الله از شما سؤ ال كنم ؟ فرمود: آرى : عرض كردم : من در گذشته حالى داشتم و امروز حال ديگرى دارم ، من در گذشته در زمين ميگشتم و يكمرد و دو مرد يا زنى را بمذهب حق دعوت ميكردم و خدا هر كه راميخواست (بوسيله دعوت من ) نجات ميداد، ولى امروز كسى را دعوت نميكنم ، فرومود: چه زيانى بر تواست كه مردم را با پروردگارشان واگذارى ، تا هر كه را خدا خواهد از تاريكى بسوى نور برد، سپس فرمود: باكى بر تو نيست كه اگر از كسى احساس خير نمودى ، سخنى با نرمى احتياط باو القا كنى ، عرض كردم : معنى اين قول خداى عزوجل را بمن خبر ده : (و هر كه او را زنده كند، گويا همه مردم را زنده كرده ) فرمود: يعنى او را از سوختن و غرق شدن برهاند، آنگاه سكوت نمود و سپس فرمود: تاءويل اعظم آيه اينستكه او را دعوت كند واو هم بپذيرد.
توضيح :

راجع باين موضوع درج اول ص 235 شرح مبسوطى بيان شد.
شرح :
از اين احتجاج پيداست كه ابن ابى‏العوجاء دهرى بوده و بخدا و معاد اعتقاد نداشته است امام عليه‏السلام در مرحله اول او را از انكار بشك و ترديد وارد ساخت فرمود، اگر خدا و معاد و پاداش و كيفرى باشد مسلمين از عذاب و دوزخ نجات يافته و شما گرفتاريد و اگر پاداش و كيفرى نباشد مسلمين زيانى نبرده و با شما برابرند زيرا كه هر دو زندگى كرديد و نابود شديد سپس براى اثبات وجود صانع و ظهور و آشكارى و آثار قدرتش را در وجود شخص ابن ابى‏العوجاء كه از همه چيز باو نزديكتر است گواه ميگيرد باين بيان كه پيدا عارض مى‏شود خود انسان ميداند كه از اختيار او خارجست و خود او علت اين حوادث و آثار نيست و علت ديگرى جز اراده و مشيت قادرى حى و مدرك ندارد پس چگونه پنهانست كسى كه آثار قدرتش ساعت بساعت در جان انسان هويدا و روشن است. 
راوى گويد روز ديگر ابن ابى‏العوجاء برگشت و در مجلس امام صادق عليه‏السلام خاموش نشست و دم نمى‏زد، امام فرمود: گويا آمده‏اى كه بعضى از مطالبى را كه در ميان داشتيم تعقيب كنى؟ گفت: همين را خواستم اى پسر پيغمبر! امام باو فرمود تعجب است از اينكه تو خدا را منكرى و باينكه من پسر رسول خدايم گواهى دهى!! گفت عادت مرا باين جمله وادار مى‏كند؟ امام فرمود: پس چرا سخن نگويى؟ عرض كرد: از جلال و هيبت شما است كه در برابرتان زبانم به سخن نيايد من دانشمندان را ديده و با متكلمين مباحثه كرده‏ام ولى مانند هيبتى كه از شما به من دست دهد هرگز به من روى نداده است فرمود: چنين باشد ولى من در پرسش به رويت باز مى‏كنم سپس به او توجه كرد و فرمود: تو مصنوعى يا غير مصنوع (ساخته شده‏اى يا نساخته و خود رو پيدا شده‏اى) عبدالكريم بن ابى العوجاء گفت ساخته نشده‏ام، امام فرمود: براى من بيان كن كه اگر ساخته شده بودى چگونه مى‏بودى؟ عبدالكريم مدتى دراز سر به گريبان شده پاسخ نمى‏داد و به چوبى كه در مقابلش بود ور ميرفت و ميگفت: دراز، پهن؛ گود، كوتاه، متحرك، ساكن همه اينها صفت مخلوق است، امام فرمود اگر براى مصنوع صفتى جز اينها ندانى بايد خودت را هم مصنوع بدانى زيرا در خود از اين امور حادث شده مى‏يابى. عبدالكريم گفت: از من چيزى پرسيدى كه هيچ كس پيش از تو نپرسيده و كسى بعد از تو هم نخواهد پرسيد، امام فرمود فرضا در گذشته از تو نپرسيده‏اند از كجا مى‏دانى كه در آينده نمى‏پرسند علاوه بر اين كه با اين سخن گفتار خود را نقض كردى زيرا تو معتقدى كه همه چيز از روز اول مساوى و برابر است پس چگونه چيزى را مقدم و چيزى را مأخر مى‏دارى؟ (يعنى تو كه منكر صانه هستى نسبت وجود و عدم را به اشياء و حوادث برابر مى‏دانى و تقدم و تأخرى قائل نيستى پس چگونه در كلامت گذشته و آينده آوردى) اى عبدالكريم؟ توضيح بيشترى برايت دهم: بگو بدانم اگر تو كيسه جواهرى داشته باشى و كسى به تو گويد در اين اشرفى هست و تو بگوئى نيست، او به تو بگويد اشرفى را براى من تعريف كن و تو اوصاف آن را ندانى، آيا تو مى‏توانى ندانسته بگوئى اشرفى در كيسه نيست؟ گفت: نه امام فرمود، جهان هستى كه درازا و پهنايش از كسيه جواهر بزرگتر است شايد در اين جهان مصنوعى باشد زيرا تو صفت مصنوع را از غير مصنوع تشخيص نمى‏دهى، عبدالكريم درماند ولى بعضى از رفقايش اسلام آورند و بعضى هم با او به كفر باقى ماندند.
روز سوم برگشت و گفت مى‏خواهم كه من پرسش كنم، امام فرمود: هرچه خواهى برايت عرض كرد: دليل بر حدوث اجسام چيست (ظاهرا مقصودش همان بحث مشهود حدوث و قدم ماده است كه مجادلات دامنه دار و طولانى بين دانشمندان طبيعى و اسلامى به وجود آورده است)؟ فرمود: من هيچ چيز كوچك و بزرگ را نمى‏بينم مگر اينكه چون چيزى مانندش به آن ضميمه شود بزرگتر شود، همين است نابود شدن (چيز كوچك) و انتقال از حالت اول (كه كوچك بود به حالت دوم كه بزرگ گشت و همين است معنى حدوث) و اگر قديم بودى نابود و متغير نگشتى زيرا آنچه نابود و متغير شود رواست كه پيدا شود و از ميان برود پس با بود شدنش بعد از نابودى داخل، در حدوث شود و با بودنش در ازل داخل در عدم گردد (اگر آن چيز كوچك را ازلى فرض كنيم اكنون معدوم است زيرا اكنون به جاى او چيز بزرگ وجود دارد) و صفت و ازل و عدم و حدوث و قدم در يك چيز جمع نشود نكته عبدالكريم گفت: فرض در صورت جريان حالت كوچكى و بزرگى و زمان صابق و لاحق مطلب چنان باشد كه فرمودى و بر حدوث اجسام استدلال نمودى ولى اگر چيزها همگى بكوچكى خود باقى ماند از چه راه بر حدوث آنها استدلال مى‏كنيد؟ اما فرمود: بحث ما روى همين جهان موجود است اگر اين جهان موجود را بر داريم و جهان ديگرى به جاى آن گذاريم هيچ چيز از اين جهان نابود شده و همين نابود شدن و به وجود آمدن ديگرى دلالتش بر حدوث بيشتر نيست ولى باز هم من از همين راه كه فرض كردى بر ما احتجاج كنى جوابت گويم ما مى‏گوئيم اگر همه چيز پيوسته به حال اين كوچكى باقى ماند در عالم فرض جايز و صحيح است كه اگر بهر چيز كوچكى چيزى مانندش را ضميمه كنيم بزرگتر گردد و جايز بودن اين تغيير آن را از قدم خارج كند و حدوث داخل نمايد، اى عبدالكريم ديگر سخنى ندارى، عبدالكريم در ماند و رسوا گشت (حاصل استدلال امام عليه‏السلام را منطقيين براى مثال شكل اول از اشكال اربعه به اين صورت بيان مى‏كنند (العالم متغير و كل متغير حادث. فالعالم حادث ) و براى اثبات صغرى و كبرى اين قضيه مفصل استدلال مى‏كند ولى به عقيده ما بيان امام عليه‏السلام و بسيار روشن و واضح و دور از اصطلاحات گنگ و مبهم ايشان مى‏باشد). 
چون سال آينده شد امام عليه‏السلام در حرم مكه باو برخورد يكى از شيعيان به حضرت عرض كرد: ابن ابى‏العوجاء مسلمان شده؟ فرمود او نسبت به اسلام كور دل است، مسلمان نشود چون ابن ابى‏العوجاء چشمش به امام افتاد: گفت: اى آقا و مولاى من!! امام فرمود: براى چه اينجا آمدى؟ گفت: براى عادت تن و سنت ميهن و براى اينكه ديوانگى و سر تراشى و سنگ پرانى مردم را ببينم امام فرمود اى عبدالكريم تو هنوز بر سركشى و گمراهيت پا بر جائى؟ عبدالكريم رفت سخنى گويد كه امام عليه‏السلام فرمود: در حج مجادله رو