د اراده اصلاح حال قومش بود باينكه آنان را از پرستش بتان بر گرداند، زيرا هنگامى كه شخصى خردمند در اسناد شكستن بتان بخود آنها انديشه كند، و بداند كه شكستن آنها از يك موجودى كه فاقد شعور و علم و قدرت است سرنزند، در نتيجه خواهد دانست كه آنها چنين كارى نكرده ، و چنين موجودى كه فاقد شعور و علم و قدرت است سرنزند، در نتيجه خواهد دانست كه آنها چنين كارى نكرده ، و چنين موجوداتى كه قادر بر دفع زيان و خوارى از خودشان نيستند، شايسته پرستش نخواهند بود، و همين باعث آن گردد كه اينان از اين كردار برگردند و دست از پرستش بتان برداشته خداى يگانه را بپرستند. سپس وجوه ديگرى از دانشمندان در تفسير اين آيه گفته اند نقل فرمايد كه ذكر تمامى آنها در اينجا موجب تطويل كلام و خارج از وضع ترجمه است ، و براى تتميم فايده به ايراد يكى از آن وجوه كه بحديثى از حضرت صادق عليه السلام نيز تاءييد شده است (با مختصر تصرفاتى كه اين بنده در آن نموده ام ) اكتفا مى شود و آن اينست كه :
در كلام (حضرت ابراهيم عليه السلام ) تقديم و تاءخيرى است و تقدير كلام چنين است :
((بلكه بزرگ ايشان كرده است اگر سخن مى گويند، پس از ايشان بپرسيد)) و بنابراين اسناد عمل ببزرگ آنها مشروط بر سخن گفتن آنان شده ، و چون سخنى نمى گفتند پس فاعل آن نبودند، و غرض (آنحضرت از اين طرز گفتار، و پيچ و خمى دادن مطلب با اينكه ترسى از صراحت لهجه در پاسخ آنان نداشت ) اين بود كه بيخردى و سبك مغزى آنان را برخشان بكشد، و آنان را در پرستش چيزى كه نشنود و نه بيند و قدرت برتكلم و دفع زيان از خود ندارد سرزنش كند، و تاءييد كند اين وجه را آنچه در كتاب احتجاج روايت شده كه از حضرت صادق عليه السلام پرسش شد، حضرت فرمود: بزرگ آنها نكرده بود و ابراهيم نيز دروغ نگفت ، گفته شد: اين چگونه است ؟ فرمود: جز اين نيست كه ابراهيم گفت : ((بپرسيد از آنها اگر سخن گويند)) (معناى اين كلام اين است كه ) اگر سخن گويند پس بزرگ آنها كرده است ، و اگر سخن نگويند بزرگ آنها كارى نكرده است ، پس آنها كه سخن نگفتند و ابراهيم نيز دروغ نگفت (اين راجع بكلام ابراهيم عليه السلام ).
و اما درباره كلام حضرت يوسف عليه السلام گفته است : گويا مقصوداصلاح بين خود و برادرانش درباره نگهداشتن برادرش بنامين نزد خود، و گردن نهادن آنها باينكار بود، بقسمتى كه جاى نزاع براى دو طرف باقى نماند، و اين ممكن نبود مگر بدوكار، يكى نسبت دزدى به بنيامين ، و ديگرى دست آويز شدن بحكم پيروان يعقوب درباره شخص دزد و آن حكم اين بود كه شخص دزد بايد يكسال بصورت بنده زر خريدى در اختيار صاحب مال باشد، ولى در مذهب شاه مصر اين حكم نبود، و بخاطر آنچه ذكر شد چنين دستورى داد.
4- مُحَمّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللّهِ رَفَعَهُ عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ بْنِ الْمُهْتَدِي قَالَ سَأَلْتُ الرّضَا ع عَنِ التّوْحِيدِ فَقَالَ كُلّ مَنْ قَرَأَ قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ وَ آمَنَ بِهَا فَقَدْ عَرَفَ التّوْحِيدَ قُلْتُ كَيْفَ يَقْرَأُهَا قَالَ كَمَا يَقْرَأُهَا النّاسُ وَ زَادَ فِيهِ كَذَلِكَ اللّهُ رَبّي كَذَلِكَ اللّهُ رَبّي‏
اصول كافى جلد 1 صفحه: 124 رواية: 4
 
4- عبدالعزيز گويد از حضرت رضا عليه‏السلام راجع به توحيد پرسيدم، فرمود: هر كه (قل هو الله احد) را بخواند و به آن ايمان آورد توحيد را شناخته است، عرض كردم: اين سوره را چگونه بخواند؟ فرمود چنانكه مردم مى‏خوانند و خود حضرت اين جمله را افزود: چنين است پروردگارم (چنين است پروردگارم) (افزودن اين جمله پس از پايان سوره مستحب است و مانند گفتن (صدق الله العلى العظيم) پس از پايان قرآن و گفتن (لبيك) بعد از (يا ايها الذين آمنوا) مى‏باشد.
 
18- عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ أَبِى مَخْلَدٍ السَّرَّاجِ عَنْ عِيسَى بْنِ حَسَّانَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ كُلُّ كَذِبٍ مَسْئُولٌ عَنْهُ صَاحِبُهُ يَوْماً إِلَّا كَذِباً فِى ثَلَاثَةٍ رَجُلٌ كَائِدٌ فِى حَرْبِهِ فَهُوَ مَوْضُوعٌ عَنْهُ أَوْ رَجُلٌ أَصْلَحَ بَيْنَ اثْنَيْنِ يَلْقَى هَذَا بِغَيْرِ مَا يَلْقَى بِهِ هَذَا يُرِيدُ بِذَلِكَ الْإِصْلَاحَ مَا بَيْنَهُمَا أَوْ رَجُلٌ وَعَدَ أَهْلَهُ شَيْئاً وَ هُوَ لَا يُرِيدُ أَنْ يُتِمَّ لَهُمْ
اصول كافى جلد 4 صفحه :40 رواية :18 
 
عيسى بن حسان گويد: از حضرت صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: از هر دروغگو در يك روزى باز پرسى شود جز در سه جا يكى مردى كه در نبرد خود (با دشمنان دين ) نيرنگ زند كه گناهى بر او نيست ، ديگر مردى كه ميان دو كس را سازش دهد و اصلاح كند، باين برخورد كند بغير آنچه بديگرى برخورد كند، و مقصودش از اينكار اصلاح ميانه آندو است ، سوم : مردى كه بزن خود (يا خوانواده اش ) بچيزى وعده دهد و قصد انجام دادن آنرا نداشته باشد.
شرح :
مجلسى عليه الرحمة گويد: مضمون اين حديث مورد اتفاق ميان عامه و خاصه است سپس حديثهائى در اينباره از عامه (و اهل سنت ) نيز روايت ميكند.
19- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ الْمُصْلِحُ لَيْسَ بِكَذَّابٍ
اصول كافى جلد 4 صفحه :41 رواية :19 
 
حضرت صادق عليه السلام فرمود: اصلاح كننده (بين دو نفر يا دو جمعيت ) دروغگو نيست .
 
20- مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يَحْيَى الْكَاهِلِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى مَوْلَى آلِ سَامٍ قَالَ حَدَّثَنِى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع بِحَدِيثٍ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ لَيْسَ زَعَمْتَ لِيَ السَّاعَةَ كَذَا وَ كَذَا فَقَالَ لَا فَعَظُمَ ذَلِكَ عَلَيَّ فَقُلْتُ بَلَى وَ اللَّهِ زَعَمْتَ فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ مَا زَعَمْتُهُ قَالَ فَعَظُمَ عَلَيَّ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ بَلَى وَ اللَّهِ قَدْ قُلْتَهُ قَالَ نَعَمْ قَدْ قُلْتُهُ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ كُلَّ زَعْمٍ فِي الْقُرْآنِ كَذِبٌ
اصول كافى جلد 4 صفحه :41 رواية :20 
 
عبد الاعلى مولى آل سام گويد: حضرت صادق عليه السلام براى من حديثى بيان فرمود، پس من به او عرض كردم : قربانت آيا هم اكنون براى من چنين و چنان نه پنداشتى ؟ فرمود: نه ، پس اين حرف بر من گران آمد، عرض كردم : قربانت چرا بخدا سوگند آنرا گفتى ؟ فرمود: آرى آنرا گفتم مگر ندانيكه هر پندارى در قرآن (بمعناى ) دروغ است .
شرح :
بيشتر موارديكه كلمه ((زعم )) و پندار در كلام عرب استعمال شود در مورد شك و موضوعاتى استكه حقيقت ندارد، مانند اينكه گويند: فلانكس اينگونه مى پندارد يا پنداشت و اساسا بعضى گفته اند: اين لفظ كنايه از دروغ است ، و ديگرى گفته است : بيشتر جاها در باطل استعمال شود، واز ابن قرطبه حكايت كنند كه گفته است : ((زعم )) و ((پنداشت )) در خبرى گوي