رازى نزد من آشكار است (سخن محرمانه ئى ندارم ):
على عليه السلام فرمود: ترا سوگند مى دهم به آن خدائيكه از خودت به تو نزديك تر است و ميان تو و دلت حائل مى شود، همان خدائيكه خيانت چشمها و راز سينه ها را مى داند: آيا زبير آنچه را من به تو پيشنهاد كردم (از خوردن و آشاميدن و روغن ماليدن و خلوت ) به تو سفارش ‍ نكرد؟.
خداش گفت : بار خدايا، آرى ، چنين است .
على عليه السلام فرمود: اگر بعد از آنچه از تو خواستم (و ترا به آن خداى عالم سوگند دادم ) كتمان مى كردى چشم بر هم نمى گذاشتى (هلاك مى شدى ) ترا به خدا سوگند مى دهم آيا او به تو سخنى آموخت كه چون نزد من آمدى آن را بخوانى ؟ خداش گفت : به خدا آرى ، على عليه السلام فرمود آيه سخره بود؟ خداش آرى .
على عليه السلام ، آن را بخوان سپس او خواند و على عليه السلام تكرار و تقريرش مى كرد و هر جا غلط مى خواند: تصحيحش مى فرمود تا هفتاد بار آن را خواند. خداش (با خود) گفت : شگفتا: چرا اميرالمؤ منين دستور مى دهد اين آيه هفتاد بار تكرار شود؟ على عليه السلام احساس ‍ مى كنى كه دلت مطمئن شد؟.
خداش آرى به خدائى كه جانم به دست اوست (پس هفتاد بار خواندن آيه سخره موجب رفع شياطين جن و انس و اطمينان دل بر اسلام و ايمان مى گردد) على عليه السلام آن دو نفر به تو چه گفتند؟ خداش گزارش ‍ خبر را نقل كرد.
على عليه السلام به آنها بگو: سخن خود شما براى استدلال عليه شما كافيست ، ولى خدا گروه ستمكاران را هدايت نمى كند. شما گمان مى كنيد كه برادر دينى و پسر عموى نسبى من هستيد، نسب را منكر نيستم (زيرا مره جد اعلاى هر سه نفر ماست ) اگر چه غيرنسبى را كه خدا بوسيله اسلام پيوست داد قطع شده است (و نسبت شما با من از زمان جاهليت مى پيوندد) و اما اينكه گفتيد: برادر دينى من هستيد، اگر راست گوئيد، شما با كارهائيكه نسبت به برادر دينى خود كرديد، با كتاب خداى عزوجل مخالفت نموده و نافرمانيش كرديد و اگر راستگو نيستيد، با ادعاى برادر دينى من بودن افترائى بسته و دروغى گفته ايد.

و اما مخالفت شما با مردم از روزى كه خدا محمد صلى اللّه عليه و آله را قبض روح نمود، اگر از روى حق با مردم مخالفت كرديد (و با من بيعت نموديد) سپس با مخالفت با من آن حق را شكستيد و باطل كرديد و اگر از روى باطل با مردم مخالفت كرديد، گناه آن باطل با گناه كار تازه ئى كه كرديد (و با من هم مخالفت ورزيديد) بگردن شماست ، علاوه بر اينكه بيعت شما با من در مخالفت با مردم (اينكه خود را مخالف مردم وصف كرديد) جز براى طمع دنيا نبوده است ، شما مى گوئيد: من اميدتان را قطع كردم و چنين عقيده داريد، خدا را شكر كه عيب دينى بر من نگرفتيد.
و اما آنچه مرا از پيوند شما باز داشت همان (سوء عقيده و خبث باطنى شما) است كه شما را از حق برگردانيد و وادار كرد كه طوق بيعت را از گردن خود بيفكنيد چنانكه چارپاى سركش افسار خود را پاره مى كند، تنها خداست پروردگار من كه چيزى را با او انباز نسازم ، شما نگوئيد او سودش كمتر و دفاعش سست تر است كه سزاوار نام شرك و نفاق مى گرديد.
و اما اينكه گفتند: من شجاعترين پهلوانان عربم و شما از لعنت و نفرينم گريزانيد، بدانيد كه هر مقامى مناسب كارى است ، آنگاه كه نيزه ها از هر سو به جنبش آيد و يالهاى اسبان پريشان شود، و ششهاى شما (از ترس ) و درونتان باد كند، آنجاست كه خدا مرا با دلى قوى كار گزارى كند، و اما اگر همين را ناخوش داريد كه من شما را نفرين كرده ام ، نبايد بيتابى كنيد از اينكه به عقيده شما مردى جادوگر و از طايفه جادوگران بر شما نفرين كند.
بار خدايا؛ اگر طلحه و زبير به من ستم كرده اند و افترا بسته اند (و نسبت جادوگرى و قتل عثمان به من داده اند) و شهادت خود را (نسبت به آنچه از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله درباره من شنيدند) كتمان كردند و نسبت به من از تو و پيغمبرت نافرمانى كردند، زبير را به بدترين وضعى بكش و خونش را در گمراهيش بريز و طلحه را خوار گردان و در آخرت بدتر از اين را براى آنها ذخيره كن ، آمين بگو.
خداش گفت : آمين (خدايا مستجاب كن ) سپس خداش با خود مى گفت : به خدا من هرگز صاحب ريشى نديدم كه خطايش از تو (خودش ) روشنتر باشد، حامل پيام و دليلى باشد كه بعضى بعض ‍ ديگرش را نقض كند و خدا جاى درستى براى آن نگذاشته باشد، من به سوى خدا مى گرايم و از آن دو نفر بيزارم .
على عليه السلام فرمود: نزد آنها باز گرد و گفتار مرا به آنها برسان ، خداش ‍ گفت : نه به خدا سوگند، نخواهم رفت ، جز اينكه از خدا بخواهى كه مرا هر چه زودتر به سوى شما برگرداند و مرا به رضايت خود نسبت به شما موفق دارد، آن حضرت دعا كرد. ديرى نگذشت كه خداش برگشت و در جنگ جمل در ركاب آن حضرت كشته شد، خدايش رحمت كند (و هم چنين نفرين آن حضرت درباره آن دو نفر مستجاب شد، زيرا زبير در آغاز جنگ از معركه بيرون رفت ، مردى تميمى خود را به او رسانيد و مقتولش ساخت و طلحه هم در همان آغاز جنگ كشته شد.)آثار و تأليفات‏
از تأليفات گرانمايه ثقة الإسلام كلينى است:
1 - كتاب كافى، معروف‏ترين تأليف كلينى كتاب با عظمت و گرانقدر و نفيس«كافى»است كه نه تنها بزرگترين كار اوست ؛ بلكه در جامعه اسلامى كتاب معتبرى در حديث چون كافى تأليف نشده است.
جمله‏اى است منسوب به امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف كه فرمود «الكافي كافٍ لشيعتنا»، كافى شيعيان ما را كفايت مى‏كند.
كافى نخستين كتاب از كتب اربعه است.
2 - كتاب رجال‏
3 - كتاب ردّ بر قرامطه‏
4 - كتاب رسائل ائمه عليهم‏السلام‏
5 - كتاب تعبير الرؤيا
6 - مجموعه شعر، مشتمل بر قصايدى كه شعرا در مناقب و فضايل اهل بيت عصمت و طهارت عليهم‏السلام سروده‏اند.
شيخ كلينى سرچشمه زلال‏
گذشته از ذوق، خلاقيت و تلاش بى وقفه شيخ كلينى در نگارش و پالايش احاديث عصر شيعه، او ثمره رنجها و مشقت‏هاى علماى عصر خود است. وى پلى محكم و امانتدارى راستين بود كه احاديث و روايات علما و استادان عصر خود را به نسل‏هاى آينده منتقل ساخت، و در حقيقت كلينى عصاره عصر خويش است.
وقتى سخن از كلينى است سخن از تمام زيبائيها، لطافتها و فضيلتهاى زمان اوست. سخن از عزم و اراده تشيع در كسب معارف و علوم است سخن از كافى است. همانگونه كه وقتى سخن از كافى است سخن از عطر كلام اهل بيت عليهم‏السلام، سخن از امانت فراموش شده پيامبر است كه فرمود: «إني تاركٌ فيكمُ الثقلينِ كتابَ اللَّهِ و عِترَتي...»
شيخ كلينى يعنى كافى، يعنى آبشخور پاك اهل بيت عليهم‏السلام، يعنى كوثر شيرين حديث در كوير فرهنگى تاريخ، يعنى سرچشمه زلال دوستداران آل محمد صلى الله عليهم اجمعين.
  2- الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمّدٍ الْأَشْعَرِيّ عَنْ مُعَلّى بْنِ مُحَمّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيّ‏ٍ الْوَشّاءِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَائِذٍ عَنْ أَبِي خَدِيجَةَ سَالِمِ بْنِ مُكْرَمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ النّاسُ ثَلَاثَةٌ عَالِمٌ وَ مُتَعَلّمٌ وَ غُثَاءٌ 
اصول كافى جلد 1 صفحه: 41 رواية: 2 
 
2- امام صادق عليه السلام فرمود: مردم سه دسته‏اند دانشمند و د