بُو جَعْفَرٍ ع نَعَمْ فِيهِ جُمَلُ الْحُدُودِ وَ تَفْسِيرُهَا عِنْدَ الْحُكْمِ فَقَالَ أَبَى اللّهُ أَنْ يُصِيبَ عَبْداً بِمُصِيبَةٍ فِي دِينِهِ أَوْ فِي نَفْسِهِ أَوْ فِي مَالِهِ لَيْسَ فِي أَرْضِهِ مِنْ حُكْمِهِ قَاضٍ بِالصّوَابِ فِي تِلْكَ الْمُصِيبَةِ قَالَ فَقَالَ الرّجُلُ أَمّا فِي هَذَا الْبَابِ فَقَدْ فَلَجْتَهُمْ بِحُجّةٍ إِلّا أَنْ يَفْتَرِيَ خَصْمُكُمْ عَلَى اللّهِ فَيَقُولَ لَيْسَ لِلّهِ جَلّ ذِكْرُهُ حُجّةٌ وَ لَكِنْ أَخْبِرْنِي عَنْ تَفْسِيرِ لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ مِمّا خُصّ بِهِ عَلِيّ‏ٌ ع وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ قَالَ فِي أَبِي فُلَانٍ وَ أَصْحَابِهِ وَاحِدَةٌ مُقَدّمَةٌ وَ وَاحِدَةٌ مُؤَخّرَةٌ لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ مِمّا خُصّ بِهِ عَلِيّ‏ٌ ع وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ مِنَ الْفِتْنَةِ الّتِي عَرَضَتْ لَكُمْ بَعْدَ رَسُولِ اللّهِ ص فَقَالَ الرّجُلُ أَشْهَدُ أَنّكُمْ أَصْحَابُ الْحُكْمِ الّذِي لَا اخْتِلَافَ فِيهِ ثُمّ قَامَ الرّجُلُ وَ ذَهَبَ فَلَمْ أَرَهُ‏
اصول كافى جلد 1 صفحه: 350 رواية: 1 و چشمداشت رحمت خدا و ضد آن يأس از رحمتش؛ و توكل و اعتماد به خدا و ضد آن حرص و آز؛ و نرم دلى و ضد آن سخت دلى؛ و مهربانى و ضد آن كينه توزى و دانش و فهم و ضد آن نادانى؛ و شعور و ضد آن حماقت؛ و پاكدامنى و ضد آن بى‏باكى و رسوائى و پارسائى و ضد آن دنيا پرستى؛ و خوشرفتارى و ضد آن بدرفتارى؛ و پروا داشتن و ضد آن گستاخى؛ و فروتنى و ضد آن خودپسندى؛ و آرامى و ضد آن شتابزدگى؛ و خردمندى و ضد آن بى‏خردى و خاموشى و ضد آن پرگوئى؛ و رام بودن و ضد آن گردنكشى؛ و تسليم حق شدن و ضد آن ترديد كردن، و شكيبايى و ضد آن بى‏تابى؛ و چشم پوشى و ضد آن انتقامجوئى؛ و بى‏نيازى و ضد آن نيازمندى؛ و به ياد داشتن و ضد آن بى‏خبر بودن؛ و در خاطر نگه داشتن و ضد آن فراموشى؛ و مهرورزى و ضد آن دورى و كناره‏گيرى؛ و قناعت و ضد آن حرص و آز؛ و تشريك مساعى و ضد آن دريغ و خوددارى؛ و دوستى و ضد آن دشمنى؛ پيمان دارى و ضد آن پيمانشكنى؛ و فرمانبرى و ضد آن نافرمانى سرفرودى و ضد آن بلندى جستن؛ و سلامت و ضد آن مبتلا بودن؛ و دوستى و ضد آن تنفر و انزجار؛ و راستگوئى و ضد آن دروغگوئى؛ و حق و درستى و ضد آن باطل و نادرستى؛ و امانت و ضد آن خيانت؛ و پاكدلى و ضد آن ناپاكدلى؛ و چالاكى و ضد آن سستى و زيركى و ضد آن كودنى؛ و شناسايى و ضد آن ناشناسائى؛ و مدارا و رازدارى و ضد آن رازفاش كردن؛ و يك روئى و ضد آن دغلى؛ و پرده پوشى و ضد آن فاش كردن؛ و نماز گزاردن و ضد آن تباه كردن نماز؛ و روزه گرفتن و ضد آن روزه خوردن؛ و جهاد كردن و ضد آن فرار از جهاد؛ و حج گزاردن و ضد آن پيمان حج شكستن و سخن نگهدارى و ضد آن سخنچينى؛ و نيكى به پدر و مادر و ضد آن نافرمانى پدر و مادر؛ و با حقيقت بودن و ضد آن رياكارى؛ و نيكى و شايستگى و ضد آن زشتى و ناشايستگى؛ و خودپوشى و ضد آن خود آرائى و تقيه و ضد آن بى‏پروائى؛ و انصاف و ضد آن جانبدارى باطل؛ و خودآرائى براى شوهر و ضد آن زنا دادن؛ و پاكيزگى و ضد آن پليدى؛ و حيا و آزرم و ضد آن بى‏حيائى؛ و ميانه روئى و ضد آن تجاوز از حد؛ و آسودگى و ضد آن خود را به رنج انداختن؛ و آسان‏گيرى و ضد آن سختى گيرى؛ و بركت داشتن و ضد آن بى‏بركتى؛ و تن درستى و ضد آن گرفتارى؛ و اعتدال و ضد آن افزون طلبى؛ و موافقت با حق و ضد آن پيروى از هوس و سنگينى و متانت و ضد آن سبكى و جلفى؛ و سعادت و ضد آن شقاوت؛ و توبه و ضد آن؛ اصرار برگناه؛ و طلب آمرزش و ضد آن بيهوده طمع بستن؛ و دقت و مراقبت و ضد آن سهل‏انگارى؛ دعا كردن و ضد آن سرباز زدن؛ و خرمى و شادابى و ضد آن سستى و كسالت؛ و خوشدلى و ضد آن اندوهگينى؛ مأنوس شدن و ضد آن كناره گرفتن و سخاوت و ضد آن بخيل بودن.امام جواد عليه السلام فرمايد: امام صادق عليه السلام فرمود: در آن ميان كه پدرم طواف كعبه مى‏نمود، مردى نقاب زده ناگهانى پيدا شد و هفت شوط او را قطع كرد و او را بخانه كنار صفا آورد و دنبال من هم فرستاد تا سه نفر شديم، آن مرد بمن گفت خوش آمدى پسر پيغمبر! سپس دستان را بر سرم نهاد و گفت: خير و بركت خدا بر تو باد اى امين خدا پس از پدرانش! (سپس متوجه پدرم شد و گفت) اى ابا جعفر! اگر مى‏خواهى تو به من خبر ده و اگر مى‏خواهى من به تو خبر دهم، مى‏خواهى از من بپرس يا من از تو بپرسم، مى‏خواهى تو مرا تصديق كن يا من تو را تصديق كنم، پدرم فرمود: همه اينها را مى‏خواهم (و با هيچيك مخالف نيستم) آنمرد گفت: پس مبادا كه در جواب سؤال من زبانت چيزى گويد كه در دلت چيز ديگر باشد، فرمود: اين كار را كسى مى‏كند كه در دلش دو علم مختلف باشد و خداى عزوجل از علمى كه در آن اختلاف باشد امتناع دارد (پس علم ما هم كه از علم خدا سرچشمه مى‏گيرد اختلاف ندارد).
آنمرد گفت: سؤال من همين بود كه شما يك سرش را گفتى، بمن خبر دهيد: اين علميكه در آن اختلاف نيست، چه كسى آن را مى‏داند، پدرم فرمود: اما تمام اين علم نزد خداى جل ذكره مى‏باشد و اما آنچه براى بندگان لازمست، نزد اوصياء است، آنمرد نقابش را باز كرد و راست نشست و چهره‏اش شكفته شد و گفت: من همين را مى‏خواستم و براى همين آمدم.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1092.txt">شرح :اصول كافى جلد 1 صفحه: 350 رواية: 1 </a><a class="text" href="w:text:1093.txt">آيا رسولخدا صلى الله عليه و آله چيزى ميدانست كه در آنشب نداند/اصول كافى جلد 1 صفحه: 350 رواية: 1 </a><a class="text" href="w:text:1094.txt">اگر گويند: خليفه وقت حاكم ايشانست/اصول كافى جلد 1 صفحه: 350 رواية: 1 </a><a class="text" href="w:text:1095.txt">راجع به آيه شريفه (23 سوره 57)اصول كافى جلد 1 صفحه: 350 رواية: 1 </a></body></html>شرح :
واقع و حقيقت در هر موضوعى يك چيز است و كسيكه بواقع و حقيقت عالم باشد هميشه يك چيز مى‏گويد، هيچ گاه دو گفتار مخالف از او شنيده نمى‏شود، اختلاف در گفتار و احتمالات بسيار نسبت به كسانيكه واقع و حقيقت را نمى‏دانند و در گفتار و نوشتجاتشان تناقض و اختلاف و توالى را فاسده و لوازمى كه خود آنها قبول ندارند ديده مى‏شود، بعقيده ما شيعيان علم بواقع و حقيقت در درجه اول مختص بخدايتعالى و در درجه دوم بمقدار احتياج بشر براى الهام گيرندگان از منبع علم او يعنى انبياء و اوصياء است، اينستكه قرآن كريم ميفرمايد (22 سوره 4) (اگر اين قرآن از جانب غير خدا ميبود در آن اختلاف بسيارى ميبافتند) .
ترجمه بقيه حديث: بعقيده شما علميكه اختلافى در آن نيست نزد اوصياء است، اكنون بفرمائيد: چگونه آنرا ميدانند و بدست ميآورند؟ فرمود: همچنانكه رسولخدا صلى الله عليه و آله ميدانست (يعنى همه بالهام و وحى خدا ميدانند) جز اينكه ايشان آنچه را پيغمبر مى‏ديد نمى‏بينند، زيرا او پيغمبر بود و ايشان محدثند و پيغمبر (در معراجهاى خود) بر خداى عزوجل وارد مى‏شد و وحى را مى‏شنيد و ايشان نمى‏شنوند، آنمرد گفت: راست گفتى پسر پيغمبر، اكنون مسأله مشكلى از شما ميپرسم!
ب