گ كوفه ) ايستاده و با بلندترين آوازش فرياد مى زد و مى گفت : اى گروه دوستان خدا ما بيزاريم از آنچه شما مى شنويد، هر كه على (عليه السلام ) را سب كند لعنت خدا بر او باد، ما بيزاريم از آل مروان و آنچه بجز از خدا مى پرستند، پس صدايش را كوتاه مى كرد و (آهسته تر) مى گفت : هر كس اولياء خدا را سب كرد با او نشينيد، و هر كه شك دارد در آنچه ما بدان هستيم با او محاكمه نكنيد، و هر كه از برادرانتان نيازمند بخواهش و گدائى از شما شد به او خيانت كرده ايد (يعنى پيش از اين كه خواهش كند به او عطا كند كه نياز به سؤ ال پيدا نكند) سپس مى خواند (اين آيه شريفه را) ((همانا ما آماده كرده ايم براى ستمكاران آتشى كه فرا گرفته است بديشان سرا پرده آن و اگر فرياد كنند فرياد رسى شود به آبى چون آهن گداخته ، بريان كند چهره ها را، كه زشت نوشابه ايست و چه زشت آسايشگاهى )) (سوره كهف آيه 29).
شرح :
يحيى بن ام الطويل مطعمى از اصحاب حضرت زين العابدين (عليه السلام ) است ، و فضل بن شاذان گفته است : در اول كار على بن الحسين (عليه السلام ) بجز پنج نفر نبودند كه از جمله آنها يحيى بن ام الطويل بود، و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: پس از شهادت حسين عليه السلام مردم برگشتند جز سه نفر: ابو خالد كابلى ، و يحيى بن ام الطويل ، و جبير بن مطعم ، سپس مردم (كم كم ) آمدند و پيوستند و فراوان شدند. و از حضرت باقر عليه السلام رواست شده كه حجاج يحيى را خواست و گفت به ابى تراب لعنت كن و دستور داد كه دست و پايش را قطع كنند و او را كشت .
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:4346.xml">رواية : 1 صفحه: 90</a><a class="text" href="w:text:4350.txt">اصول كافى جلد 4 صفحه :91 رواية :2 </a><a class="folder" href="w:html:4351.xml">رواية : 3</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:4347.txt">متن/اصول كافى جلد 4 صفحه :90 رواية :1 </a><a class="text" href="w:text:4348.txt">ترجمه/اصول كافى جلد 4 صفحه :90 رواية :1 </a><a class="text" href="w:text:4349.txt">شرح/اصول كافى جلد 4 صفحه :90 رواية :1 </a></body></html>1- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ سُلَيْمٍ مَوْلَى طِرْبَالٍ قَالَ حَدَّثَنِي هِشَامٌ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ الطَّيَّارِ قَالَ قَالَ لِى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع النَّاسُ عَلَى سِتَّةِ أَصْنَافٍ قَالَ قُلْتُ أَ تَأْذَنُ لِى أَنْ أَكْتُبَهَا قَالَ نَعَمْ قُلْتُ مَا أَكْتُبُ قَالَ اكْتُبْ أَهْلَ الْوَعِيدِ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ أَهْلِ النَّارِ وَ اكْتُبْ وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا ص الِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً قَالَ قُلْتُ مَنْ هَؤُلَاءِ قَالَ وَحْشِيٌّ مِنْهُمْ قَالَ وَ اكْتُبْ وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّ هِ إِمّ ا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّ ا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ قَالَ وَ اكْتُبْ إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّج الِ وَ النِّس اءِ وَ الْوِلْد انِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً إِلَى الْكُفْرِ وَ لَا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا إِلَى الْإِيمَانِ فَأُول ئِكَ عَسَى اللّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ قَالَ وَ اكْتُبْ أَصْحَابَ الْأَعْرَافِ قَالَ قُلْتُ وَ مَا أَصْحَابُ الْأَعْرَافِ قَالَ قَوْمٌ اسْتَوَتْ حَسَنَاتُهُمْ وَ سَيِّئَاتُهُمْ فَإِنْ أَدْخَلَهُمُ النَّارَ فَبِذُنُوبِهِمْ وَ إِنْ أَدْخَلَهُمُ الْجَنَّةَ فَبِرَحْمَتِهِ
اصول كافى جلد 4 صفحه :90 رواية :1 
حمزة بن طيار گويد: حضرت صادق عليه السلام بمن فرمود: مردم بر شش گونه هستند، گويد: عرض كردم : اجاز بفرمائيد آنرا بنويسم ؟ فرمود: آرى ، عرض كردم : چه بنويسم ؟ فرمود: بنويس اهل وعيد از اهل بهشت و دوزخ .
و بنويس : ((و ديگران كه اعتراف كردند بگناهان خويش و بيامختند كردار خوب را باكر داريد، (سوره توبه آيه 102) گويد: عرض كردم : اينها كيانند؟ فرمود: وحشى (كشنده حضرت حمزه بن عبدالمطلب سيد الشهداء عموى پيغمبر اكرم (ص ) از اينهاست ، فرمود:
و بنويس ((و ديگران كه با اميد خدايند يا عذابشان كند يا توبه شان بپذيرد)) (سوره توبه آيه 106). و بنويس ((مگر ناتوانان از مردان و زنان و كودكان كه نه چاره اى توانند و نه راه بجائى برند)) كه نه چاره اى بسوى كفر دارند و نه راهى بايمان دارند ((اينها را اميد است خداوند در گذرد از ايشان )) (سوره نساء آيه 98 و 99). فرمود:
و بنويس اصحاب اعراف ، گويد: عرض كردم : اصحاب اعراف كيانند؟ فرمود: مردميكه كارهاى نيك و كارهاى بد آنها برابر باشد، پس اگر آنها را بدوزخ برد بسبب گناهانشان است ، و اگر ببهشت برد رحمت اوست .
شرح :
شش گروه كه امام عليه السلام فرمود: باعتبار اينستكه دسته اول بر دو دسته شوند يك دستهه اهل وعد ببهشت ، و يك دسته اهل وعيد بدوزخ كه بنا بر اين شش گروه ميشوند چنانچه از حديث بعد معلوم شود، مجلسى عليه الرحمة گويد: اينكه فرمود: ((اهل وعيد)) يعنى اهل وعد و وعيد و از باب تغليب بذكر يكى از آندو اكتفا فرمود، و در پاره اى از نسخه ها كلمه الوعد (بجاى الوعيد) ذكر شده ، و در برخى ((وعدين )) است و او ظاهرتر است يعنى كسانيكه درباره آنها وعده ثواب يا تهديد بعقاب محقق شده كه هرگاه بيكى از اين دو حالت بميرند، پس اهل وعد اهل بهشتند و اهل و عيد اهل دوزخ .
و در جمله ((لا يسطيعون حيلة ...)) كه نه چاره دارند و نه راه بجائى برند. گويد: يعنى عاجزند از هجرت بمدينه چون خرجى و وسيله ندارند و چاره اى هم ندارند و راه نجاتى از شهر مكه ندارند ((اينانند كه اميد است خداوند از ايشان در گذرد)) چون در هجرت نكردن بمدينه معذورند. اين گفتار مفسرين است ، ولى بنا بر تاءويل امام (عليه السلام ) يعنى توانائى بر فهميدن از روى دليل براى كفر ندارند و راهى هم بر ايمان بواسطه ابله بودن و كم خرديشان ندارند، پس ايشان معذورند، و شايد اين از بطون آيه باشد و ممكن است ظاهر آيه نيز شامل آن باشد چون در مكه انسانى از اين قبيل وجود داشتند كه براى آنها تحصيل آن ميسر نبوده است .
و اما اعراف پس تفسير آن در سابق گذشت ، و برخى از مفسرين گفته اند: آن ديوارى است ميانه بهشت و جهنم ، سپس ‍ اشكال و جوابى نقل مى كند كه ذكر آن بطول انجامد و براى توضيح بيشتر خوانندگان محترم بتفاسير رجوع كنند.صفوان بن يحيى گويد: ابوقره محدث از من خواست كه او را خدمت حضرت رضا(ع) برم، از آنحضرت اجازه خواستم، اجازه فرمود، ابوقره بمحضرش رسيد و از حلال و حرام و احكام دين پرسش كرد تا آنكه سؤالش بتوحيد رسيد و عرض كرد: براى ما چنين روايت كرده‏اند كه خدا ديدار و هم سخنى خويش را ميان دو پيغمبر تقسيم فرمود: قسمت هم سخنى را بموسى و قسمت ديدار خويش را به محمد عطا كرد. حضرت فرمود: پس آنكه از طرف خدا بجن و انس رسانيد كه: ديده‏ها او را درك نكند، علم مخلوق باو احاطه نكند، چيزى مانند او نيست، كى بود؟ مگر محمد(ص) نبود؟ عرض كرد:
چرا، فرمود: چگونه ممكن است مردى بسوى تمام مخلوق آيد و به آنها گويد كه از اجانب خدا آمده و آنها را بفرم