خمر و ساير چيزها اشعارى دارد , از آنجمله : شميسة كرم برجها قعردنها { و مشرقها الساقى و مغربها فمى فان حرمت يوما على دين احمد { فخذها على دين المسيح بن مريم . . .
1- ترجمه : حكومت كه در دست ما آمد عفو و بزرگوارى روش ما بود و چون به دست شما رسيد خون در سرزمين ابطح جارى شد .
شما كشتن اسيران را روا شمرديد ولى ما از اسيران گذشتيم و آنها را بخشوديم . همين تفاوت ميان ما و شما بس كه از كوزه همان برون تراود كه در اوست] .
و از آنجمله : دع المساجد للعباد تسكنها { و اجلس على دكة الخمار و اسقينا ان الذى شربا فى سكره طربا { و للمصلين لا دنيا و لا دينا ما قال ربك ويل للذى شربا { لكنه قال ويل للمصلينا . . . ( 1 ) و از آنجمله است : لما بدت تلك الرؤوس و أشرقت { تلك الشموس على ربى جيرون صاح الغراب فقلت صح أولا تصح { فلقد قضيت من النبى ديونى . . . ( 2 ) و از آنجمله است اشعارى كه به اشعار ابن الزبعرى ملحق كرد كه مفصل است .
علاقه و افر يزيد به شكار و تفريح مانع رسيدگى به كارهاى مملكتدارى و سياست بود و ناچار كارها در دست ديگران بود .
و اما علاقه او و سرگرمى او به بازى با حيوانات , كارهاى او را به صورت مسخره ا ى در آورده بود . نه تنها به اسب سوارى و اسب دوانى علاقه وافرى نشان مى داد ( اين عمل در اسلام ممدوح است ) او يك عدل بوزينه و يوز ( فهادين ) تهيه كرده بود با آنها سرخوش بود . يك بوزينه اى داشت كه او را تعليم كرده بود . بوزينه هم از هر حيوانى بهتر تعليم قبول مى كند . ( قصه بوزينه و وزارت ) به او كنيه ابوقيس داده بود ( عرب به حيوانات لقب و كنيه مى دهد . ) من ذاك ام عريط للعقرب { وهكذا ثعاله للثعلب ( 1 ) به جعل مى گويد ابو جعرانه و احيانا به حيوان شخصى ممكن است علم شخصى بدهد . يزيد يك كنيه شخصى به اين ميمون داده به نام ابوقيس ) . به اين حيوان لباس ابريشم و حرير و ديبا و جامه هاى زربفت مى پوشيد و او را در مجلس شراب خويش حاضر مى كرد . ( بنازم غيرت ندماى يزيد را و حتما بسيارى از امرا و حكام در آن مجلس حاضر مى شده اند ! ) از طرف ديگر ماده الاغ چابكى داشت و گاهى ابا قيس كه تعليم داده شده بود سوار آن ماده الاغ مى شد و در مسابقه اسبها شركت مى كرد . خودش خيلى علاقه داشت كه ابا قيس برنده مسابقه بشود ( و شايد هم احيانا سوار كارها به خاطر يزيد عمدا ماده الاغ را جلو مى انداختند ) .
اين اشعار يزيد ( 2 ) در اين زمينه است : تمسك أبا قيس بفضل عنانها { فليس عليها ان سقطت ضمان ألا من راى القرد الذى سبقت به { جياد أمير المؤمنين أتان ( 3 )
اين بود شمه اى از اخلاق يزيد , و معاويه مى خواست او را برگردن مسلمين سوار كند .
وضع حكومت يزيد صورتى داشت كه قابل صلح و معاهده و معاقده نبود .
امام مجتبى با معاويه قرارداد صلح بست . معاويه عقل و خلقى داشت كه مى توانست تا حدودى حفظ ظاهر بكند و جز در مواردى كه براى ملك و سياستش خطر بود رعايت ظواهرى را بنمايد . ولى وضع يزيد تجاهر به فسق و تجاهر به رذالت و پستى و تجاهر به عياشى بود . اگر هم از ناحيه امام حسين و به نام اسلام و قرآن قيامى نمى شد و[ طومار] حكومت يزيد را در ظرف سه سال در هم نمى پيچيد و چند سال طول مى كشيد , ممكن بود قيام ديگرى عليه يزيد شود كه عنصر اسلامى هم نداشته باشد و آنوقت خطر مواجه عالم اسلام مى شد .
به قولى مردن يزيد در يك مسابقه اى واقع شد كه با ميمونى - و شايد همان ابو قيس بوده - گذاشته بود . قيام اهل مدينه تنها سببش شهادت امام حسين نبود , سبب ديگرش وضع ناهموار يزيد بود : عبدالله بن حنظله با عده اى به نمايندگى اهل مدينه آمد به شام , اوضاع را طورى ناراحت كننده ديد كه گفت : والله ما خرجنا على يزيد حتى خفنا أن نرمى بالحجارة من السماء . ان رجلا ينكح الامهات والبنات والاخوات , و يشرب الخمر , و يدع الصلاة , والله لو لم يكن معى أحد من الناس لابليت الله ( 1 ) فيه بلاء حسنا . ( 2 )
بعضى گفته اند به[ ( ذات الجنب] ( مرد در سن 37 سالگى . ( 1 ) احتمال داده مى شود كه افراط در شراب و لذات , كبدش را از بين برده بوده . يزيد در كودكى در باديه مرض آبله گرفت و آبله رو بود . عقاد مى گويد : و سيم و بلند قامت بود . همچنين مى گويد : يزيد به مسابقه و مطارده علاقمند بود ولى بيشتر جنبه لهوى داشت نه جنبه جدى و شجاعانه .
يزيد شخصا خصلت شجاعت و تهور عربى را كه بعضى از آباء مادريش مثل عتبه و وليد عمويش و شيبه داشتند نداشت و به تمام معنى مردى مهمل و عياش و سبكسر بود و لهذا در يكى از جنگهاى زمان معاويه كه معاويه سپاه سفيان بن عوف را براى جنگ قسطنطنيه يا براى فتح قسطنطنيه فرستاد يزيد تمارض و تثاقل كرد تا سپاه حركت كرد و بعد هم شايع شد كه سپاه دچار مرض و قحطى شدند . خبر به يزيد عياش رسيد . اين شعرها را گفت : ما أن أبالى بما لاقت جموعهم { بالفرقدونة من حمى و من موم اذا اتكأت على الانماط مرتفقا { بدير مران عندى ام كلثوم ( 2 ) معاويه وقتى شنيد قسم خورد كه يزيد را به سپاه ملحق مى كنم براى رفع عار شماتت .
از اينجا دو نكته معلوم مى شود : الف - روى كار آمدن يزيد كه هيچگونه , لياقتى نداشت , نه لياقت خلافت و نه لياقت ملكدارى و سياست , صرفا معلول فساد تدريجى اخلاق مسلمين در آن عهد بود . معاويه اگر لياقت خلافت نداشت ولى لياقت سياست و ملكدارى داشت .
ب - فرق ظاهرى ديده مى شود بين عمر و معاويه كه عمر حاضر نشد عبدالله پسرش را انتخاب كند و يا جزء شورا قرار دهد و گفت : عبدالله در تدبير منزل خودش عاجز است , ولى معاويه على رغم عقيده خودش به عدم لياقت يزيد , زمام كار را به دست او سپرد .

قلوبهم معك و سيوفهم عليك
فرزدق به امام گفت[ : ( قلوب الناس معك و سيوفهم مع بنى امية , و القضاء ينزل من السماء , والله يفعل ما يشاء] ( . ( 1 ) مجمع بن عبيد عامرى ( 2 ) گفت[ : ( أما أشراف الناس فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم , فهم الب واحد عليك , و أما سائر الناس بعدهم فان قلوبهم تهوى اليك و سيوفهم غدا مشهورة عليك] ( . ( 3 ) ايضا بشر بن غالب در ذات عرق به نقل نفس المهموم ص 93 .
فرزدق نظر عامة را گفت , عامه اى كه محكوم روش كبراء و رؤساء بودند و از خود اراده اى نداشتند ولى مجمع بن عبيد تجزيه كرد اشراف بى ايمان را از عامه مؤمن ضعيف تابع صفت مقلد مسلك كه طبق منطق قرآن كريم هر دو در آتشند . در حقيقت معناى جمله فرزدق اينست كه دل اينها با تو است ولى دلشان هيچ كاره است , حاكم معزول است ولى شكمشان با دشمنان تو است و اينها هم بنده شكمنده و به امر شكم با دل خودشان مى جنگند , قبل از اينكه با تو بجنگند , با سپاه شكم به جنگ دل خودشان رفته اند و ضمير خود را مجروح كرده اند . اجمالا معلوم مى شود كه ممكن است بشر دلش حق را بخواهد و آرزو كند و در عين حال على رغم عشق و علاقه اش قدم بردارد و به روى محبوب خودش خنجر بكشد .
مى گويند مأمون شيعه امام كش بود . عموم مردم حق را دوست دارند يك نوع دوستى كاذبى يعنى دوستى بى ريشه اى . نظير اشتهاى كاذب و اشتهاى صادق , و نظير صبح كاذب و صبح صادق . تعصى الاله و أنت تظهر حبه ( 1 ) . . .

فرق انصار و مشاورين معاويه با انصار و مشاورين يزيد ( 1 )
[ ( عقاد] ( 