ْ‏ءٍ مِنَ الدّوَابّ تُوُفّيَ عُفَيْرٌ سَاعَةَ قُبِضَ رَسُولُ اللّهِ ص قَطَعَ خِطَامَهُ ثُمّ مَرّ يَرْكُضُ حَتّى أَتَى بِئْرَ بَنِي خَطْمَةَ بِقُبَا فَرَمَى بِنَفْسِهِ فِيهَا فَكَانَتْ قَبْرَهُ وَ رُوِيَ أَنّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ إِنّ ذَلِكَ الْحِمَارَ كَلّمَ رَسُولَ اللّهِ ص فَقَالَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمّي إِنّ أَبِي حَدّثَنِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدّهِ عَنْ أَبِيهِ أَنّهُ كَانَ مَعَ نُوحٍ فِي السّفِينَةِ فَقَامَ إِلَيْهِ نُوحٌ فَمَسَحَ عَلَى كَفَلِهِ ثُمّ قَالَ يَخْرُجُ مِنْ صُلْبِ هَذَا الْحِمَارِ حِمَارٌ يَرْكَبُهُ سَيّدُ النّبِيّينَ وَ خَاتَمُهُمْ فَالْحَمْدُ لِلّهِ الّذِي جَعَلَنِي ذَلِكَ الْحِمَارَ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 341 رواية: 9 
امام صادق عليه السلام فرمود: چون وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله در رسيد، عباس بن عبدالمطلب و اميرالمؤمنين عليه‏السلام را طلب كرد و به عباس فرمود: عموى محمد! قبول مى‏كنى كه ارث محمد را ببرى و قرضش را بپردازى و بوعده‏هايش وفا كنى؟ او نپذيرفت و گفت: اى رسول خدا پدر و مادرم قربانت، من پيرمردم، عيالم بسيار و مالم اندك است و تو در سخاوت با باد مسابقه گذاشته‏اى چه كسى طاقت وصايت ترا دارد؟ حضرت اندكى سر پائين انداخت و سپس فرمود: عباس مى‏پذيرى كه ارث محمد را ببرى و قرضش را ادا كنى و وعده‏هايش را عملى كنى؟ عرضكرد: پدر و مادرم بقربانت پيرمردى عيالمند و نادارم و تو با باد مسابقه دارى. 
فرمود: همانا اين وصيت بكسى مى‏سپارم كه شايسته دريافت آنست، سپس فرمود: اى على! اى بردار محمد! قبول دارى كه وعده‏هاى محمد را عمل كنى و قرضش را بپردازى و ميراثش را بگيرى؟ (در كيفيت سؤال حضرت از اين دو نفر نكته‏اى لطيف است كه در خطاب بعباس اولا گرفتن ميراث را مى‏فرمايد و نسبت به على عليه السلام قرض و وعده را مقدم مى‏دارد تا تلوحيا اشاره بطرز فكر آن دو نفر نموده باشد) على عرضكرد: آرى پدر و مادرم بقربانت، سود و زيانش با من، عليه السلام فرمود: من بپيغمبر نظر مى‏كردم، ديدم انگشتر خويش از انگشت بيرون كرد و فرمود: تا من زنده‏ام اين انگشتر بدست كن، چون در انگشتم نهادم، به آن نظر كردم و آرزو بردم كه از تمام‏تر كه آن حضرت همين انگشتر را داشته باشم. 
سپس فرياد زد، اى بلال! آن كلاه و زره و پرچم و پيراهن و ذوالفقار عمامه سحاب و جامه برد و كمربند و عصا را بياور، على عليه‏السلام فرمايد: من تا آن ساعت آن كمربند را نديده بودم، قطعه و رشته‏اى آورد كه چشمها را خيره مى‏كرد و معلوم شد كه از كمربندهاى بهشتى است، پيغمبر فرمود: اى، جبرئيل را برايم آورد و گفت: اى محمد اين را در حلقه‏هاى زره بگذار و در جاى كمربند بكمر ببند، سپس دو جفت نعلين عربى طلبيد كه يكى وصله داشت و ديگرى بى‏وصله بود و پيراهن خواست يكى پيراهنى كه با آن بمعراج رفته بود و ديگر پيراهنى كه با آن بجنگ احد رفته بود و سه كلاه را طلب كرد: كلاه مسافرت و كلاه روز عيد فطر و قربان و روزهاى جمعه و كلاهى كه بسر مى‏گذاشت و با اصحابش مجلس مى‏كرد، سپس فرمود: اى بلال دو استر: شهباء و دلدل و دو شتر: عضباء و قصوى و دو اسب: جناح و حيزوم را بياور جناح اسبى بود كه بدر مسجد بسته بود و پيغمبر براى كارهاى شخصى خود مردى را مى‏فرستاد كه آنرا سوار شود و بتازد و حيزوم اسبى بود كه پيغمبر باو مى‏فرمود: (پيش برو اى خيزوم (1) ) و الاغلى را كه عفير نام داشت آورد. 
پيغمبر فرمود: تا من زنده‏ام، اينها را دريافت كن، اميرالمؤمنين عليه‏السلام گويد: نخستين چارپائى كه مرد، همان عفير بود. ساعتى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله در گذشت، افسارش را پاره كرد و مى‏تاخت تا در محله قبا بر سر چاه بنى خطمه رسيد، خود را در آن افكند و همان چاه گورش گشت و روايت شده كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اين الاغ با پيغمبر صلى الله عليه و آله بسخن در آمد و گفت: پدر و مادرم قربانت! پدرم از پدرش و او از جدش و او از پدرش نقل كرد كه او با جناب نوح در كمين بوده و نوح بر خاسته و دست بكفل او كشيده و گفته: از پشت اين الاغ، الاغى آيد كه سيد پيغمبران و آخرين ايشان بر آن سوار شود، خدا را شكر كه مرا همان الاغ قرار داد. 
توضيح قسمت آخر روايت كه راجع بسخن گفتن الاغ است، بلفظ (روى) نقل شده و معلوم نيست كه چه اشخاصى آنرا براى مرحوم كلينى نقل كرده‏اند و باصطلاح (علم دراية) مرسل و مقطوع است و در مقام اعتبارى بپاى روايات مسند نمى‏رسد. 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1065.txt">اصول كافى جلد 1 صفحه: 343 رواية: 1 </a><a class="text" href="w:text:1066.txt">اصول كافى جلد 1 صفحه: 344 رواية: 2 </a><a class="text" href="w:text:1067.txt">اصول كافى جلد 1 صفحه: 344 رواية: 3 </a><a class="text" href="w:text:1068.txt">اصول كافى جلد 1 صفحه: 344 رواية: 4 </a></body></html>1- عِدّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدٍ عَنْ عَلِيّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ عَنْ سَعِيدٍ السّمّانِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ ص يَقُولُ إِنّمَا مَثَلُ السّلَاحِ فِينَا مَثَلُ التّابُوتِ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ كَانَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ أَيّ أَهْلِ بَيْتٍ وُجِدَ التّابُوتُ عَلَى بَابِهِمْ أُوتُوا النّبُوّةَ فَمَنْ صَارَ إِلَيْهِ السّلَاحُ مِنّا أُوتِيَ الْإِمَامَةَ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 343 رواية: 1 
 
امام صادق عليه السلام فرمود: داستان سلاح در خاندان ما، داستان تابوت است در بنى اسرائيل تابوت بر در هر خاندانى از بنى اسرائيل كه پيدا مى‏گشت، نبوت به آنها داده مى‏شد، هر كس از ما هم سلاح بدستش رسد، امامت باو داده مى‏شود. 
 
2- عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ السّكَيْنِ عَنْ نُوحِ بْنِ دَرّاجٍ عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ ع يَقُولُ إِنّمَا مَثَلُ السّلَاحِ فِينَا مَثَلُ التّابُوتِ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ حَيْثُمَا دَارَ التّابُوتُ دَارَ الْمُلْكُ فَأَيْنَمَا دَارَ السّلَاحُ فِينَا دَارَ الْعِلْمُ‏
اصول كافى جلد 1 صفحه: 344 رواية: 2 
 
و مى‏فرمود: داستان سلاح در خاندان ما داستان تابوت است در بنى اسرائيل، هر كجا تابوت دور ميزد ملك نبوت در پى آن بود و در ميان ما هر كجا سلاح دور زند، علم امامت دنبالش باشد.

 
3- مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرّضَا ع قَالَ كَانَ أَبُو جَعْفَرٍ ع يَقُولُ إِنّمَا مَثَلُ السّلَاحِ فِينَا مَثَلُ التّابُوتِ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ حَيْثُمَا دَارَ التّابُوتُ أُوتُوا النّبُوّةَ وَ حَيْثُمَا دَارَ السّلَاحُ فِينَا فَثَمّ الْأَمْرُ قُلْتُ فَيَكُونُ السّلَاحُ مُزَائِلًا لِلْعِلْمِ قَالَ لَا 
اصول كافى جلد 1 صفحه: 344 رواية: 3 
 
صفوان از قول حضرت رضا گويد كه: امام باقر عليه السلام مى‏فرمود: همانا داستان سلاح در خ