م على مولا و آقاست )) و باز فرمود: در كتاب خدا و اهل بيتم به شما سفارش مى كنم . من از خداى عزوجل خواسته ام كه ميان آنها جدائى نيندازد تا آنها را در سر حوض به من رساند، خدا خواسته مرا عطا كرد، و نيز فرمود: شما چيزيى به آنها نياموزيد كه آنها از شما داناترند، و باز فرمود: آنها شما را از در هدايت بيرون نكنند و بدر گمراهى وارد نسازند.
اگر پيغمبر خاموشى مى گزيد و درباره اهلبيتش بيان نمى كرد، آل فلان و آل فلان آن را براى خود ادعا مى كردند، ولى خداى عزوجل براى تصديق پيغمبرش بيان آن حضرت را (كه مقصود آل پيغمبر است نه آل فلان و فلان ) در كتابش نازل فرمود ((همانا خدا مى خواهد ناپاكى را از شما اهل اين خانه ببرد و پاكيزه تان كند، پاكيزه كامل 33 سوره احزاب ) در خانه ام سلمه و على و حسن و حسين و فاطمه عليهم السلام بودند كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله آنها را زير عبا گرد آورد و سپس فرمود: خدايا هر پيغمبرى اهل و حشمى داشت ، و اهل و حشم من اينهايند، ام سلمه گفت : من از اهل شما نيستم ؟ فرمود: تو به خوبى مى گرائى ، ولى اينها اهل و حشم من هستند.
بنابراين چون پيغمبر صلى الله عليه و آله وفات يافت ، براى پيشوايى مردم ، على از همه مردم سزاوارتر بود، بجهت تبليغات بسيارى كه رسولخدا صلى الله عليه و آله نسبت به او فرموده بود، و دست او را گرفته و در ميان مردم بپاداشته بود، و چون على درگذشت ، نمى توانست و اقدام هم نمى كرد كه محمد بن على و نه عباس بن على و نه هيچيك از پسران ديگرش را (غير از حسنين عليهماالسلام ) در اهل پيغمبر داخل كند، زيرا در آنصورت حسن و حسين مى گفتند: خداى تبارك و تعالى آيه اهلبيت را درباره ما نازل فرمود، چنانكه درباره تو نازل كرد و مردم را باطاعت ما امر كرد، چنانكه باطاعت تو امر فرمود، و رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت به ما تبليغ كرد، چنانكه نسبت به تو، تبليغ فرمود و خدا ناپاكى را از ما برد چنانكه از تو برد، و چون على درگذشت ، حسن عليه السلام بامامت سزاوارتر بود براى بزرگساليش و چون وفات نمود، نمى توانست و اقدام هم نمى كرد كه فرزندان خودش را در امر امانت داخل كند و در ميان آنها قرار دهد، در صورتى كه خداى عزوجل مى فرمايد: ((خويشاوندان در كتاب خدا به يكديگر سزاوارترند)) زيرا در آن صورت حسين عليه السلام مى گفت : خدا مردم را به اطاعت من امر نمود، چنانكه به اطاعت تو و اطاعت پدرت امر فرموده و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله درباره من هم تبليغ كرده ، چنانكه درباره تو و پدرت تبليغ فرموده و خدا ناپاكى را از من برده ، چنانكه از تو و پدرت برده است ، پس چون امامت به حسين رسيد، هيچ يك از اهل بيت او نمى توانست بر او ادعا كند، همچنانكه او بر برادر و پدرش ادعا مى كرد، اگر آن دو مى خواستند امر امامت را از او به ديگرى بگردانند، ولى آنها چنين كارى نمى كردند، سپس زمانى كه امامت به حسين عليه السلام رسيد، معنى و تاءويل آيه ((و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله )) جارى گشت ، و بعد از حسين به على بن الحسين رسيد، و بعد از على بن الحسين به محمد بن على رسيد، آنگاه امام فرمود: مقصود از ناپاكى همان شك است ، به خدا كه ما درباره پروردگار خود هرگز شك نكنيم .جمله ((من كنت مولاه فعلى مولاه )) كه در اين روايت از قول پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شد، سخن روز غدير آن حضرت است كه از بزرگترين ادله امامت و خلافت اميرالمؤ منين عليه السلام بشمار مى آيد.
علامه مجلسى (ره ) در اينجا توضيح مفصلى در اين باره مى دهد كه ما خلاصه و عصاره آن را ذكر مى كنيم : استدلال به خبر غدير براى امامت آن حضرت به دو مطلب توقف دارد. 1 اثبات اصل خبر و صدور آن كلمات از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله 2 اثبات دلالت آن بر امامت و خلافت آن حضرت : در قسمت اول گمان ندارم هيچ خردمندى در ثبوت و تواتر اين خبر شك و ترديد كند، تا آنجا كه ابن جزرى شافعى در رساله ((اسنى المطالب )) خود متواتر بودن اين حديث را ثابت كرده و منكرش را جاهل و متعصب ناميده است ، و دانشمندان بزرگ عامه مانند ابن اثير در جامع الاصول و بغوى در مصابيح و ابن حجر در فتح البارى ، از صحيح ترمذى بسندهاى خود از زيدبن ارقم نقل كرده اند.
سيد مرتضى در كتاب شافى گويد: صدور اصل خبر غدير ظاهر و معلومست مانند غزوات پيغمبر اصل قضيه حجة الوداع و احوال معروف آن حضرت و دليل ديگر بر صحت اين خبر اجماع شيعه و سنى است بر نقل آن ، چه آنكه اعتراض و اشكال عامه بر دلالت اين خبر دليل تصديق به صدور آن است و دليل ديگرش اخبار متظافرى است كه احتجاج اميرالمؤ منين عليه السلام را در شورى بيان مى كند، كه آن حضرت در شورى فرمود: شما را به خدا در ميان شما جز من كسى هست كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله دست او را گرفته و گفته باشد: من كنت مولاه فهذا مولاه ، الهم و ال من و الاه و عاد من عاداه . همه گفتند: نه ، به خدا، و چون آن مردم مشهور و معروف شورى اعتراف كردند و ديگرانى هم كه بعدا آن خبر را شنيدند، انكار نكردند با وجود اينكه مى دانيم بسيار مى خواستند اگر آن سخن دروغ باشد، انكار كنند، موجب يقين به صحت آن خبر مى گردد.
و اما در مقام دوم كه مقام اثبات دلالت اين خبر است بر امامت ، چون بعضى از متعصبين عامه كه نتوانسته اند اصل خبر را انكار كنند گفته اند: كلمه ((مولى )) در سخن پيغمبر صلى اللّه عليه و آله معنى امامت و ولايت را نمى فهماند، بدين جهت علماء ما رضوان الله عليهم اجمعين از چند راه شبهه را حل كرده و توضيح داده اند.
اول طريقه اين است كه گويا شيخ صدوق عليه الرحمه مبتكر آن بوده و در معانى الاخبار و خصالش بيان كرده است ، و آن طريقه اين است كه : كلمه ((مولى )) در لغت عربى علاوه بر اينكه در معنى صاحب اختيار و سرپرست و اءولى به تصرف استعمال مى شود، به معانى ديگرى هم بكار مى رود: 2 بنده ، 3 آزاد شده 4 هم سوگند 5 آزاد كنند 6 مالك 7 همسايه 8 داماد 9 جلو 10 دنبال 11 پسر عمو 12 نعمت پرورده 13 دوست 14 ناصر و ياور. اما مسلم است كه قرائن حال و مقام اقضا مى كند كه هيچيك از آن معانى جز معنى اول مقصود پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله نبوده است ، زيرا نسبت به معنى دوم و سوم و چهارم پيداست كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله بنده و آزاد شده و هم قسم كسى نبوده است تا در آن موقع حساس بفرمايد: هر كس من هم قسم او بوده ام ، على هم قسم اوست . و اما 8 معنى ديگر (آزاد كننده ، مالك ، همسايه ، داماد، جلو، دنبال ، پسر عمو، نعمت پرورده ) بسيار واضح است كه اراده آنها توضيح و اضحاف و بلكه سخنى است بيهوده و خنده آور كه از هيچ عاقلى صادر نمى شود، مگر ممكن است انسان عاقل مردم را در شدت گرما وسط بيابان گرد آورد و بگويد: هركس من همسايه او هستم على همسايه اوست يا آنكه هر كس را كه من پسر عمو هستم ، على هم پسر عمويش هست ، باقى مى ماند معنى دوست و ياور كه بيشتر عامه به آن تمسك كرده اند. ولى بر هيچ خردمندى پوشيده نيست كه براى بيان اين معنى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله بايد به على عله السلام سفارش كند كه هر 