خود گفت الان مردم عوام خواهند گفت علت اينكه روضه آقا نمى گيرد اينست كه نيت آقا صاف نيست و مريدها خواهند پاشيد . يواشكى سرش را به طرف منبر برد و گفت قدرى از آن زهر مارى ها قاطيش كن .
داستان ديگر اينكه : در يكى از شهرستانها براى اولين بار يك روضه منفصلى شنيدم درباره داستان زنى كه در زمان متوكل رفت به زيارت ابا عبدالله ( ع ) , و مانع مى شدند و دست مى بريدند , تا عاقبت آن زن با شرح مفصلى كه يادم نيست , به دريا انداخته مى شود و فرياد مى كند : يا اباالفضل ! به فريادم برس . سوارى پيدا مى شود و مىآيد و به زن مى گويد : ركابم را بگير ! زن مى گويد : چرا دست دراز نمى كنى و مرا نمى گيرى ؟ مى گويد : آخر من دست در بدن ندارم .
پس معلوم مى شود خود مردم هم عاملى براى اين جعل و تحريف ها هستند .
بسيارى از زبان حال ها , زبان حال نيستند[ . اين شعر] : اى خاك كربلا تو به من ياورى نما { چون نيست مادرى تو به من مادرى نما يعنى چه ؟ ! نه امام چنين كلماتى به زبان آورده و نه شايسته شأن امام است , بلكه شايسته هيچ مردى نيست . يك مرد پنجاه و هفت ساله فرضا بخواهد از تنهايى و غربت بنالد , مادر را نمى خواند . مادر را خواندن در شأن يك بچه است كه هنوز احتياج به دامن مادر دارد . اين سنين وقتى است كه معمولا فرزندان پناه مادران هستند .
كتاب[ ( ل…ل… و مرجان] ( كه در نوع خود كتاب بى نظيرى است و از يك تبحر واقعى مؤلف مرحومش حكايت مى كند , بحث خود را در دو قسمت قرار داده است و از عهده هر دو نيكو بر آمده است : اخلاص , صدق .
در بحث صدق , صفحه 82 , آيات مربوطه را نقل مى كند . اول آيه : فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عندالله ليشتروا به ثمنا قليلا فويل لهم مما كتبت ايديهم وويل لهم مما يكسبون . ( 1 ) سپس آيات افتراى كذب را نقل مى كند كه زياد است . ( 2 )
7 - در صفحه 92 به بعضى دروغهاى روضه خوان ها اشاره مى كند از قبيل : الف - پس از رفتن على اكبر به ميدان و برگشتن , امام به مادرش ليلى فرمود برخيز و برو در خلوت دعا كن براى فرزندت كه من از جدم شنيدم مى فرمود : دعاى مادر در حق فرزند مستجاب مى شود .
ب - حضرت زينب در حالت احتضار آمد به بالين امام فرمقها بطرفه فقال لها اخوه : ارجعى الى الخيمة فقد كسرت قلبى , وزدت كربى ! ( 1 ) .
ج - امام چند بار به دشمن حمله كرد و هر نوبت ده هزار نفر را كشت ! 8 - در صفحه 142 اشتباه شيخ مفيد را نقل مى كند در جراحت برنداشتن على عليه السلام , و در صفحه 149 داستان عبور اسرا را از كربلا در مراجعت از شام نقل مى كند كه[ ( لهوف] ( متفرد به آن است و فقط پس از او[ ( ابن نما] ( در[ ( مثير الاحزان] ( نقل كرده است . تأليف اين كتاب , بيست و چهار سال بعد از وفات سيد واقع شده است .
9 - در صفحه 163 از كتاب[ ( محرق القلوب] ( آخوند ملا مهدى نراقى نام مى برد كه مشتمل بر بعضى اكاذيب است از آن جمله : ( 2 ) [ - 1 پس حضرت با گوشه چشم به وى نگاهى انداخت و فرمود : به خيمه بازگرد كه دلم را شكستى و غمم را افزودى] .
2 - اين داستان به طول و تفصيل در[ ( روضة الشهدا] ( ى كاشفى آمده و [ ( محرق 264 [ ( چون بعضى از ياران به جنگ رفته شهيد شدند , ناگاه از ميان بيابان سوارى مكمل و مسلح پيدا شد , مركبى كوه پيكر سوار بود , خود عادى ( 1 ) فولاد بر سر نهاده و سپر مدور به سر كتف در آورده و تيغ يمانى جوهردار چون برق لامع حمايل كرده و نيزه هجده ذرعى ( ! ) در دست گرفته و ساير اسباب حرب را برخود آراسته كالبرق اللامع و البدر الساطع به ميان ميدان رسيد و بعد از[ ( طريد و جولان] ( ( 2 ) , روى به سپاه مخالف كرد و گفت : هر كه مرا نشناسد بشناسد : منم هاشم بن عتبة بن أبى وقاص پسر عم عمر سعد . پس روى به امام حسين كرد و گفت : السلام عليك يا ابا عبدالله اگر پسر عمم عمر سعد] ( . . . .
10 - در صفحه 166 اشاره مى كند به كتابهاى برغانيهاى قزوينى كه مشتمل بر برخى اكاذيب است .
11 - در صفحه 167 مى گويد : در ايام مجاورت كربلا و استفاده از محضر علامه عصر شيخ عبدالحسين طهرانى , سيد عرب روضه خوانى از[ ( حله] ( آمد و پدرش از اين طايفه بود و اجزاء ( جمع جزوه ) كهنه اى از ميراث پدر داشت . اول و آخر نداشت . در حاشيه اش نوشته بود از تأليفات فلان عالم از علماى جبل عامل از شاگردان صاحب معالم است . غرض , آن سيد استعلام حال آن كتاب نمود . مرحوم شيخ عبدالحسين اولا در احوال آن عالم كتابى در مقتل نيافت , ثانيا خود كتاب را مطالعه كرد و ديد آنقدر اكاذيب دارد كه ممكن نيست از عالمى باشد . لذا آن سيد را نهى كرد از نشر و نقل از آن . ولى بعد همين كتاب به دست مرحوم در بندى افتاد و مطالب آنرا در كتاب[ ( اسرار الشهادة] ( نقل كرد و بر عدد اخبار و اهيه مجعوله بى شمار آن افزود .
در[ ( اسرار الشهادة] ( ( 1 ) مى نويسد : عدد لشكريان كوفه به ششصد هزار سواره و دو كرور پياده ( يك ميليون و ششصد هزار] ( مى رسيده است .
12 - در صفحه 168 مى گويد : مرحوم دربندى مشافهة نقل كرد كه من در ايام سابقه شنيدم كه فلان عالم گفت يا روايتى نقل كرد كه روز عاشورا هفتاد ساعت بود و من در آنوقت غريب شمردم و متعجب شدم از نقل آن و لكن حال كه تأمل در وقايع روز عاشورا كردم خاطر جمع يا يقين كردم كه آن نقل , راست , و آنهمه وقايع نشود مگر در آن مقدار از زمان .
13 - در صفحه 169 : شخصى در شهر كرمانشاه خدمت عالم كامل جامع فريد آقا محمد على صاحب[ ( مقامع] ( و غيره قدس الله روحه رسيده و عرض كرد : در خواب مى بينم به دندان خود گوشت بدن مبارك حضرت سيد الشهدا عليه السلام را مى كنم . آقا او را نمى شناخت , سر به زير انداخت و متفكر شد . پس به او فرمود : شايد روضه خوانى مى كنى ؟ عرض كرد : بلى . فرمود : يا ترك كن يا از كتب معتبره نقل كن .
14 - در ص 170 مقدمه براى نقل نمونه اى از اكاذيب روضه خوان ها جريان مسناى بنى اسرائيل و تلمود را كه سينه به سينه به يهوديان رسيد و جمع آورى شد ذكر مى كند و تمثيل مى كند به صدور الواعظين و لسان الذاكرين .
15 - در صفحه 174 عبارت و بيانى در دنبال مطلب فوق دارد , مى گويد : [ ( لكن مسناى يهود كتاب معين و معهودى است كه به ملاحظه آن دو تفسير ( شروح مسنا ) از زيادى و نقصان مصون و محروس است , و اما روايات مسناى اين امت داراى قوه قويه نباتيه است كه چون از مجموعه اى ديگر نقل كند فورا نمو كند و با بركت شود و شاخه ها و برگهاى تازه با طراوت و نضارت براى آن پيدا[ شود] و چون در سير به منزل منابر برسد و موسم نقل آنها برسد قوه حيوانيه در او ظاهر گردد و بال و پر پيدا كند و چون طير خيال در هر لمحه به جهات مختلفه پرواز كند . و ما به جهت مثال به پاره اى از آنها اشاره كنيم به اينكه مختصرى از او نقل كنيم] ( . قبلا سه فقره نقل شد , لهذا از شماره چهار شروع مى كنيم : 16 - د - صفحه 175 : افسانه اى راجع به حضرت امير پس از ضربت خوردن .
ه - افسانه يكى از قاصدان كوفه كه نامه اى آورد براى امام حسين و جواب خواست . حضرت سه روز مهلت خواستند , روز سوم عازم سفر شدند . آن شخص گفت : برويم ببينيم جلالت شأن پادشاه حجاز را كه چگونه سوار مى شود . آمد ديد حضرت بر كرسى نشسته , بنى هاشم دورش را گرفته و مردان ايستاده و اسبان زين كرده