اف گفته اولم بتو گفتم يا فتوى دادم ، بكدام يك از آندو عمل ميكنى ؟ عرضكردم : بتازه تر آنها و ديگرى را رها مى كنم . فرمود: درست رفتى اى اباعمرو! و خدا نخواسته جز آنكه در نهان عبادت شود، همانا بخدا اگر شما چنين كنيد، خير من و شماست ، و خداى عزوجل براى ما و شما نسبت بدينش جز تقيه نخواسته است .
 
عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ دُرُسْتَ الْوَاسِطِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَا بَلَغَتْ تَقِيَّةُ أَحَدٍ تَقِيَّةَ أَصْحَابِ الْكَهْفِ إِنْ كَانُوا لَيَشْهَدُونَ الْأَعْيَادَ وَ يَشُدُّونَ الزَّنَانِيرَ فَأَعْطَاهُمُ اللَّهُ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ
اصول كافى ج : 3 ص : 309 رواية :8
 
امام صادق (ع ) فرمود، تقيه نمودن كسى بدرجه تقيه اصحاب كهف نرسيد، آنها در اعياد (بت پرستها) حاضر مى شدند زنار مى بستند (با آنكه خداشناس و موحد بودند) از اينرو خدا پاداشتان را دو بار داد.
 
عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ وَاقِدٍ اللَّحَّامِ قَالَ اسْتَقْبَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فِى طَرِيقٍ فَأَعْرَضْتُ عَنْهُ بِوَجْهِى وَ مَضَيْتُ فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ بَعْدَ ذَلِكَ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّى لَأَلْقَاكَ فَأَصْرِفُ وَجْهِى كَرَاهَةَ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ فَقَالَ لِى رَحِمَكَ اللَّهُ وَ لَكِنَّ رَجُلًا لَقِيَنِى أَمْسِ فِى مَوْضِعِ كَذَا وَ كَذَا فَقَالَ عَلَيْكَ السَّلَامُ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا أَحْسَنَ وَ لَا أَجْمَلَ
اصول كافى ج : 3 ص : 310 رواية :9
 
حمادبن واقد گويد: در ميان راهى از پيش رو بامام صادق (ع ) برخوردم ، و رو گردانيده و گذشتم ، سپس خدمتش ‍ رسيدم و عرضكردم : قربانت ، من شما را ملاقات ميكنم و رو ميگردانم ، زيرا نميخواهم شما را برنج اندازم ، فرمود: خدايت رحمت كند، ولى ديروز در فلان جا مردى مرا ديد و گفت عليك السلام يا اباعبدالله او كار خوب و شايسته اى نكرد.
 
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ قَالَ قِيلَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ النَّاسَ يَرْوُونَ أَنَّ عَلِيّاً ع قَالَ عَلَى مِنْبَرِ الْكُوفَةِ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّكُمْ سَتُدْعَوْنَ إِلَى سَبِّى فَسُبُّونِى ثُمَّ تُدْعَوْنَ إِلَى الْبَرَاءَةِ مِنِّى فَلَا تَبَرَّءُوا مِنِّى فَقَالَ مَا أَكْثَرَ مَا يَكْذِبُ النَّاسُ عَلَى عَلِيٍّ ع ثُمَّ قَالَ إِنَّمَا قَالَ إِنَّكُمْ سَتُدْعَوْنَ إِلَى سَبِّي فَسُبُّونِيَّ سَتُدْعَوْنَ إِلَى الْبَرَاءَةِ مِنِّى وَ إِنِّى لَعَلَى دِينِ مُحَمَّدٍ وَ لَمْ يَقُلْ لَا تَبَرَّءُوا مِنِّى فَقَالَ لَهُ السَّائِلُ أَ رَأَيْتَ إِنِ اخْتَارَ الْقَتْلَ دُونَ الْبَرَاءَةِ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا ذَلِكَ عَلَيْهِ وَ مَا لَهُ إِلَّا مَا مَضَى عَلَيْهِ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ حَيْثُ أَكْرَهَهُ أَهْلُ مَكَّةَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهِ إِلاّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ ص عِنْدَهَا يَا عَمَّارُ إِنْ عَادُوا فَعُدْ فَقَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عُذْرَكَ وَ أَمَرَكَ أَنْ تَعُودَ إِنْ عَادُوا
اصول كافى ج : 3 ص : 310 رواية :10
 
مسعدة بن صدقه گويد: به امام صادق (ع ) عرض شد: مردم عقيده دارند كه على عليه السلام بر منبر كوفه فرموده است : اى مردم شما را بناسزا گفتن بمن ميخوانند، مرا ناسزا گوئيد، سپس به بيزارى از من ميخوانند، از من بيزارى نجوئيد، امام فرمود: مردم چه بسيار بر على عليه السلام دروغ ميبندند، سپس فرمود: همانا على فرموده است : (شما را بنا سزا گفتن بمن ميخوانند، مراناسزا گوئيد، سپس به بيزارى از من ميخوانند، و من بدين محمدم ) و نفرمود. از من بيزارى نجوئيد.
سائل عرض كرد: بمن بفرما اگر كشته شدن را اختيار كند و بيزارى نجويد چگونه است ؟ فرمود بخدا اين تكليف را ندارد. تكليف او همانست كه عمار بن ياسر كرد زمانى كه اهل مكه او را مجبور (به بيزارى از پيغمبر (ص ) كردند. ولى دلش بايمان مطمئن بود، سپس خداى عزوجل درباره او نازل فرمود: (جز كسيكه مجبور شود، ولى دلش بايمان مطمئن باشد 106 سوره 16) آنگاه پيغمبر (ص ) باو فرمود: اى عمار! اگر دوباره مجبورت كردند تو هم چنان كن كه كردى (بزبان از دينت بيزارى بجو) كه خداى عزوجل عذرترا نازل فرموده و دستورت داده كه تكرار كنى اگر تكرار كردند.
 
3- خادم حضرت رضا عليه‏السلام گويد: مردى از زادقه خدمت امام آمد وقتى كه جمعى حضورش بودند امام عليه‏السلام فرمود: به من بگو اگر قول حق گفته شما باشد با اينكه چنان نيست مگر نه اين است كه ما و شما همانند و برابريم، آنچه نماز گزارديم و روزه گرفتيم و زكواة داديم و ايمان آورديم كه به ما زيانى نداد، آن مرد خاموش بود، سپس امام عليه‏السلام فرمود: و اگر قول حق گفته ما باشد. با آنكه گفته ماست مگر نه اين است كه شما هلاك شديد و ما نجات يافتيم، گفت خدايت رحمت كند، به من بفهمان كه خدا چگونه و در كجاست، فرمود: واى بر تو اى راه كه رفته‏اى غلط است، او مكان را مكان قرار داد بدون اينكه براى او مكانى باشد و چگونگى را چگونگى قرار داد بدون اينكه براى خود او چگونگى باشد ( آن زمان كه خدا بود هيچ چيز ديگر نبود كلمه آن زمان هم از باب ضيق تعبير و تنگى قافيه است نه جسمى بود و نه روحى نه مكانى نه كمى و كيفى و نه زمينى و نه آسمانى خودش بود و خودش و سپس به تدريج همه چيز را آفريد و او هم كه جسم و ماهيت نيست تا در مكانى باشد و مركب نيست تا چگونگى داشته باشد) پس خدا به چگونگى و مكان گرفتن شناخته نشود و به هيچ حسى درك نشود و با چيزى سنجيده نگردد.
آن مرد گفت: هر صورتى كه او به هيچ حسى ادراك نشود پس چيزى نيست، امام عليه‏السلام فرمود، واى بر تو كه چون حواست از ادراك او عاجز گشت منكر ربوبيتش شدى ولى ما چون حواسمان از اداركش عاجز گشت يقين كرديم او پروردگار ماست كه بر خلاف همه چيزهاست (ما دانستيم كه تنها جسم و ماده است كه به حس درك شود و آنچه كه به حس درك شود ممنوع و حادث و محتاج است و خالق و صانع اشياء محالست كه مصنوع و حادث باشد ولى تو چون به اين حقيقت پى نبردى در نقطه مقابل ما ايستادى).
آنمرد گفت: به من بگو خدا از چه زمانى بوده است، اما فرمود: تو به من بگو چه زمانى بوده كه او نبوده تا بگويم از چه زمانى بوده است. آنمرد گفت: دليل بر وجود او چيست امام فرمود: من چون تن خود را نگريستم كه نتوانم در طول و عرض آن زياد و كم كنم و زيان و بدى‏هارا از او دور و خوبيها را به او برسانم يقين كردم اين ساختمان رإ؛ع‏ع‏ سازنده‏اى است و به وجودش اعتراف كردم علاوه بر اين كه مى‏بينيم گردش فلك به قدرت اوست و پيدايش ابر و گردش بادها و جريان خورشيد و ماه و ستارگان و نشانه‏هاى ش