ما فيها يك بار مرا ببينند هر چند به قدر كشتن شترى باشد ( لحظاتى اندك ) تا آنچه اينك اندكش را از آنان مى خواهم و به من نمى دهند بپذيرم] .
[ - 3 ترجمه : وقتى فتنه ها رو آورند حق و باطل را بهم بياميزند ( و راه تشخيص را ببندند ) و چون پشت كنند و از بين روند آگاه كنند و حق را روشن سازند] .
[ - 1 ترجمه : اى مردم بزودى زمانى فرا رسد كه اسلام وارونه شود چنانكه يك ظرف وارونه شود و محتواى آن بريزد] .
[ - 2 و دنيا با لذاتش به كام شما شيرين نيامد] .
[ - 3 چرا شما را اشباحى بى روح مى بينيم ؟] .
[ - 4 ترجمه : و يارى جستن هيچكدام از شما از آنها نيست مگر بمانند يارى جستن بنده از مولاى خودش] .
[ - 5 ترجمه : دايره حكومتش همگانى است و گرفتارى آن براى خاصه ( شيعيان ) است , بلاى آن دامنگير آگاهان و بينايان است و كوردلان را هدف خود نمى گيرد] .
[ - 1 و به خدا سوگند پيوسته زمام حكومت را به دست دارند تا جائى كه تمام حرامهاى الهى را حلال سازند و همه پيمانهاى خدا را بشكند , و خانه اى گلى و خيمه اى پشمينه اى نماند جز اينكه به ظلم آنها گرفتار آيد و سوء رفتارشان آنان را پراكنده سازند] .
[ - 2 با مادران و 