َا الْقَاعِدُ الّذِي تُشَدّ إِلَيْهِ الرّحَالُ وَ يُخْبِرُنَا بِأَخْبَارِ السّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وِرَاثَةً عَنْ أَبٍ عَنْ جَدٍّ قَالَ الشّامِيّ فَكَيْفَ لِي أَنْ أَعْلَمَ ذَلِكَ قَالَ هِشَامٌ سَلْهُ عَمّا بَدَا لَكَ قَالَ الشّامِيّ قَطَعْتَ عُذْرِي فَعَلَيّ السّؤَالُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ ع يَا شَامِيّ أُخْبِرُكَ كَيْفَ كَانَ سَفَرُكَ وَ كَيْفَ كَانَ طَرِيقُكَ كَانَ كَذَا وَ كَذَا فَأَقْبَلَ الشّامِيّ يَقُولُ صَدَقْتَ أَسْلَمْتُ لِلّهِ السّاعَةَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ ع بَلْ آمَنْتَ بِاللّهِ السّاعَةَ إِنّ الْإِسْلَامَ قَبْلَ الْإِيمَانِ وَ عَلَيْهِ يَتَوَارَثُونَ وَ يَتَنَاكَحُونَ وَ الْإِيمَانُ عَلَيْهِ يُثَابُونَ فَقَالَ الشّامِيّ صَدَقْتَ فَأَنَا السّاعَةَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلّا اللّهُ وَ أَنّ مُحَمّداً رَسُولُ اللّهِ ص وَ أَنّكَ وَصِيّ الْأَوْصِيَاءِ ثُمّ الْتَفَتَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ ع إِلَى حُمْرَانَ فَقَالَ تُجْرِي الْكَلَامَ عَلَى الْأَثَرِ فَتُصِيبُ وَ الْتَفَتَ إِلَى هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ فَقَالَ تُرِيدُ الْأَثَرَ وَ لَا تَعْرِفُهُ ثُمّ الْتَفَتَ إِلَى الْأَحْوَلِ فَقَالَ قَيّاسٌ رَوّاغٌ تَكْسِرُ بَاطِلًا بِبَاطِلٍ إِلّا أَنّ بَاطِلَكَ أَظْهَرُ ثُمّ الْتَفَتَ إِلَى قَيْسٍ الْمَاصِرِ فَقَالَ تَتَكَلّمُ وَ أَقْرَبُ مَا تَكُونُ مِنَ الْخَبَرِ عَنْ رَسُولِ اللّهِ ص أَبْعَدُ مَإ؛بب تَكُونُ مِنْهُ تَمْزُجُ الْحَقّ مَعَ الْبَاطِلِ وَ قَلِيلُ الْحَقّ يَكْفِي عَنْ كَثِيرِ الْبَاطِلِ أَنْتَ وَ الْأَحْوَلُ قَفّازَانِ حَاذِقَانِ قَالَ يُونُسُ فَظَنَنْتُ وَ اللّهِ أَنّهُ يَقُولُ لِهِشَامٍ قَرِيباً مِمّا قَالَ لَهُمَا ثُمّ قَالَ يَا هِشَامُ لَا تَكَادُ تَقَعُ تَلْوِي رِجْلَيْكَ إِذَا هَمَمْتَ بِالْأَرْضِ طِرْتَ مِثْلُكَ فَلْيُكَلّمِ النّاسَ فَاتّقِ الزّلّةَ وَ الشّفَاعَةُ مِنْ وَرَائِهَا إِنْ شَاءَ اللّهُ‏
اصول كافى جلد 1 صفحه: 240 رواية: 4 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:749.txt">يونس بن يعقوب گويد: اصول كافى جلد 1 صفحه: 240 رواية: 4 </a><a class="text" href="w:text:750.txt">هشام بعد از رسولخدا (ص) كيست؟اصول كافى جلد 1 صفحه: 240 رواية: 4 </a></body></html>يونس بن يعقوب گويد: خدمت امام صادق عليه السلام بودم كه مردى از اهل شام بر آنحضرت وارد شد و گفت: من علم كلام و قفه و فرائض ميدانم و براى مباحثه با اصحاب شما آمده‏ام. امام صادق (ع) فرمود سخن تو از گفتار پيغمبر است يا از پيش خودت؟ گفت: از گفته پيغمبر و هم از خودم، امام فرمود: پس تو شريك پيغمبرى؟ گفت: نه: فرمود: از خداى عزوجل وحى شنيده‏اى كه به تو خبر دهد؟ گفت: نه: فرمود: چنانكه اطاعت پيغمبر را واجب ميدانى اطاعت خود ترا هم واجب ميدانى؟ گفت: نه، حضرت بمن متوجه شد و فرمود، اى يونس پسر يعقوب! اين مرد پيش از آنكه وارد بحث شود خودش را محكوم كرد (زيرا گفته خودش را حجت دانست بدون آنكه دليلى بر حجيتش داشته باشد) سپس فرمود: اى يونس اگر علم كلام خوب مى‏دانستى با او سخن مى‏گفتى، يونس گويد: (من گفتم) واى افسوس. سپس گفتم: قربانت من شنيدم كه شما از علم كلام نهى مى‏نمودى، و مى‏فرمودى واى بر اصحاب علم كلام زيرا مى‏گويند اين درست مى‏آيد و اين درست نمى‏آيد (مى‏گويند: سلمنا، لانسلم) اين به نتيجه نمى‏رسد، اين را مى‏فهميم و اين را نمى‏فهميم: امام فرمود: من گفتم واى بر آنها اگر گفته مرا رها كنند و دنبال خواسته خود بروند، سپس بمن فرمود: برو بيرون و هر كس از متكلمين را ديدى بياور، يونس گويد من حمران بن اعين و احوال و هشام بن سالم را كه علم كلام خوب ميدانستند آوردم و نيز قيس بن ماصر كه بعقيده من در كلام بهتر از آنها بود و علم كلام را از على بن حسين عليه السلام آموخته بود آوردم: چون همگى در مجلس قرار گرفتيم، امام صادق عليه السلام سر از خيمه بيرون كرد و آن خميه‏اى بود كه در كوه كنار حرم براى حضرت ميزدند كه چند روز قبل از حج آنجا تشريف داشت. چشم حضرت بشترى افتاد كه به دو مى‏آمد فرمود: به پروردگار كعبه كه اين هشام است، ما فكر مى‏كرديم مقصود حضرت هشام از فرزندان عقيل است كه او را بسيار دوست ميداشت، كه ناگاه هشام بن حكم وارد شد و او در آغاز روئيدن موى رخسار بود و همه ما از او بزرگسالتر بوديم، امام صادق برايش جا باز كرد و فرمود: هشام با دل و زبان و دستش ياور ماست سپس فرمود: اى حمران با مرد شامى سخن بگو. او وارد بحث شد و بر شامى غلبه كرد سپس فرمود: اى طاقى تو با او سخن بگو. او هم سخن گفت و غالب شد سپس فرمود: اى هشام بن سالم تو هم گفتگو كن او با شامى برابر شد (هر دو عرق كردند) سپس امام صادق عليه السلام بقيس ماصر فرمود: تو با او سخن بگو او وارد بحث شد و حضرت از مباحثه آنها مى‏خنديد زيرا مرد شامى گير افتاده بود پس بشامى فرمود با اين جوان يعنى هشام بن حكم صحبت كن، گفت حاضرم، سپس بهشام گفت: اى جوان درباره امامت اين مرد از من بپرس؛ هشام (از سوء ادب او نسبت بساحت مقدس امام (ع)) خشمگين شد بطورى كه ميلرزيد، سپس بشامى گفت: اى مرد آيا پروردگارت بمخلوق خير انديش‏تر است يا مخلوق بخودشان، گفت بلكه پروردگار نسبت به مخلوقش خيرانديش‏تر است، هشام در مقام خيرانديشى براى مردم چه كرده است؟ شامى براى ايشان حجت و دليلى بپا داشته تا متفرق و مختلف نشوند و او ايشان را با هم الف دهد و ناهمواريهاشانرا هموار سازد و ايشان را از قانون پروردگارشان آگاه سازدهشام - او كيست؟ شامى رسول خدا (ص) است. <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:76.txt"> هشام بن حكم گويد</a><a class="text" href="w:text:77.txt"> اى هشام خدا اينها را دليل بر شناسائى خود قرار داده</a><a class="text" href="w:text:78.txt">اى هشام پس خداوند صاحبان عقل را اندرز داده</a><a class="text" href="w:text:79.txt">اى هشام سپس خدا كسانى را كه كيفرش را تعقل نمى‏كنند</a><a class="text" href="w:text:80.txt"> اى هشام عقل همراه علم است</a><a class="text" href="w:text:81.txt">اى هشام سپس كسانى را كه تعقل نمى‏كنند</a><a class="text" href="w:text:82.txt"> اى هشام خدا اكثريت را نكوهش نموده</a><a class="text" href="w:text:83.txt">اى هشام سپس اقليت را ستوده</a><a class="text" href="w:text:84.txt">اى هشام سپس خداوند از صاحبان عقل</a><a class="text" href="w:text:85.txt">اى هشام خداى تعالى در كتابش مى‏فرمايد</a><a class="text" href="w:text:86.txt">اى هشام لقمان بپسرش گفت</a><a class="text" href="w:text:87.txt">اى هشام براى هر چيز رهبرى است</a><a class="text" href="w:text:88.txt">اى هشام‏ خدا پيغمبران و رسولانشرا </a><a class="text" href="w:text:89.txt">اى هشام خدا بر مردم دو حجت دارد</a><a class="text" href="w:text:90.txt">اى هشام عاقل كسى است</a><a class="text" href="w:text:91.txt">اى هشام هر كه سه چيز را بر سه چيز مسلط سازد </a><a class="text" href="w:text:92.txt">اى هشام چگونه كردارت نزد خدا پاك باشد</a><a class="text" href="w:text:93.txt">اى هشام صبر بر تنهائى نشانه قوت عقل است</a><a class="text" href="w:text:94.txt"> اى هشام حق براى فرمانبردارى خدا بپا داشته شد</a