ن ديداركردى ،بسيار خشنود شدم و به آنچه دوست مى دارى خواهى رسيد؛ و خداوندخـانـدان پيامبرش را به وسيله تو يارى خواهد داد. ولى نمى خواهمكه پيش از به انجام رسيدن كار، مردم مرا بشناسند، زيرا از قدرتاين سركش بيمناكم .
معقل گفت : جز خير پيش نخواهد آمد، از من بيعت بگير!
مـسـلم از او بـيـعـت و پيمان گرفت كه خيرخواه و رازدار باشد، و اونيز همه خواسته هاى او را پذيرفت . آنگاه مسلم گفت : چند روزى درخـانـه نـزد مـن بـيا تا اجازه رفتن نزد سرورمان را برايت بگيرم .مـعـقـل هـمـراه مردم رفت و آمد مى كرد و مسلم بن عوسجه برايش اجازهگـرفـت . ابـن عـقـيـل نـيـز اجـازه داد. مـسـلم بـنعقيل پس از گرفتن بيعت از ابوثمامه صائدى از وى خواست كه آنمـال را از مـعـقـل بـگـيـرد. ابـوثـمـامـه كـسـى بـود كـهامـوال و ديـگر كمك هاى مردم را مى گرفت و با آن اسلحه مى خريد.او فـردى آگـاه و از شـجـاعـان عـرب و بـزرگـان شـيـعـه بـود.مـعـقـل هـمچنان نزدشان در رفت و آمد بود او نخستين كس بود كه واردمـى شـد و پـس از همه بيرون مى آمد. او اطلاعات مورد نياز ابن زيادرا بـه دسـت مـى آورد و روزانـه بـه او گـزارش مـىداد.(338)
زندانى شدن هانى بن عروه
پـس از افـزايـش رفـت و آمـد مـردم كـوفـه نـزد مـسـلم بـنعقيل در خانه هانى بن عروه ، وى بيمناك شد و از عبيدالله زياد برجـان خـويش ترسيد؛ و از حضور در مجلس او خوددارى ورزيد؛ و خودرا بـه بيمارى زد. ابن زياد به اطرافيانش گفت : چه شده است كههـانـى را نـمـى بـيـنـم ؟! گـفتند: بيمار است . گفت : اگر اين را مىدانستم به عيادتش مى رفتم .
ابن زياد، محمد بن اشعث ، اسماء بن خارجه ، عمرو بن حجاج زبيدىـ كه دخترش زن هانى بود و هانى يحيى را از وى داشت ـ فراخواندو گـفت : چرا هانى بن عروه نزد ما نمى آيد؟ گفتند: نمى دانيم ، مىگويند كه بيمار است . گفت : شنيده ام كه بهبود يافته است و بردر خـانـه اش مى نشيند. با او ديدار كنيد و از او بخواهيد كه از اداىحـق ما كوتاهى نكند؛ چرا كه دوست ندارم بزرگ عربى چون او نزدمن تباه شود.
آنـان رفـتـنـد و شـامـگـاهـى كـه بـر در خـانـه اش نـشـسته بود، دربرابرش ايستادند؛ و گفتند: چرا با امير ديدار نمى كنى ، زيرا ازتـو نـام بـرده و گفته است كه اگر بيمار باشى از تو ديدار مىكـنـد. گـفـت : بيمارى مرا باز مى دارد. گفتند: شنيده است كه تو هرشـامـگـاه بـر در خـانـه ات مـى نـشـيـنـى . او تـو راكـاهل يافته است و سلطان تحمل كاهلى و غفلت ندارد. تو را سوگندمى دهيم كه هم اينك سوار شوى و با ما بيايى .
هـانـى جـامـه خـواست و پوشيد و آنگاه سوار بر استر رفت تا بهكـاخ رسـيـد و در ايـن حـال گويى كه شمه اى از اوضاع را احساسكرده بود.
سـپـس بـه حسان بن اسماء بن خارجه گفت : اى برادرزاده ، به خداسوگند من از اين مرد بيمناكم . نظر تو چيست ؟
گـفـت : اى عمو، دليلى براى ترس تو نمى بينم . چيزى به دلتراه مـده . ايـن در حـالى بـود كـه حـسـّان نـمى دانست عبيدالله به چهمنظور پى هانى فرستاده است .
در حـالى كـه مـردم نزد عبيدالله بودند، هانى بر او وارد شد. چوندر مـقـابـل عـبـيـدالله ظـاهر شد، عبيدالله گفت : خائن با پاى خويشآمـد!(339) چـون نـزديـك عـبـيـدالله رسـيـد ـ در حـالى كهشـريـح قـاضـى (340) نيز نزد او نشسته بود ـ رو بههانى كرد و گفت :
اريد حياته و يريد قتلى
عذيرك من خليلك من مراد
مـن زنـده ماندن او را مى خواهم و او آهنگ كشتن مرا دارد، يارى دهنده تواز قبيله دوست تو [يعنى ] مراد.
چـون پيش از آن ، هرگاه هانى نزد ابن زياد مى آمد او را گرامى مىداشـت ، گـفـت : اين چه رفتارى است ، اى امير؟ گفت : پسر عروه بساسـت ! ايـن چـه امـورى است كه در خانه ات عليه اميرالمؤ منين و عامهمـسـلمـانـان در جـريـان اسـت ؟ مـسـلم بـنعـقـيـل را آورده اى و در خانه خود جاى داده اى و در خانه هاى پيرامونخـويـش بـراى او سلاح و مرد جنگى گرد مى آورى و گمان كرده اىكه اينها بر من پوشيده مى ماند؟ گفت : من چنين كارى نكرده ام و مسلمپـيش من نيست . گفت : چرا، انجام داده اى . چون گفت و گوى ميان آنهابـه درازا كـشـيد و هانى بر انكار خويش پاى مى فشرد، ابن زياد،مـعـقـل جاسوس را فراخواند. وى آمد و در برابرش ايستاد. ابن زيادگفت : آيا او را مى شناسى ؟ گفت : آرى .
هـانـى فـهـمـيد كه معقل جاسوس عبيدالله بوده و همه اخبار را به اوگـزارش داده اسـت . او لحظه اى در خود فرو رفت ؛ و چون به خودآمـد گـفـت : حـرفـم را بـشـنـو و سخنم را راست بشمار زيرا به خداسوگند به تو دروغ نمى گويم . به خداى يگانه سوگند كه مناو را به خانه ام دعوت نكرده ام و از كارش اطلاع نداشتم تا اين كهنـزد من آمد و از من خواست كه به خانه ام بيايد و من از راندنش شرمكردم و در محذور اخلاقى قرار گرفتم . سپس او را به خانه بردمو از او پـذيـرايـى كـردم و دنـبـاله كـارش هـمـان اسـت كـه بـه تـوگـزارش داده شـده اسـت . حـال اگـر مـى خـواهـى بـه تـوقول استوار و اطمينان خاطر مى دهم كه هيچ زيانى به تو نرسانم. مـن مـى آيم و دست در دست تو مى نهم و اگر بخواهى كسى را بهگـروگـان نـزد تـو مى گذارم كه باز گردم ؛ من نزد او مى روم وبه او فرمان مى دهم كه از خانه ام بيرون شود و هر كجاى زمين كهبخواهد برود و از همسايگى و پناهندگى من خارج شود.
ابـن زيـاد گفت : به خدا سوگند، از من جدا نخواهى شد، مگر آن كهاو را بياورى و تحويل من بدهى . گفت : به خدا سوگند كه نخواهمآورد، آيـا مـيـهـمـانـم را بـياورم كه تو او را بكشى ؟ گفت : به خداسـوگـنـد كـه بـايـد او را بـيـاورى . هانى گفت : به خدا سوگند،نخواهم آورد.
چـون دوبـاره گـفت و گوى ميان آن دو به درازا كشيد. مسلم بن عمروبـاهـلى ـ كـه شـامـى و بـصـرى اى جز او در كوفه حضور نداشت ـبـرخـاست و گفت : خداوند كار امير را راست گرداند، مرا با او تنهابـگـذار تـا با وى سخن بگويم . سپس برخاست و دور از ابن زيادبـا او خـلوت كـرد، بـه طـورى كـه وى آن دو را مـى ديـد و چـونصدايشان را بلند مى كردند، گفته هايشان را مى شنيد.
مسلم بن عمرو به او گفت : اى هانى ، تو را به خدا سوگند خود رابـه كـشـتـن مـده و بـراى قـبـيـله ات گـرفـتـارى درست مكن . به خداسـوگـنـد، حـيـفـم مـى آيـد كـه تـو كـشـتـه شـوى . اين مرد [مسلم بنعـقـيـل ] عـمـوزاده ايـن مـردم اسـت . نه كسى او را مى كشد و نه به اوزيـانـى مى رساند. او را تسليم كن ؛ كه اين كار دون شاءن و موجبكاستى تو نخواهد بود، چرا كه او را به حاكم مى سپارى !
هانى گفت : به خدا سوگند، تحويل دادن او مايه ننگ و عار من است .زيـرا پـنـاهـنـده و مـيـهـمـانـم را در حـالىتـحـويـل مـى دهـم كـه زنـده و تـنـدرسـتـم ، مـى بـيـنم و مى شنوم ،بـازوانـى نـيـرومـنـد و يارانى فراوان دارم . به خدا سوگند اگرتـنـهـا بـودم و هـيـچ يـاورى نـداشـتـم ، او راتحويل نمى دادم مگر آن كه در دفاع از او جان مى سپردم !
مـسـلم پـيـوسـتـه هـانـى را سـوگـنـد مـى داد و او مـى گفت : به خداسوگند، هرگز او را تحويل نخواهم 