ايى كه با هم داشتند و روح پاك پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را جريحه دار مى كردند و اسرار وى را افشا مى نمودند تا آنجا كه خداوند به سرزنش آنان و دفاع از پيامبرش پرداخته) بعد از وفات پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- زنان آن حضرت مامور بودند كه در خانه هاى خود بمانند و همچون زنان جاهليت نخستين در ميان مردم و جمعيت ظاهر نشوند و اندام و وسايل زينت خود را در معرض تماشاى ديگران قرار ندهند. «و قرن فى بيوتكن ولا تبرجن تبرج الجاهليه الاولى»: [ سوره احزاب، آيه 33 (در خانه هايتان بمانيد و مثل زنهاى جاهليت آرايش كرده از خانه بيرون نياييد.).] طبق نقل تاريخ و سيره نويسان، تمام زنان آن حضرت به اين دستور عمل كردند و جز براى امر ضرورى از خانه بيرون نمى آمدند و فقط عايشه اين دستور را زير پا گذاشت و فراموش كرد و در مقابل خليفه ى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- (على- عليه السلام-) قيام كرد و جنگ به راه انداخت. [ طرايف، ص 434.] يكى از همسران رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- «سوده» بود، چنانچه در صحاح و كتب اهل سنت و از جمله طبقات ابن سعد آمده است: «عن هشام عن ابن سيرين قال: قالت سوده بنت زمعه: قد حججت و اعتمرت فانا اقعد فى بيتى كما امرنى الله». و در روايت ديگر آمده است: «لم تحج زينب بنت حجش بعد حجه رسول الله التى حجتها معه حتى توفيت فى خلافه عمر سنه عشرين»: [ طبقات، ابن سعد، ج 8، ص 208.] به سوده همسر گرامى رسول- صلى الله عليه و آله و سلم- گفتند: چرا حج و عمره انجام نمى دهى؟ و از اين فيض عظمى باز مانده اى؟ سوده در جواب گفت كه يك بار حج من واجب بود كه بجاى آوردم و بعد از اين براى من اطاعت امر الهى واجب است كه فرمود: «و قرن فى بيوتكن» [ سوره احزاب، آيه 33.] از خانه بيرون نروم حتى پاى از حجره اى كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- مرا در آن نشانده حتى الامكان بيرون نگذارم تا بميرم. و همين طور هم عمل كرد و از خانه بيرون نرفت تا جنازه اش را بيرون بردند و درود خدا بر او باد.

زينب بنت حجش بعد از آن كه با رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- حج انجام داد، به حج نمى رفت و در خانه بود و از آن بيرون نمى آمد تا در زمان خلافت عمر در سال بيست هجرت از دنيا رفت.

اكثر زنان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- مانند «سودنه» و «زينب» مطيع و فرمانبردار رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- بوده اند ولى عايشه يك زن متمرد بود كه بر خلاف دستورات خدا و رسولش فريب طلحه و زبير را خورد و به بصره رفت، «عثمان بن حنيف» را كه يكى از بزرگان صحابه و والى بصره بود، گرفتند و موهاى سر و صورت و ابروان او را كندند و بعد از ضرب تازيانه از شهر بيرون كردند و متجاوز از صد نفر بى دفاع را به قتل رسانيدند.

آن وقت سوار بر شترى عسكر نام كه با پوست پلنگ و زره پوشانده شده بود، مانند يك مرد جنگى به ميدان حاضر شد و در اين ماجرا خون هزار نفر به جهت حركت نابجاى او به زمين ريخته و آن هم در مقابل على- عليه السلام- شخصيت بزرگى كه بزرگان و علماى اهل سنت در فضائل و مناقب او روايات و احاديث بسيارى نقل نموده اند كه قابل شمارش نيست.

حاكم نيشابورى در مستدرك الصحيحين و متقى هندى در كنزالعمال از قول ام سلمه مى گويند: «قالت ذكر النبى صلى الله عليه (و آله) و سلم خروج بعض امهات المومنين فضحكت عايشه فقال انظرى يا حميرا ان لا تكونى انت ثم التفت الى على فقال ان وليت من امرها شيا فارفق بها» [ كنزالعمال، ج 6، ص 84 و مستدرك، ج 3، ص 119.] پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- رو به همسران خود نمود و پرسيد: كداميك از شما صاحب سگ «حوئب» است، عايشه خنديد و رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- به او فرمود: مواظب باش كه تو او نباشى، بعد به على- عليه السلام- فرمود: اگر او (عايشه) نافرمانى كرد با او مدارا كن.

ابن جرير طبرى در تاريخ خود مى گويد: «ثم انهم ساروا متوجهين نحو البصره و نقل غير واحد انهم مروا بمكان اسمه الحواب فنبحتهم كلابه فقالت عايشه ايى ماء هذا؟ قيل ماء الحواب فصرحت و قالت «انا لله و انااليه راجعون» سمعت رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- يقول و عنده نساوه «ليت شعرى ايتكن تنبحها كلاب الحواب» ثم ضربت عضد بعيرها فانا خته و قالت ردونى فانا خوا يوما وليله و قال عبدالله الزبير انه كذب يعنى ليس هذا ماء الحواب و لم يزل بها و هى تمتنع» [تا ريخ طبرى، ج 3، ص 485 و 548 و مسند ابن حنبل، ج 3، ص 97 و فتح البارى، ج 16، ص 165 و به گفته وى ابويعلى و بزار حديث را صحيح دانسته اند و حليه الاولياء، ج 2، ص 48 و در مجمع الزوائد، ج 7، ص 243 و الاصابه، ج 8، قسم اول، ص 111 و الامامه والسياسه، ص 55 و نور الابصار، ص 81 و بغداد، ج 9، ص 185 و استيعاب، ج 2، ص 745 و در طبقات، ج 8، ص 56.] زهرى روايت كرده و گفت: من به چنين رسيده كه وقتى طلحه و زبير با لشكر خود به لشكر على- عليه السلام- در ذى قار رسيدند، روى به طرف بصره برگردانيده و لشكر خود را به آن ناحيه بردند و از ناحيه «منكدر» رفتند، در را به قريه «حوئب» برخوردند، در آن قريه سگ ها سر و صدا كردند، عايشه پرسيدند: اين جا كجاست، گفتند: حوئب است، وقتى كه اين را شنيد گريه كرد و گفت: «انا لله و انااليه راجعون» [ «ما از خدا هستيم و به طرف او برمى گرديم» سوره بقره، آيه 156.] من همانم كه شنيدم از رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- كه به همسران خود مى فرمود: اى كاش مى گفتيد كه كدام يك از شماست كه سگهاى حوئب بر او پارس مى كنند، پس عايشه به گردن شتر خود زد و او را خواباند و گفت مرا برگردانيد. يك شب و روز در همان جا ماند و خواست از همان جا برگردد. عبدالله بن زبير نزد او آمد و گفت: به شما دروغ گفته اند اينجا «حوئب» نيست و اين قدر به او گفتند تا اينكه راضيش كردند تا به راه خود ادامه داد و به بصره رفت. و احمد بن حنبل با سند خود از ابو رافع روايت كرده كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- به على بن ابى طالب- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: «سيكون بينك و بين عايشه امر قال: انا يا رسول الله قال: نعم قال: انا؟ قال نعم قال فانا اشفاهم يا رسول الله؟ قال: لا ولكن اذا كان ذلك فاوردها الى مامنها» [ مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 393 و كنزالعمال، ج 6، ص 37 و خصائص، ج 2، ص 137 و مجمع الزوائد، ج 7، ص 234 و بخارى كتاب «بدء الخلق» باب نامه هاى رسول خدا به كسرى و قيصر.] به زودى بين تو و عايشه امرى پيش مى آيد، على- عليه السلام- پرسيد يا رسول الله من؟ فرمود: بلى، باز عرض كرد: من؟! فرمود: بلى، عرض كرد: آن وقت آيا بين من و او بدبخت تر من خواهم بود؟ فرمود: نه ولكن وقتى اين قضيه پيش آمد او را به مامنش برگردان. و نيز بخارى در صحيح خود در كتاب بدء الخلق باب نامه هاى رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- به كسرا و قيصر و نيز در كتاب فتن خود مى گويد: «حدثنا عثمان بن الهيثم حدثنا عوف عن الحسن عن ابوبكره قال: «لقد نفعتى الله بكلمه ايام الجمل لما بلغ النبى- صلى الله عليه (و آله) و سلم- ان فارسا ملكوا ابنه كسرى قال: لن يفلح قوم و لوا امرهم امراه» [ صحيح بخارى، ج 24، ص 173، كت