ـش از كـاخ بـه مـسجد آمد و منبر رفت . او از يارانش خواست تاپيش از نماز عشا بنشينند و به عمرو بن نافع فرمان داد تا فريادبـزنـد: آگـاه بـاشـيـد هـركـس از شـرطـه هـا، مـهـتـران ، سـرانقـبـايل و جنگجويان كه در مسجد نماز نخواند، از پناه حكومت بيروناسـت . سـاعـتـى نـگـذشـت كه مسجد از مردم پر شد. سپس منادى نداىنـمـاز داد و او نـمـاز را اقـامـه كـرد. در ايـنحـال بـه نـگـهـبـانان فرمان داد تا پشت سرش بايستند، مبادا كسىنـاگـهـانـى وى را به قتل برساند. آنگاه منبر رفت و پس از حمد وثـنـاى خـداونـد گـفـت : هـمـان طـور كـه ديـديـد پـسـرعـقـيـل راه اختلاف و جدايى را در پيش گرفت . هر كسى كه وى را درخـانـه اش بـبـينيم از پناه خداوند بيرون است و هر كس او را بياوردسـربـهـايـش از آن اوسـت . اى بـنـدگان خدا از خدا پروا كنيد و بهبـيعت و فرمانبريتان پايبند باشيد. و خود را در معرض خطر قرارمدهيد.
اى حـصـيـن بـن نـمـيـر، مـادر به عزايت بنشيند اگر راهى از راه هاىكـوفـه را فـرامـوش كـنـى و يـا ايـن مـرد بيرون رود و او را نزد مننـيـاورى ! تـو حـق دارى كـه هـمـه خانه هاى كوفه را بگردى . برساكنان راه ها نگهبان بگذار و بامداد فردا همه خانه ها را جست و جوكن تا اين مرد را نزد من بياورى ...(346)
بستن مرزها و فرستادن مرزداران به جنگ حسين (ع )
از تصميم هاى مهم و بزرگى كه به وسيله ابن زياد گرفته شدايـن بـود كـه شـمـار بـسيارى از سربازان را به جاى اعزام براىحـفـاظت از مرزها، به جنگ با امام حسين (ع ) فرستاد. طبرى از شهاببـن خـراش از مـردى از قبيله اش نقل مى كند! من در زمره سپاهى بودمكه ابن زياد براى جنگ با حسين فرستاد. آنان چهار هزار تن بودندو قـصـد ديـلم داشـتند كه ابن زياد آنان را به سوى حسين (ع ) بازگرداند.(347)تحرك سلطه محلى اموى در مكه مكرمه
نگرانى والى از حضور امام (ع ) در مكه
عمرو بن سعيد بن عاص (اشدق )(348)، والى وقت مكه ازورود و حـضـور امـام حـسين (ع ) در مكه و پى در پى آمدن گروه ها وگرد آمدن مردم بر گرد آن حضرت به وحشت افتاد. او تاب نياوردو چـاره اى جـز ايـن نديد كه راز آمدن امام حسين (ع ) به مكه را جوياشـود؛ و امام (ع ) در پاسخ وى كه از تصميم ايشان پرسيد، گفت :((به خداوند و اين خانه پناه آورده ام )).(349)
پاسخ امام (ع ) به روشنى دلالت دارد بر اين كه حكومت بنى اميه ،در مـديـنـه نـسـبـت بـه امـام (ع ) قـصـد سـوء داشـت .مـثـل ايـن كـه مى خواست حضرت را وادار به اقامت اجبارى گرداند يانـاگهان او را بكشد يا وى را دستگير كند و نزد يزيد بفرستد. ازايـن رو امـام (ع ) بـا تـرس و بـيـم شهر را ترك گفت . پيش از ايناشاره كرديم كه گرچه بيم جان ، يكى از اسباب خروج آن حضرتاز مـديـنـه بود، ولى در طولِ عامل مهم تر، يعنى بيم از محدود شدنانـقـلاب در مـحـدوده مـديـنه و يا خفه شدن در نطفه پيش از شعله ورشدن و رسيدن شعله هاى آن به جاهاى مورد نظر بود. علاوه بر اينامـام (ع ) نـهـايـت تـلاش را بـه خـرج مـى داد تـا حـرمـت حـرمرسول خدا(ص ) با قتل وى شكسته نشود.
سفر اشدق به مدينه منوره و تهديد مردم
بسيارى از روايت هاى تاريخى از رسيدن عمرو بن سعيد اشدق بهمدينه منوره در ماه رمضان سال شصت هجرى سخن مى گويند. گوياسـفـر ايـن سـركـش بـه مـديـنـه ، پـس ازعـزل وليـد بـن عـتـبـه از منصب واليگرى شهر در همان ماه بود. بهاحـتـمـال بسيار زياد اين سركش ‍ اموى از مكه به مدينه رفته است ؛زيـرا بـيـشتر مورخان نوشته اند كه اوهنگام مرگ معاويه والى مكهبود و پس از عزل وليد، ولايت مدينه نيز بر قلمروش افزوده شد.
چـون عـمـرو بـن سـعـيـد بـن عـاص اشـدق وارد مـديـنه شد، بر منبررسـول خـدا(ص ) رفت و بر آن نشست و چشمان خويش را بست ؛ و دراين حال جبه ، ردا و عمامه اى سرخ ‌رنگ پوشيده بود. مردم مدينه باشـگفتى به لباس هايش نگاه مى كردند. آنگاه چشمانش را گشود وچون ديد كه مردم به او نگاه مى كنند، گفت : شما را چه شده است اىمـردم مـديـنـه كـه بـه مـن چـشـم دوخته ايد. گويا مى خواهيد ما را باشـمـشـيـرهـايـتـان بـزنـيـد. آيـا رفتار پيشينتان و بخشش ما شما رافـريـفـتـه است ! اگر براى رفتار نخست شما را تنبيه مى كردند،دومـى بـه كـار نبود! شما گول اين را خورديد كه عثمان را كشتيد وخـونـخـواهـان بـر شـمـا سـخت نگرفتند؛ كه خشم او از ميان رفته وبردبارى او به جاى مانده بود! جان خود را غنيمت بشمريد. به خداسـوگـنـد جـوانـى نـورس [يـزيـد] را بـر شـمـا حـكومت داده ايم كهآرزوهايى بلند و عمرى دراز دارد. تازه دوران كودكى را طى كرده وپـا بـه بزرگى نهاده است . بردبارى آهنين ، نرمخويى سختگير،رقيقى تيره و مهربانى خشن . آنگاه كه استخوانش محكم شد و جسمشمـعـتـدل گـرديـد و روزگـار ديـد او را بـالا برد و به تمامى از اواسـتـقـبـال كـرد، اگـر گـاز بـگيرد مى كند و اگر اسب سر از مهاربردارد، سنگريزه ها تكان نمى خورد، و عصا برايش ‍ شكسته نمىشـود و هـوا حـركـت نـمـى كـنـد. گـويـد: يـزيـد از آن پـس جـز سـهسال باقى نماند، تا آن كه خداوند او را خرد كرد!(350)
او در سـخـنرانى اش از ابن زبير ياد كرد و گفت : به خدا سوگندبـا او مـى جـنـگـيم ؛ و اگر داخل كعبه هم برود، به رغم خواست همهمخالفان ، آن را بر سرش آتش مى زنيم .
اشدق بر منبر خون دماغ شد. مردى دستارى انداخت و او خونش را پاككـرد. در ايـن هنگام مردى از خثعم گفت : خونى بر منبر در عمامه اى !بـه خـداى كـعـبـه سـوگـنـد، نـشـان فـتـنـه اى اسـت بـلنـد آوازه.(351)
از رسول خدا(ص ) نقل شده است كه فرمود: ((ستمگرى از ستمگرانبنى اميه بر منبر من خون دماغ مى شود به طورى كه خون جارى مىگردد.))(352)
ابـن عـبـدربه اندلسى گويد: عمرو بن سعيد به عنوان امير مدينهبـه حـج رفـت و وليـد را عـزل كـرد. چون منبر رفت ، خون دماغ شد.مـردى عرب گفت : منتظر باشيد، براى ما خون آورد! مردى عمامه اشرا به او داد، گفت : منتظر باشيد! به خدا سوگند كه دامن همه مردمرا گـرفـت : چـون بـراى خـوانـدن خـطـبـه بـرخـاسـت ، مردى به اوعـصـايـى دوشـاخـه داد؛ و او گـفـت : بـه خـدا سـوگند كه ميان مردمتفرقه افكند.(353)
نكته شايان توجه در اينجا اين است كه اشدق در اين خطبه ، پس ازتـهـديـد و تـرسـانـدن مـردم مـديـنـه (354) و يـادآورىمـظـلومـانـه ريـخـتـه شـدن خـون عثمان ـ كه به دست صحابه كشتهشـد(355) ـ و پـس از مـدح و ثـناى يزيد و بيم دادن مردممدينه از قدرت او، به طور مستقيم هيچ اشاره اى به قضيه امام حسين(ع ) نـمى كند. هر چند كه تهديد مردم مدينه ، كاشف از ترس وى ازپـشـتـيـبانى از مخالفان به طور عام و از امام به ويژه بود. شايددليل اصلى اشاره نكردن وى به قضيه امام (ع ) شناخت او از جايگاهو قداست امام در دل هاى امت بود. در نتيجه بيم آن داشت كه احساساتمـردم عـليـه حـكـومـت بـنـى امـيـه تـحـريـك شـود؛ و آنـان را درعمل گرد وجود امام (ع ) متحد سازد.
بـاز مـى بـيـنـيـم كـه اشـدق بـه صـراحـتكامل اعلام مى دارد كه حكومت ، قصد كشتن ابن زبير را 