مرا له وجوه و الوان ( 2 ) . . . و فرمود : لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر لالقيت حبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها . ( 3 ) اتمام حجت به معنى اين نيست كه حجت خداى عالم السر و الخفيات بر مردم تمام شود ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينه ( 1 ) بلكه تمام شدن حجت امام است بر مردم حاضر و آينده , زيرا قطعا اگر امام زير بار نمى رفت , مردم آن عصر و عصرهاى آينده آنرا به عنوان از دست دادن يك فرصت بسيار مناسب تشخيص مى دادند .
در حادثه حسينى نيز قيام كوفه يك حجت تاريخى عليه امام به شمار مى رفت و امام لازم بود كه حجت خود را بر مردم در مقابل تاريخ تمام كند .
در اينجا چند مطلب است : الف - حركت امام از مكه به كوفه تنها به علت دعوت كوفه نبود بلكه دلائل قطعى در دست است كه امام به هر حال نمى توانست در مكه بماند , و قرائنى از اين جهت در دست است : اولا امام عمل حج را ناتمام گذاشت . ما مى دانيم كه در حج تمتع پس از شروع عمل , اتمامش واجب است و فقط ضرورت بسيار مهمى نظير خوف قتل سبب جواز عدم ادامه مى شود . مگر اينكه فرض كنيم امام از اول , عمره تمتع بجا نياورد و از اول قصد عمره مفرده كرد , چون مسلما امام در آن ايام محرم شده بود , و از احرام خارج شد .
ثانيا امام حين خروج از مكه وضع خود را تشبيه مى كند به وضع موسى بن عمران در وقتى كه از مصر خارج شد و صحراى سينا را به طرف مشرق طى مى كرد و به طرف فلسطين مىآمد , زيرا امام اين آيه را مى خواند : فخرج منها خائفا يترقب , قال رب نجنى من القوم الظالمين و لما توجه تلقاء مدين قال عيسى ربى ان يهدينى سواء السبيل ( 1 ) .
اين جريان موسى بعد از آن بود كه به او اطلاع رسيد : ان الملا يأتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين . ( 2 ) ثالثا خود امام در جواب[ ( ابوهرة ازدى] ( فرمود : ان بنى امية قد اخذوا مالى فصبرت , وشتموا عرضى فصبرت , و طلبوا دمى فهربت . ( 3 ) در جواب[ ( فرزدق] ( فرمود : لو لم اعجل لاخذت . ( 4 ) شيخ مفيد مى گويد : و لم يتمكن من تمام الحج مخافة ان يقبض عليه بمكة فينفذ به الى يزيد بن معاويه . ( 5 ) [ ( سرمايه سخن] ( مى نويسد : عمرو بن سعيد بن العاص مأمور بود با عده اى كه امام را بكشد[ . ( طريحى] ( نوشته است كه سى نفر از شياطين بنى اميه مأمور اين كار شده بودند . در يادداشتهاى[ ( نهضت حسينى] ( نمره 10 از[ ( مقتل خوارزمى] ( نقل كرديم كه امام ضمن درد دل كتبى به ابن عباس مى گويد : مرا در مكه آرام نمى گذارند و از جوار حرم الهى مجبور به خروج مى كنند . ابن عباس هم در نامه اى كه به يزيد مى نويسد و سخت او را ملامت و فحش كارى مى كند , مى گويد : شما به زور حسين را از حرم الهى اخراج كرديد .
ب - ارزش اين عاملها چقدر بود ؟ كداميك از اينها از نظر امام , هدف اصلى بود ؟ دو عامل اول هيچكدام قطعا تابع ديگرى نبود يعنى فرضا امام مورد در خواست بيعت هم واقع نمى شد , به عنوان امر به معروف اعتراض مى كرد , و فرضا اعتراض نمى كرد , بيعت هم نمى كرد . بحث در مقدار ارزش و اصالت عامل سوم است .
اينجا ممكن است كسى گمان كند كه عامل اصلى در اين جريان اين بود كه امام مى خواست زمام امور را به دست بگيرد , دو جريان ديگر يعنى امتناع از بيعت و اعتراض و انتقاد به نام امر به معروف و نهى از منكر مقدمه اين كار بود . بديهى است كسى كه اوضاع را به نفع خود مساعد مى بيند و قصد زمامدارى دارد , هم نبايد بيعت كند زيرا زمينه خودش را خراب مى كند , و هم بايد سوژه تبليغاتى عليه دستگاه داشته باشد و از آنها انتقاد كند , طبق شرائط آنروز يك اصل اسلامى به نام امر به معروف و نهى از منكر را دستاويز قرار دهد . يعنى امتناع از بيعت و اعتراض به نام امر به معروف , مقدمه رفتن به كوفه است . نتيجه اينست كه همان لحظه اى كه متوجه مى شود كه اوضاع مساعد نيست , وضع خودش را از نظر آن دو جريان ديگر عوض كند , هم حاضر شود براى بيعت , و هم اينكه دست از اعتراض و انتقاد بردارد .
از كتاب آقاى صالحى برمى آيد كه مطلب همينطور است , در صورتى كه چنين نيست . اشتباه بزرگ آقاى صالحى همين است . امام نه حاضر شد به بيعت و تسليم , و خود گفته بود به هر حال من بيعت نخواهم كرد و لو لم يكن ملجا و لا ما…ى , يعنى خواه كوفه مرا بپذيرد و خواه نپذيرد بيعت نخواهم كرد , و هم اينكه پس از يأس از ياورى كوفيان نيز دست از انتقاد نكشيد . خطبه هاى داغش را پس از برخورد با[ ( حر] ( و اطلاع از وضع كوفه ايراد كرد . بعد از اطلاع از شهادت[ ( مسلم] ( يا[ ( قيس بن مسهر] ( يا[ ( عبدالله بن يقطر] ( تازه اين آيه را مى خواند : من الم…منين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه ( 1 ) . . . پافشارى امام پس از تغيير اوضاع كوفه شايد بيشتر براى اين بود كه بفهماند امتناع از بيعت و هم اعتراض و انتقادش مقدمه به قدرت رسيدن و تسلط بر كوفه نيست . و اما اعلام انصراف امام , فقط انصراف از رفتن به كوفه است نه از امتناع از بيعت و نه از اعتراض و انتقاد و امر به معروف و نهى از منكر .
برخلاف عقيده صالحى , ترك بيعت و اقدام به اعتراض امام منوط به زمينه كوفه نبود كه با سقوط اين زمينه , هم حاضر به بيعت شود و هم ترك اعتراض كند . و خطر اعتراض را هم مى دانست و به اثر اين اعتراض خونين هم واقف بود , مى خواست اعلام جرم خود را با خون بنويسد كه هرگز پاك نشود . و هم اينكه راهى پيش نگرفت كه لااقل از كشته شدن فرزندان و يارانش جلوگيرى كند , زيرا فرضا بگوئيم خود را در خطر مى ديد , اصحاب و خاندان خود را كه قطعا در خطر نمى ديد , چرا حاضر شد آنها كشته شوند ؟ به علاوه چرا حتى پس از برخورد با حر بن يزيد , عبيدالله بن حر جعفى و ضحاك بن عبدالله مشرقى ( رجوع شود به تاريخ كه اين كار پس از برخورد با حر بوده است يا نه[ ( آنها را] و مخصوصا بنى اسد را در شب عاشورا به همراهى و نصرت مى خواند ؟ ج - آيا امام واقعا به مردم كوفه اعتماد و حسن ظن پيدا كرده بود و به اصطلاح روى مردم كوفه حساب مى كرد , يا نه ؟ بعضى ها مثل[ ( ابن خلدون ) ] و[ ( قاضى ابن العربى] ( و بعضى ديگر و از آن جمله آقاى صالحى , عامل اصلى را در نهضت امام , وضع كوفه و دعوت كوفيان دانسته اند و قهرا فرض كرده اند كه امام اعتماد پيدا كرده بود به وضع خود در ميان كوفيان , آنگاه اين جهت را بر امام عيب گرفته اند كه حسن ظن امام به مردم كوفه به موقع نبوده است , و يا مثل آقاى صالحى گفته اند كه اعتماد امام به مردم كوفه و حساب كردن روى آنها بجا بوده و لكن تغيير اوضاع , غير قابل پيش بينى بوده و از مجارى عادى ممكن نبود كسى چنين پيش بينى كند , نظير تغيير اوضاع در[ ( احد] ( كه قابل پيش بينى نبود و از خطاى تيراندازان جبل الرماة پيدا شد .
بديهى است كه اگر عامل اصلى نهضت امام , دعوت كوفيان مى بود , امام مى بايست احتياط بيشترى مى كرد و نصيحت ابن عباس را به كار مى بست و اعتماد نمى كرد . اما حقيقت اينست كه امام هيچگونه اعتمادى به كوفيان نكرده است . مكرر افرادى گفتند كه قلوبهم معك و سيوفهم عليك . خود امام هم فرمود : لا يخفى على الامر . در جواب[ ( فرزدق] ( فرمود كه اگر كارها بر وفق آنچه مى خواهيم انجام گيرد خدا را شك