 و چهل محمل كه همه را به حرير و ديباج پوشانيده اند . . .
تا عصر عاشورا كه عمر سعد امر كرد شتران بى جهاز را حاضر كردند براى سوار شدن اسيران . . .
و - صفحه 177 : حضرت زينب در شب عاشورا به جهت هم و غم و خوف از اعداء در ميان خيمه ها سير مى كرد براى استخبار حال اقربا و انصار , ديد[ ( حبيب بن مظهر] ( اصحاب را در خيمه خود جمع كرده و از آنها عهد مى گيرد كه فردا نگذارند احدى از بنى هاشم قبل از ايشان به ميدان برود . .
. آن مخدره مسرورا آمد پشت خيمه ابوالفضل , ديد آنجناب نيز بنى هاشم را جمع كرده و به همان قسم از ايشان عهد مى گيرد كه نگذارند احدى از انصار پيش از ايشان به ميدان برود . مخدره مسرور در خدمت حضرت رسيد و تبسم كرد . حضرت از تبسم او ( در اين وقت ) تعجب كرد و سبب پرسيد . آنچه ديده بود عرض كرد . . .
ز - داستان اينكه در روز عاشورا بعد از شهادت اهل بيت و اصحاب , حضرت به بالين امام زين العابدين عليهما السلام آمد . پس از پدر حال معامله آنجناب را با اعداء پرسيد . خبر داد كه به جنگ كشيد . پس جمعى از اصحاب را پرسيد . در جواب فرمود : قتل , قتل , تارسيد به بنى هاشم , و از حال جناب على اكبر و ابى الفضل س…ال كرد , به همان قسم جواب داد و فرمود : بدان در ميان خيمه ها غير از من و تو مردى نمانده است] ( .
صفحه[ : 178 ( اين قصه است و حواشى بسيار دارد و صريح است در آنكه آنجناب از اول مقاتله تا وقت مبارزت پدر بزرگوارش ابدا از حال اقرباء و انصار و ميدان جنگ خبرى نداشت] ( .
ح - داستان عزم رفتن اباعبدالله به ميدان جنگ و طلب كردن اسب سوارى و[ اينكه] كسى نبود اسب را حاضر كند[ : ( پس مخدره زينب رفت و آورد و آن حضرت را سوار كرد . بر حسب تعدد منابر , مكالمات بسيار بين برادر و خواهر ذكر مى شود و مضامين آن در ضمن اشعار عربى و فارسى نيز در آمده و مجالس را به آن رونق دهند و به شور درآورند] ( .
ظاهرا از آنجمله است اينكه حضرت زينب هنگام وداع , برادر را ايست داد و فرمود : وصيتى از مادرم به يادم افتاد . مادرم به من گفته در همچو وقتى حسينم را بگير و از طرف من زير گلويش را ببوس . از آنجمله است اينكه حضرت ديد اسب حركت نمى كند , هر چه نهيب مى زند اسب نمى رود , يكمرتبه مى بيند طفلى خودش را روى سم اسب انداخته است . ( اشعار معروف صفى عليشاه در بيان دو جاذبه عشق و عقل مربوط به جريان حضرت زينب در همين وقت است ) . بايد متوجه بود كه حضرت زينب حين وفات حضرت زهرا تقريبا پنجساله بوده است .
ط - صفحه 179 : زينب آمد به بالين ابا عبدالله ( ع ) در قتلگاه : و رأته يجود بنفسه و رمت بنفسها عليه و هى تقول : انت اخى , انت رجا…نا , انت كهفنا , انت حمانا . ( 1 ) ى - صفحه 179 : افسانه منسوب به[ ( ابو حمزه ثمالى] ( كه در خانه امام سجاد را كوبيد , كنيزكى آمد , چون فهميد ابو حمزه است خداى را حمد كرد كه او را رساند كه حضرت را تسلى دهد چون امروز دو مرتبه حضرت بيهوش شدند . پس ابوحمزه داخل شد و تسلى داد به اينكه شهادت در اين خانواده موروثى است , جد , پدر , عم , . . . امام فرمود : بلى , ولى اسارت در اين خانواده موروثى نبود . آنگاه شمه اى از حالت اسيرى عمه ها و خواهران بيان كردند .
يا - از[ ( هشام بن الحكم[ [ ( مطلبى] نقل كرده اند كه خلاصه اش اينست[ : ( در ايامى كه امام صادق ( ع ) در بغداد بودند , هر روز مى بايست در محضر امام باشم . روزى يكى از شيعيان , هشام را به يك مجلس عزا دعوت مى كند و او معتذر مى شود كه بايد در حضور امام باشم . او مى گويد : از امام اجازه بگير , و هشام مى گو يد : اسم اين مطلب را پيش امام نمى شود برد كه منقلب مى شود . او گفت : بى اجازه بيا . هشام گفت : اين هم ممكن نيست زيرا امام از من خواهد پرسيد . آخر كار هر طور بود هشام را برد . روز بعد امام جويا شد و بعد از تكرار فاش كرد . امام فرمود : گمان مى كنى من در آنجا نبودم يا در چنين مجالسى حاضر نمى شوم ؟ ! عرض كرد : شما را در آنجا نديدم . فرمود : وقتى كه از حجره بيرون آمدى , در محل كفشها چيزى نديدى ؟ عرض كرد : جامه اى در آنجا افتاده بود . فرمود : من بودم كه عبا بر سر كشيدم و روى زمين افتادم ! ( نظير اين افسانه است افسانه اى درباره امام سجاد ( ع ) كه در يك مجلس عزادارى شركت كرده بود و چراغها را خاموش كردند و بعد كه مجلس ختم شد و چراغها روشن شد , ديدند امام كفشهاى عزاداران را جفت كرده است ) .
17 - در صفحه 183 مى گويد[ : ( دو چيز است كه سبب تجرى اين جماعت بلكه بعضى از ارباب تأليف شده در نقل اخبار و حكايات بى اصل و مأخذ بلكه در بافتن دروغ و جعل اخبار و حكايات : اول : گفته اند در اخبار مدح ابكاء ننوشته كه به چه قسم بگريانيد و چه بخوانيد , و از اين ذكر نكردن معلوم مى شود هر چه سبب گريانيدن , وسيله سوزانيدن دل و بيرون آمدن اشك باشد ممدوح و مستحسن است . عليهذا اخبار منع كذب در غير مقام تعزيه دارى است .
به اين بيان مى توان بسيارى از معاصى كبيره را مباح بلكه مستحب كرد .
مثلا اخبار فضيلت ادخال سرور در قلب م…من . پس مثلا غيبت يا بوسه و زناى با بيگانه يا لواط اگر موجب ادخال سرور بشود جايز است] ( .
18 - در صفحه 186 مى گويد[ : ( يكى از ثقات اهل علم زد براى من نقل كرد كه وقتى از يزيد پياده رفتم به مشهد مقدس از آن راه بيابان ( كوير ) كه مشقت بسيار دارد . در مسير منازل وارد قريه اى از دهكده هاى خراسان شدم . قريب نيشابور چون غريب بودم رفتم به مسجد آنجا .
چون مغرب شد اهل ده جمع شدند و چراغى روشن كردند و پيشنمازى آمد و نماز مغرب و عشا را به جماعت كردند . آنگاه پيشنماز رفت بالاى منبر نشست , پس خادم مسجد دامن را پر از سنگ كرد و برد بالاى منبر نزد جناب آخوند گذاشت . متحير ماندم براى چيست ؟ ! آنگاه مشغول روضه خوانى شد . چند كلمه كه خواند خادم برخاست و چراغها را خاموش كرد . تعجبم بيشتر شد .
در اين حال ديدم بناى سنگ انداختن شد از بالاى منبر بر آن جماعت , و فريادها بلند شد , يكى مى گويد : اى واى سرم , ديگرى فرياد از بازو , سومى از سينه , و هكذا گريه ها و شيونها بلند شد . قدرى گذشت , سنگ تمام و آخوند مشغول دعا شد و چراغ را روشن كردند . مردم با سر و صورت خونين و ديده اشكبار رفتند . پس به نزد پيشنماز رفتم و از حقيقت اين كار شنيع پرسيدم . گفت : روضه مى خوانم و اين جماعت به غير از اين قسم عمل گريه نمى كنند . لابد بايد ( براى اينكه به ثواب گريه بر اباعبدالله برسند ) به اين نحو ايشان را بگريانم] ( .
19 - صفحه 187 - دوم[ : ( استقرار سيره علما در م…لفات خود بر نقل اخبار ضعيفه و ضبط روايات غير صحيحه در ابواب فضائل و قصص و مصائب , و مسامحه ايشان در اين مقامات , خصوص مقام اخير چنانكه مشاهد و محسوس است] ( .
مرحوم حاجى بعدا وارد بحث در مسأله تسامح در ادله سنن مى شود و فرق مى گذارد ميان حديث ضعيف و موهون , و مى گويد : آنچه قابل تسامح است احاديث ضعيفه است نه موهونه .
20 - در صفحه 193 مى گويد[ : ( قصه زعفر جنى و عروسى قاسم در[ ( روضه ] ( كاشفى , و دومى در[ ( منتخب] ( شيخ طريحى هم هست . منتخب طريحى مشتمل بر موهونهايى از قبيل زنده دفن كردن حضرت عبد العظيم در رى است ) ] .
21 - صفحه[ : 194 ( قصه عروسى , قبل از[ ( روضه] ( ك