داد.
ابن زياد با شنيدن اين سخن گفت : او را نزد من بياوريد. چون او رانـزديـك بردند، گفت : به خدا سوگند، يا او را نزد من مى آورى ياگردنت را مى زنم .
هـانـى گـفت : در آن صورت شمشيرهاى فراوانى پيرامون خانه اتخواهد درخشيد!
ابـن زياد گفت : براى تو بسيار متاءسفم ، آيا مرا از برق شمشيرمى ترسانى ؟ هانى تصور مى كرد كه خويشاوندانش از وى دفاعخـواهـنـد كـرد. آنـگاه ابن زياد گفت : او را پيش ‍ بياوريد. چون او رانـزديـك بـردنـد، با چوبدستى آن قدر بر سر و صورت هانى زدكـه بـيـنـى اش شكست و خون بر صورت و محاسنش جارى گشت ؛ وگـوشـت گـونـه و پـيـشـانـى اش بر محاسنش چسبيد؛ و چوبدستىشكست . هانى دست به شمشير يكى از نگهبانان برد، ولى مرد آن رامحكم گرفت و اجازه حركت به هانى نداد.
عـبـيـدالله گفت : آيا در روز روشن حرورى (خارجى ) شده اى ؟ خونتبر ما حلال گشت ؛ او را بكشيد!. آنگاه هانى را در يكى از اتاق هاىكاخ انداختند و در را به رويش بستند.
ابـن زيـاد گـفـت : بـر او نـگـهـبـان بـگـمـاريـد؛ و چـنـيـنكردند.(341)
نيرنگ مشترك طرفداران حكومت
در داسـتـان زندانى شدن هانى بن عروه ، نقش ترديدآميزى از عمروبـن حـجـاج ديـده مـى شـود. وى بـا آن كـه هانى دامادش بود، خود رافداى فرمان هاى ابن زياد و ابن سعد در كربلا ساخته بود.
چـنـان كـه از داسـتـان حـبس هانى برمى آيد، عمرو بن حجاج يكى ازكـسـانـى بـود كـه بر در خانه هانى آمدند و از او خواستند كه نزدعـبـيـدالله بـرود. چـنـين به نظر مى رسد كه او شاهد ماجراى ديدارهـانـى و عـبـيـدالله نـيـز بـوده اسـت . ولى سـيـاق دنـبـاله روايـتقـابـل تـوجـه اسـت ، آنـجا كه مى گويد: ((به عمرو بن حجاج خبررسيد كه هانى كشته شده است . او با شمار زيادى آمد و قصر را درمـحـاصـره گـرفـت و فـريـاد زد: مـن عـمـرو بن حجاج هستم ؛ و اينانشـجـاعـان و بزرگان مذحج اند، ما نه سر از فرمان برتافته نهاز جـمـاعـت جـدا گـشته ايم . اين مردم شنيده اند كه سرورشان كشتهشده و اين امر بر آنها گران آمده است .
به عبيدالله گفته شد كه قبيله مذحج بر در كاخ تجمع كرده است .او رو بـه شريح قاضى كرد و گفت : برو و با رئيس اينان ديداركن . آنگاه برو و به آنها بگو كه او زنده است و كشته نشده است !
شـريـح رفت و او را ديد. هانى با ديدن شريح فرياد برآورد: اىخـدا، اى مـسـلمـانـان ! آيـا قـبـيـله ام نـابـود شـده انـد؟ كـجـايـنـداهـل ديـن ؟ كـجـايـنـد اهـل شـهـر؟ ـ در ايـنحـال كـه خـون نـيـز از محاسن او جارى بود، صداى همهمه اى بر دركـاخ شـنـيـد ـ و گـفـت : گـمـان مـى كـنـم كه صداى مذحج و مسلمانانطـرفـدار مـن بـاشـد، اگـر ده نـفـر وارد شـونـد، آزاد مـى شـوم!(342) شريح پس از شنيدن سخن هانى نزد مردم رفت وگفت : امير پس از شنيدن خبر اجتماع و سخنان شما، به من فرمان دادتـا بـروم و هانى را ببينم . من نيز رفتم و او را ديدم . آنگاه به منفرمان داد تا با شما ديدار و از زنده بودنش آگاهتان كنم ؛ و آنچهدرباره قتل او شنيده ايد دروغ است !
عـمـرو بـن حجاج و يارانش گفتند: چنانچه كشته نشده است ، خداى راسپاس ؛ و آنگاه بازگشتند.(343)
تـاءمـل در ايـن روايـت در نـقـش موذيانه شريح قاضى هيچ ترديدىبـاقـى نـمى گذارد. او با گفتار دو پهلوى خويش چنين وانمود كردكه گويى خود هانى بن عروه او را فرمان داده تا برود و به مذحجخـبر دهد كه او زنده است و مشكلى ندارد. نقش مثبت عمرو بن حجاج نيزتـرديـدآمـيـز اسـت . زيـرا چـنان كه از سياق روايت نخست استفاده مىشـود. بـه احـتـمـال زيـاد شاهد برخورد عبيدالله با هانى در قصربوده است .
عمرو بن حجاج كى از قصر بيرون شد؟ چگونه فرماندهى مذحج راتصدى كرد و در مدتى نسبتا كوتاه آنان را بر در قصر آورد؟ چرابه گفتار شريح بسنده كرد ـ و با آن كه از مقرّبان ابن زياد بودـ بـه قـصـر نـرفـت ، تا خود هانى را ببيند و به واقعيت آنچه برسرش ‍ آمده پى ببرد؟!
استمرار دوستى عمرو بن حجاج زبيدى نسبت به ابن زياد، حتى پساز قـتـل هـانـى بـن عـروه ايـن ترديد را تقويت مى كند كه اين مرد ازروى عمد فرماندهى بنى مذحج معترض ‍ به حبس هانى بر در كاخ رابـر عـهده گرفت تا بر امواج اين حركت سوار گردد. آنگاه آنان رابـفـريـبـد و از بـيرون آوردن هانى از قصر با زور اسلحه منصرفكـنـد. در حـقـيـقـت او بـا عـبـيـدالله بن زياد و شريح قاضى توطئهمشتركى را براى گمراه ساختن مذحج به اجرا درآورد.
بهره بردارى از اشراف براى دست كشيدن مردم از مسلم
حضرت مسلم ، پس از آگاهى بر زندانى شدن هانى ، بر ضد ابنزيـاد در كـوفـه قـيـام كـرد و آغـاز انقلاب را اعلام داشت . او با همهكـوفـيان طرفدار خويش كاخ را به محاصره درآورد. ابن زياد دربكـاخ را بر روى خود و ديگر حاضران در قصر از اشراف ، شرطه، خـانـواده و غـلامـانـش بـست و در حالى كه نزديك بود بند دلش ازتـرس پـاره شـود و از رويـارويى با مسلم به شدت بيمناك بود،هـمـراه يـارانـش در گـوشـه اى خـزيـد. طبرى گويد: چون كثير بنشـهـاب و محمد ابن اشعث و قعقاع ـ از مشاوران عبيدالله ـ همراه افرادزيـر فـرمـانشان نزد عبيدالله آمدند، كثير گفت : خداوند كار امير راراسـت گـرداند، شمار زيادى از اشراف ، شرطه ، خانواده و غلاماندر كـاخ حـضـور دارنـد، ما را به سوى آنان بفرست ، ولى عبيداللهنپذيرفت ...(344)
ولى در هـمـان سـاعـت هـاى ترس و وحشت به بهره بردارى از وجوداشـراف پـرداخت و به آنها فرمان داد تا مردم را به دست كشيدن ازمسلم وادار سازند. تاريخ مى نويسد: عبيدالله اشراف را نزد خويشفـراخـوانـد و گـفـت : نـزد مـردم بـرويـد و بـه فرمانبرداران وعدهزيادت و كرامت بدهيد و نافرمانان را از محروميت و كيفر بترسانيد.و به آنها اطلاع دهيد كه سپاه شام به سوى آنان در راه است .
يـكـى از شاهدان عينى همراه با مردم در بيرون از كاخ يعنى عبداللهبن حازم ، از اَزْدْ از بنى كبير گويد: اشراف نزد ما آمدند و نخستينكـس كـثـير بن شهاب بود كه از بامداد تا غروب آفتاب با ما سخنگفت . او مى گفت : اى مردم به خانواده هايتان بپيونديد و به سوىشـرّ مـشـتـابـيـد و خود را به كشتن مدهيد. اينك سپاهيان اميرالمؤ منين ،يـزيـد در راهـنـد. امـير عهد كرده است كه چنانچه به جنگ با او ادامهدهيد و همين امشب به خانه هايتان باز نگرديد، فرزندانتان را از عطامـحـروم سـازد و جـنـگـجـويـانـتان را بدون مزد همراه شاميان به جنگبفرستد و بى گناه را به جرم گناهكار بگيرد، تا آن كه هيچ كسدر مـيـان شـمـا نماند مگر آن كه كيفر عملش را بچشد. ديگر اشرافنـيـز هـمـين گونه سخن گفتند و مردم با شنيدن گفتار آنها پراكندهشده بازگشتند.(345)
بازرسى خانه به خانه كوفه براى يافتن مسلم
پـس از آن كه مسلم بن عقيل تنها ماند و مخفى شد، گروه هاى كوفىاز گـردش پـراكـنـده گـشـتـند. از آن سو، عبيدالله زياد نيز پس ازحـصـول اطـمـيـنـان دربـاره پراكنده شدن مردم و خالى شدن مسجد ازيـاران مـسـلم ، فـرمـان داد تا درب بزرگ مسجد را گشودند و همراهيـاران