 قال لما نظر الى على و فاطمه و الحسن و الحسين انا حرب لمن حاربكم و سلم لمن سالكم . (177) و نيز درباره همين عترت فرمود: سبب و نفرين على و سبب و نفرين من است كه مصادف با سب خداست : من سب عليا قد سبنى و من سبنى فقد سب الله .. .(178) كه سب على سر از كفر بيرون مى آورد و بنى اميه از زمان معاويه به بعد بدون ترديد با عترت محاربه نمودند و بدون ترديد خود و كارگزارانشان على و اولاد على عليه السلام را سب و نفرين نمودند.
از اعتراف هاى برخى از سران حزب اموى به خوبى اين نكته آشكار است كه آنان به اكراه در صف مسلمآنان ايستادند. دين باورى در عمق جان آنها نفوذ ننموده ، چگونه شخص مى تواند ادعاى مسلمانى كند آنگاه صريحا اظهار دارد كه براى حكومت در ستيز بوديم بهشت و جهنمى در كار نيست . و يا بگويد حكومت كه به دست بنى اميه افتاد، بايد همانند توپ بين آنها دست به دست شود (179)، مگر اين اظهارات از ابوسفيان مدعى اسلام نمى باشد؟
و مگر شخص معاويه اعتراف ننمود كه ما براى نماز و روزه و حج و زكات با كسى نمى جنگيم ، من براى به چنگ آوردن حكومت در ستيز هستم . (180) و مگر معاويه هنگام شنيدن صداى مؤذن كه به رسالت رسول الله شهادت مى داد، اظهار نكرد كه من بايد اين نام را از زبان ها بزدايم !(181)
و چگونه شخصى مدعى اسلام باشد و آنگاه وحى و رسالت را انكار مى نمايد. و در مجلس جشن اين گونه پنهان خويش را آشكار كند، كه بنى هاشم حكومت را بازيچه قرار داده اند و الا وحى و رسالتى در كار نيست مگر يزيد اين سخنان را در مجلس شام به زبان نيآورد كه :
لعب هاشم بالملك فلا
خبر جاء و لا وحى نز ل (182)
اين اعتراف ها درون پنهان و چهره گريم شده بنى اميه را رسوا مى سازد كه آنان بر همان باورهاى جاهلى خود ماندگار بوده اند و اظهار تدين آنها در راستاى اهداف سياسى و دنيايى آنان بوده است .
گفتار رسول الله (ص ) در مورد بنى اميه گواه روشن بر اين مدعى است كه بسيارى از سران بنى اميه از ايمان بهره نبردند. از رسول الله (ص ) در مورد بنى اميه به ويژه معاويه سخن فراوان است ، حتى حكم قتل معاويه پيشاپيش از جانب حضرت صادر مى شود كه به برخى از آنها اشاره مى گردد.
اذا بلغ ولد العاص (الحكم ) ثلاثين رجلا اتخذوا مال الله دولا و دين الله دغلا و عبدالله خولا. (183) هنگامى كه فرزندان عاص (در برخى آثار حكم به جاى عاص آمده است كه عاص پدر حكم است ) به سى نفر برسند، اموال عمومى را بين خويش دست به دست و مردم را برده خويش ‍ نموده و دين خدا را دست اويز فريب قرار خواهند داد.
و نيز از حضرت اين گونه در مورد شخص معاويه حديث آمده كه هنگامى كه معاويه را بر فراز منبر مشاهده كرديد خطبه مى خواند وى را به قتل برسانيد: اذ رايتم معاويه يخطب على منبرى فاقتلوه . (184) و در نهايت رسول الله (ص ) اين گونه فرمود كه معاويه به دين من از دنيا نخواهد رفت . (185)
امير المومنين عليه السلام در موارد فراوان تحليل هاى گويا و رسا از باورها و فرهنگ و رفتار بنى اميه به ويژه معاويه دارد كه اظهارت حضرت باطن آنها را به خوبى شفاف مى سازد، كه بنى اميه دين را بازيچه سياست قرار داده اند، بنى اميه دين را روانه تفسير نمودند و بنى اميه دين را تحريف نمودند، بنى اميه دين را تحريف نمودند و حرام خدا را حلال و حلال را حرام معرفى نمودند، انا امنا و كفرتم و اليوم انا استقمنا و فتنتم و ما اسلم مسلمكم الا كرها. (186) ديروز ما مسلمان بوديم شما كافر امروز ما بر ايمان خويش استوار شما فتنه نموده دستخوش آزمونيد. مسلمان شما با اكراه در صف مسلمآنان ايستاد.
و نيز حضرت در هنگام بسيج نيرو به جبهه جنگ با معاويه وى را دشمن خدا و پناهگاه منافقين و پيرو احزاب مخالف اسلام معرفى مى نمايد: سيروا الى اعداء الله و كهف المنافقين و بقيه الاحزاب . (187)
حضرت از دين آنان به عنوان دين واژگون يا مى كند: ايها الناس سياتى عليكم زمان يكفافيه الا سلام كما يكفا الا ناء بما فيه . (188) مردم زمانى بر شما خواهد آمد كه همان گونه كه ظرف را واژگون نموده و از درون تهى مى سازند، اسلام را واژگون و از درون تهى و بى محتوا جلوه مى دهند. كه اين حقيقت در گفتار ديگر حضرت هم آمده كه اسلام آنان را همانند پوستين واژگون معرفى مى نمايد: لبس الا سلام لبس الفرو مقلوبا. (189)
حضرت از بنى اميه به عنوان كسانى كه حرام خدا را حلال مى كنند، ياد مى كند: و لا يزالون حتى لا يدعوا الله محرما الا استحلوه . (190) همواره در اين پندار هستند كه هيچ حرامى را نگذارند جز آنكه ان را حلال شمارند.
بر اساس همين خطر است كه حضرت صريحا نسبت به خطر بنى اميه هشدار داد و فرمود بدترين خطر بر امت اسلامى خطر بنى اميه است : الا و ان اخوف الفتن عندى عليكم فتنه بنى اميه . (191) زيرا فتنه بنى اميه افزون بر اين كه عزت و عظمت امت اسلامى را اسيب رسانده ، خطر براى دين يعنى تحريف و واژگون معرفى نمودن دين بود.
خطر دين زدايى كه به نام دين شكل مى گرفت دين ناب و اصيل را زدوده ، دين محرف را جايگزين ان مى نمايد. كه البته اين هدف با نمادهاى دينى شكل پذير خواهد بود با تزوير و فريب و نفاق امكان شكل گيرى ان وجود دارد. حزب بوسفيان همان گونه كه مى گفت عترت رسول الله (ص ) و ذو القربى رسول الله (ص ) مقام منزلت ندارد. با اين كه فضايل عترت ان گونه گسترده مطرح بود كه قابل انكار نبود. آنان مصاديق عترت را واژگون معرفى مى نمودند و خويش را جايگزين آنان معرفى مى كردند. آنان چهره بارز عترت و محور عترت چون على را نا مسلمان معرفى مى نمودند آنگاه بنى اميه را جايگزين ان معرفى نمود، كه شاميان اعتراف مى كردند ما اقربا و نزديكانى از بنى اميه نسبت به رسول الله (ص ) كسى را نمى شناختيم .
حزب عثمانيه دين را اين گونه واژگون و تحريف مى نمايد كه عترت كه عدل و همتاى قرآن است مخدوش مى نمايد. و حتى افراد عترت و شخص ‍ شاخصى چون حسين را به شهادت مى رساند آنگاه روز شهادت وى را يعنى روز عاشورا را به يمن ظفر و قدرت دست يابى به حسين و كشتن حسين به عنوان يك عيد دينى طرح مى كند و رسما عيد مى گيرد و لباس نو پوشيده و براى فرزندان خويش عيدى فراهم مى آورد. و جالب اين است كه ان روز را به عنوان سپاس به درگاه خدا نذر مى كند روزه دارى مى نمايند!
روزه يك عبادت و سنت دينى است و شايد قبل از حادثه كربلا حتى در روز عاشورا هم سنت و يا مستحب باشد. ليكن حزب عثمانيه اين روز را به يمن پيروزى بر حسين روزه مى گيرد. همتاى قرآن را به شهادت رساندن آنگاه به يمن تبرك ان روزه گرفتن و براى فرزندان و كودكان لباس نو فراهم آوردن خطرى دين زدايى است كه حزب عثمانيه و فرزندان بوسفيان ان را دنبال مى نمودند!
اين خطر ستيز با دين به نام دين است . اگر حزب عثمانيه فرصت سازى مى نمود و پرده از چهره نفاق وى افكنده نمى شد اين گونه با دين مبارزه مى كرد فرزند قرآن و همتاى قرآن را به قتل برساند، آنگاه به يمن پيروزى روزه بگيرد و اين گونه روزه عاشورا سنت و رفتار دينى جلوه گر سازد!
اين گونه است كه عترت ال رسول در برابر اين جريان حزب عثمانيه افشاگرى مى كند و