 شود به بيست مقاله قزوينى ص 39 داستان يزيد بن مفرغ و عباد بن زياد و شعر معروف : الا ليت اللحى كانت حشيشا { فتعلفها خيول المسلمينا و او ارجاع به جلد 17 اغانى ص 56 و طبرى سلسله 2 ص 192 و 193 و طبقات الشعراء ابن قتيبه ص 120 مى دهد , و در بيست مقاله مختصر شده .
ايضا در اين قصه رجوع شود به جلد 5 ابن خلكان ص 384 .
[ - 1 ترجمه : در نسب خود ميان قريش متهم بود زيرا پدرش زياد نسبش ناشناخته بود لذا او را زياد بن ابيه مى خواندند . سپس معاويه او را فرزند ابوسفيان قرار داد داستانش معروف است . . . و مادر عبيدالله كنيزى مجوسى بود كه مرجانه نام داشت , و مردم وى را به خاطر او سرزنش مى كردند و وى را به او منتسب مى دانستند . او زبانش لكنت داشت و حروف عربى را به خوبى ادا نمى كرد , و چون مى خواست يكى از حروريان خارجى را عيب گويد مى گفت : هرورى , و شنوندگان همه به او مى خنديدند . يكبار خواست بگويد : شمشيرهاتان را بركشيد , گفت : شمشيرهاتان را باز كنيد , و يزيد بن مفرغ او را به اين بيت هجو كرد : و روزى كه شمشيرت را از دور باز كردى خود را ضايع نمودى , و همه كارهايت ضايع است] .
[ - 2 و او انسان بى گناه را به محض خشم و دشمنى و بدگمانى مى كشت و با اين حال به لهو و لعب مى پرداخت كه گويى اصلا عمل زشتى مرتكب نشده است ] .
3 - در جلد[ ( 1 ) ( ضحى الاسلام] ( ص 175 : قال يزيد بن معاوية يعدد فضل بيته على زياد بن ابيه : لقد نقلناك من ولاء ثقيف الى عز قريش , و من عبيد الى أبى سفيان , و من القلم الى المنابر[ . ترجمه : يزيد بن معاويه فضائل خاندان خودش را بر زياد بن ابيه بر مى شمرد و مى گفت : ما تو را از غلامى ثقيف تحت عزت قريش , و از عبيد به ابوسفيان , و از قلم ( نويسندگى ) به منبرها انتقال داديم] .
[ - 1 ترجمه : خاندانش به او گفتند : بهتر است از شاهراه نروى چنانكه ابن زبي ر نرفت تا به تو دسترسى پيدا نكنند . فرمود : نه به خدا سوگند از شاهراه جدا نشوم تا خدا آنچه را مقدر فرموده عملى سازد] .
[ - 2 من از تمام سران مأموران امنيتى و سرپرستان قبائل و سربازانى كه نماز عشاء را در مسجد نخوانند امان را برداشتم] .
[ - 1 شرط گروهى از بهترين ياران زمامداران را گويند , و در زمان ما همان مأموران امنيتى هستند . و عرفاء جمع عريف است كه سرپرست امور قوم را گويند] .
[ - 1 كار را بر حسين تنگ گير تا نامه ام به دستت برسد و فرستاده ام نزد تو آيد , و از او جدا مشو تا اينكه او را به سرزمين خشك بى پناهگاه و بى آبى فرود آورى] .
[ - 2 من خوش ندارم كه آغازگر جنگ با آنها باشم] .
[ - 3 ديلميان بر يزيد بن معاوية شوريدند و بر سرزمين دستبى در همدان استيلا يافتند . پس عبيدالله بن زياد لشكرى را جمع آورد] . . . .
[ - 1 و لشكريان مخفيانه مى گريختند و در كوفه مى ماندند . عبيدالله يكى از يارانش را فرا خواند تا در كوفه بگردد و هر كه را كه از حركت به سوى حسين خوددارى كرده نزد وى برد . و گردن مردى را كه نزد وى بردند زد .
گفته شده كه آن مرد از كسانى بود كه نرفته بودند , لذا بقيه لشكر در حركت شتاب كردند] .
[ - 1 البته خطا و اشتباه در اين حركت از آنجا سرچشمه مى گيرد كه ما از يك زاويه واحد و تنگ و محدود به آن نگاه كنيم و آن همان زاويه عمل فردى است كه با انواع گوناگون اسباب زندگى روزانه درگير است و براى كسانى كه بدان توجه دارند تنها بر سود زودرس دنيوى دور مى زند] .
يك وقت امام حسين را به صورت يك شخص محدود در نظر مى گيريم كه مثل ديگران بايد خوب بخورد , مثل آنها خوب بپوشد , بهتر آقايى كند , راحت و با آسايش باشد , لوازم عيش و خوشى برايش فراهم باشد , و آنوقت مى گوييم براى اين فرد و مصلحت اين فرد ( در مقابل فرد ديگرى مثل ابن زياد ) چنين و چنان بود , و يك وقت امام حسين را داراى شخصيتى وسيعتر و عظيمتر مى بينيم كه ساير افراد غير خودش و ساير زمانهاى غير زمان خودش را هم شامل است , وجودش وجود يك سلسله اصول است يعنى او شده عدل , شده حق , شده توحيد , شده راستى و صراحت , شده نماز و بندگى قل ان كان آباءكم و ابناءكم و ازواجكم . . .
[ - 1 و به انديشه هيچكدام آنها خطور نكرد كه براى نجات خودشان و آنحضرت بازگشت از اين حركت را در نظر حضرتش جلوه دهند , و اگر مى خواستند خود را بفريبند مى توانستند تسليم در برابر دشمن را در نظر حضرتش جلوه دهند و نامش را نصيحت و خيرخواهى گذارند و چنين و انمود كنند كه اخلاص مى ورزند و ادامه زندگى را براى حضرتش آرزو دارند] .
[ - 2 و ليكن نه خودشان را فريفتند و نه آنحضرت را از روى خيرخواهى صادقانه خود كه او را از تسليم دور مى داشتند و از مرگ نه , و همگى بر اين حالت بودند] .
[ - 1 من بر تو در اين سفر بيم كشته شدن دارم , زيرا اهل عراق قومى خيانت پيشه اند] .
[ - 2 در همين شهر بمان , زيرا تو سرور اهل حجازى , پس اگر اهل عراق خواهان تو باشند چنانكه مدعى اند بايد دشمنانشان را دور سازند و از شهر خود برانند] .
[ - 3 سپس نزد آنها برو , و اگر تصميم حتمى دارى كه بيرون شوى پس به يمن بر و زيرا كه دژها و دره هاى فراوان دارد , و پدرت در آنجا شيعيانى دارد] .
[ - 1 حضرت به او فرمود : پسر عمو ! من مى دانم كه تو قصد خيرخواهى و دلسوزى دارى] .
[ - 2 ولى من تصميم قطعى براى حركت گرفته ام] .
[ - 1 و سرزمينهاى اطراف كربلا از دير زمان مهد ايمان به مبارزه نور و ظلمت بود , و در اطراف آن مردمى بودند كه به درگيرى دائمى ميان اهورمزدا و اهريمن ( نور و ظلمت , خدا و شيطان ) ايمان داشتند] .
[ - 1 ولى در حقيقت , اين , نوعى مجاز و پندار بود , و حوادث تاريخى خواهان آن نبود كه اين سرزمينهايى كه به اهور مزدا و اهريمن ايمان دارد شاهد جنگى باشد كه بهتر است آن را جنگ نور و ظلمت ناميد , جنگ حسين و قاتلانش] .
[ - 2 و اين جنگ نزد ما به اين نام شايسته تر است از جنگ اسلام و مجوس كه در اين سرزمينها و اطراف آن از زمينهاى فارسيان صورت گرفته است . زيرا يك مجوسى با چيزى مبارزه مى كند كه در اعتقاد خود آنرا نپذيرفته , لذا در دفاع وى چيزى از ايمان نسبت به آنچه پنداشته و معتقد است وجود دارد] .
[ - 3 به خلاف سپاهى كه عبيد الله براى جنگ با حسين گسيل داشته بود , كه آنان سپاهى بودند كه با قلب خويش به خاطر شكم خود , و با پروردگار خويش به خاطر زمامدارشان مى جنگيدند] .
[ - 1 دو گوشواره داشت] .
[ - 2 شماتتهاى نيش دار و گزنده] .
[ - 1 تحقيقا ضرباتى كه بنى اميه در كربلا و مدينه و مكه وارد ساختند نيرومندترين ضرباتى بود كه براى پايدارى حكومت و تثبيت بنيان و چيرگى حكومتشان بر مخالفان خود وارد ساختند , و مخالفان هرگز نتوانستند از آنان انتقام كشند بمانند ضربات دست خود آنان , و بنى اميه در واقع زننده نبودند بلكه ضربه اى خوردند كه تا پايان روزگار ادامه دارد . و همين جنايت يكروزه كه در كربلا واقع شد موجب گشت كه يك دولت عريض و طويل آنچنانى تنها به اندازه عمر يك شخص عمر كند] .
[ - 1 و اقامه و تحريك عواطف انسانى از سوى ما يكى از مقدس ترين و اجباتى است كه بر ناظران در سيره گذشتگان واجب گشته است] .
[ - 2 زيرا عواطف انسانى تمام پاداشى است كه تاريخ مى تواند به كسى بدهد , و آن تنها ثروتى است كه جاودانگى با آن مح