لمتر و بافهمترند و علم آصف نسبت به علم آنها باندازه يك قطره است نسبت بدرياى محيط البته اين تعبير چنانچه در حديث 536 گفتيم براى بيان كثرت و قلت است نه براى تحديد حقيقى و چون سدير از كم بودن علم آصف تعجب كرد: امام عليه السلام فرمود: همان اندازه را هم نسبت به آصف بايد بسيار بحساب آورد در مقابل ما كه تمام علم كتاب را ميدانيم. 
و اما مناسبت جواب حضرت باسؤال سدير بيكى از دو وجه است: 
1- با آنكه امام عليه السلام تمام علم كتابرا ميداند و علمش نسبت بعلم آصف مانند درياى محيط است نسبت بيك قطره، گاهى حكمت و مصلحت اقتضا مى‏كند كه يك امر جزئى و كوچك را مانند بودن كنيز در اطاق نداند زيرا علم آنها از طرف خداى تعالى افاضه ميشود و هر چه را خدا به آنها عطا فرمايد ميدانند. 
2- ممكن است در آن مجلس كه امام عليه السلام خشمگين بود، كسانى بوده‏اند كه بايد از آنها تقيه كرد يا شيعيان ضعيف العقلى بوده‏اند كه به امام نسبت الوهيت و خدائى مى‏داده‏اند. امام عليه السلام در برابر آنها فرمود: من نمى‏دانم كنيزم در كدام اطاقست و منظورش اين بود كه از روى اسباب ظاهر و از آن نظر كه من هم مانند شما بشرى هستم و با قطع نظر از علم امامتم اين موضوع را نمى‏دانم ولى اكنون كه در مجلس خصوصى هستيم بشما كه اصحاب خاص من هستيد، مى‏گويم: من همه علم كتاب را ميدانم و معلومست كه اين وجه واضحتر و بهتر است، زيرا همان عوض شدن مجلس بهترين دليل گفتار ماست، علاوه بر آنكه با اخبار ديگر هم مناسب است ما اين مطلب را در حديث بعد توضيح بيشترى مى‏دهيم. 
18- عَلِيّ‏ٌ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي هَاشِمٍ الْجَعْفَرِيّ قَالَ كُنّا عِنْدَ الرّضَا ع فَتَذَاكَرْنَا الْعَقْلَ وَ الْأَدَبَ فَقَالَ يَا أَبَا هَاشِمٍ الْعَقْلُ حِبَاءٌ مِنَ اللّهِ وَ الْأَدَبُ كُلْفَةٌ فَمَنْ تَكَلّفَ الْأَدَبَ قَدَرَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَكَلّفَ الْعَقْلَ لَمْ يَزْدَدْ بِذَلِكَ إِلّا جَهْلًا 
اصول كافى جلد 1 صفحه: 27 رواية: 18
 
18- ابو هاشم گويد: خدمت حضرت رضا عليه السلام بودم و از عقل و ادب گفتگو مى‏كرديم حضرت فرمود: اى ابو هاشم عقل موهبت خدا است و ادب با رنج سختى بدست آيد پس كسى كه در كسب ادب زحمت كشد آن را بدست آرد و كسى كه در كسب عقل رنج برد بر نادانى خويش افزايد.
 
4- أَحْمَدُ بْنُ مُحَمّدٍ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيّ‏ٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمّارٍ السّابَاطِيّ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ ع عَنِ الْإِمَامِ يَعْلَمُ الْغَيْبَ فَقَالَ لَا وَ لَكِنْ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَعْلَمَ الشّيْ‏ءَ أَعْلَمَهُ اللّهُ ذَلِكَ‏
اصول كافى جلد 1 صفحه: 380 رواية: 4 
عمار ساباطى گويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم كه آيا امام غيب ميداند؟ فرمود: نه، ولى هرگاه بخواهد چيزى را بداند خدا آنرا باو بياموزد. 
شرح :
علم غيب طبق تقسيمي كه مناسب اين مقامست بر سه قسمست: 
اول علم غيبى كه منحصر به ذات قديم بارى تعالى و خداى يكتا است واحدى را بر آن اطلاعى نيست حتى پيغمبران و امامان و جبرئيل و فرشتگان هم از آن خبر ندارند و مصلحت نيست كه خدا به آنها بفهماند، و صريح آيات و رواياتى بر اين مطلب دلالت دارد مانند: 
1- (آيه 59 سوره انعام) و عنده مفتاح الغيب لايعلمها الاهو (كليدهاى غيب نزد خداست جز او كسى از آنها آگاه نيست) . 
2- (آيه 20 سوره يونس) انما الغيب لله (غيب را تنها خدا مى‏داند) . 
3 (آيه 67 سوره نمل) قل لا يعلم من فى السماوات و الارض الغيب الا الله (بگو كسى در آسمانها و زمين غيب نداند جز خدا) .
4- رواياتى كه بدين مضمون در سابق ذكر شد و اين علم را بنام علم مخزون يا مكنون ناميدند، مانند روايات 367 و 373 و 653 و 656. 
دوم معلوماتى كه از نظر نوع مردم پنهان و پوشيده است و تنها عده كمى از فراست و كياست ذاتى دارند آن امور را مى‏فهمند و از آينده خبر مى‏دهند و همانطور هم واقع مى‏شود، مانند پيش بينى‏هاى بعضى از علماء سياست و اقتصاد و مرتاضين و تعبير خوابهاى ابن سيرين و تفرسات و داستانهائى كه از اياس قاضى القضات معروف قرن دوم در تاريخ مذكور است. 
اين قسم اگر چه از لحاظ لغت مشمول علم غيب باشد ولى از نظر قرآن و حديث داخل در علم غيب نيست، زيرا غيب در لسان قرآن و حديث آنست كه ماغاب عن الخلق علمه و خفى مأخذه‏منهاج البراعة ج 8 ص 213 (علمش از مخلوق پوشيده و راه وصولش پنهان باشد، و لذا مى‏بينم كه ماده (غيب) در 58 مورد از قرآن و 69 مورد از نهج البلاغه ذكر شده و در هيچ موردى باين معنى استعمال نشده است. 
سوم اموريستكه ميان اين دو قسم قرار دارد، و آن امورى است كه نه مردم آنها را مى‏دانند و نه مختص به خداست اينگونه امور را به مقدارى كه خداى تعالى صلاح بداند و در هر زمان و مكانى كه حكمتش اقتضا كند، بملائكه و پيغمران و ائمه صلوات الله عليهم اجمعين اصلاع ميدهد و مقدارش براى پيغمبران و ائمه چنانچه در حديث 637 گذشت باندازه احتياج بشر روى زمين است، زيرا خدا ايشان را براى راهنمائى بشر انتخاب فرموده و براى اينكه هر كس هر گونه سؤالى از امر دين و معارف و اخلاق و توحيد و معاد از ايشان بنمايد جواب گويند واحدى در روى زمين داناترا از ايشان نبوده و كلمه‏{ - اين مطلب در ذيل حديث 540 بيان شد و در اينجا مى‏افزائيم كه پاسخ دادن بسؤالى لازمست كه بقصد تفهم و تدبر باشد و براى سائل سودى دنيوى يا اخروى داشته باشد و نيز سائل استعداد فهم جوابش را داشته و براى شنوندگان ديگر زيانى نداشته باشد.} 
(نمى‏دانم) در قاموس زندگى آنها نبوده باشد.
خداوند حكيم هم وسيله و ابزار اين مأموريت را در اختيار ايشان گذاشته است چنانچه جناب عزرائيل را كه براى قبض ارواح معين فرموده، بايد آجال و هنگام مردن مردم را در اختيار او گذارده و باو اطلاع دهد و همچنين فرشتگان ديگرى را كه براى هر كارى معين كرده، علم مربوط به آن كار را در اختيار ايشان خواهد گذاشت. 
و خلاصه بهر كس معلوماتى طبق شؤن و مأموريتش مى‏دهد، اگر خواننده محترم در گفته ما درست دقت كند و اگر نفهميد از دانشمندان فهميده بپرسد مى‏داند كه هيچ منافاتى ندارد كه امام عليه السلام تمام علوم گذشته و آينده را بداند و پنهان شدن كنيز را در اتاق نداند و ما مى‏توانيم طبق فرمايش جناب مجلسى (ره) در وجه اول، كلام آنحضرت را بمعنى حقيقى و مطابقيش حمل نمائيم و به امام عليه السلام نسبت تورية و تجوز ندهيم و افتخار كنيم بچنين رهبرانى كه واقع و حقيقت را بدون پرده مى‏گويند تا مردم آنها را بشئون حقيقى خود بشناسند و درباره آنها غلو و مبالغه نكنند زيرا دليلى نداريم كه دانستن مخفى گاه كنيز از شئون امام و خارج از قوانين عادى و طبيعت بشرى بوده و دانستن آن از طريق معجزه و خرق عادت براى امام لازم باشد، چون اگر بناى معجزه و خرق عادت مى‏بود، امام در مسند خود مى‏نشست و امر مى‏فرمود تا كنيز در هر مكانى كه هست بطرف او كشيده شود، چنانچه در موقعى كه 