 بر آن چهره ى فرشته آسا پديدار گشت. با اين حال، در جانش نكوهشى موج مى زد:

- راستى، كجاست فرزند جوانِ «بزرگ سرزمين بطحا»؟ كجاست او كه لحظه اى از پدرم جدا نمى شود و سايه وار در پى اوست؟ كجاست تا او را از آزار نابخردانِ قريش دور دارد؟ در همين حال، فاطمه با شنيدن صداى پدر همه چيز را از ياد بُرد و همانند كبوترى چاهى كه به آشيان خود مى خرامد، به سوى پدر خراميد.

فاطمه لب به خنده گشود... انعكاس لبخندش بر چهره ى پدر نشست و او نيز خنديد. بدين سان، آفتابى بر قلب او تابيد كه جانش را از گرما و اميد و زندگى سرشار ساخت: چه شگفت حوراء كوچكى است اين يادگار خديجه، اين دسته گل باغ آسمان!

فاطمه، به سانِ شكوفه اى در حال شكفتن، در دامان پدرش، پيامبر، نشسته بود و كلمات پروردگار را مى نوشيد. كلمات، مانند ستارگان درخشان در آسمانى صاف، قلبش را روشن مى كردند.

سه سال گذشت. فاطمه بالنده تر شد و مثل گل هاى بهارى،شكفتن آغاز كرد.
فصل 3

در آسمان مكّه، نشانى پديدار است. گويا پيام آور توطئه اى است كه قريش در هم تنيده اند، همان گونه كه عنكبوت خانه اى مى تند كه سست ترينِ خانه هاست.

«ابو جهل» با چهره اى تيره و غضب آلود پديدار شد. به راستى، محمّد او را به خشم آورده بود. اكنون در همه جاى «جزيرةالعرب» گفتگو از تازيانه هايى بود كه بر سر مسلمانان فقير فرود مى آمدند؛ و از اسلام كه در حال جريان يافتن بود، همچون جويبارى روان كه آبش را نثار ساحل هاى شنى مى كند. و ابوجهل از اين حركت بسى ناخشنود بود. سفر محمّد به «طائف» براى فراخواندن قبايل آن سرزمين به سوى اسلام، ابوجهل را به خشم آورده بود. اين كه مردانى از «يثرب» با محمّد دست بيعت داده بودند، عقل و اختيار ابوجهل را ربوده بود:

- اينك «ابوطالب» از جهان رخت بربسته و دوران زعامتش سرآمده است. خديجه نيز رخ در خاك كشيده و از ثروت بسيارش نشانى نمانده است. اكنون، هنگام آن رسيده كه محمّد نيز از ميان برود: اين انسان سركش كه مى خواهد بت ها را در هم بشكند؛ بت هايى را كه خدايان پدران و نياكان ما و نگاهبان كاروان ها و سر چشمه ى شوكت ما هستند. امّا چگونه مى توان محمّد را از ميان برد؟ او هنوز تنها نشده است. مردانى پيرامون اويند كه از آهن سخت پيكرترند. «حمزه»، اين شكارگرِ شيران، ضربه هايش فراموش ناشدنى است. ليكن اكنون حمزه نيز از مكّه هجرت گزيده و برادرزاده ى خويش را تنها نهاده است. پس اينك همه چيز براى ضربه اى مرگبار مهيّاست. و به راستى،چه انديشه ى هولناكى در ذهن «شيطان مكّه» پروريده شده بود!

فاطمه رايحه ى خوشِ وحى را استشمام كرد و ديد كه از پيشانى پدرش عرق سرازير است: «جبرئيل» او را در بر گرفته، با كلماتى بلند به او راز گفت و بدين سان، آن توطئه ى تار عنكبوتى را برايش فاش ساخت.

شب، مكّه را در خود فرو برده بود. كوچه هاى شهر از خاموشى هراس انگيزى سرشار بودند. ستارگانى كه در دور دست مى درخشيدند، به مرواريدهايى شبيه بودند كه بر چادرى سياه پاشيده شده باشند.

مردانى از قبايل گوناگون كه همچون اشباحِ شب از پشت درهاى بسته ى مكّه بيرون خزيده بودند، اينك با شمشيرها و دشنه هاى پنهان از پىِ هم مى آمدند. ابوجهل در انتظار لحظه ى سرنوشت ساز بود: به زودى، جوانان مكّه شمشيرهاى خويش را در قلب محمّد فرو خواهند كرد و همه چيز پايان خواهد پذيرفت. آنگاه، نقش حيرت بر چهره هاى «بنى هاشم» خواهد نشست، زيرا مى بينند كه محمّد به قتل رسيده و خونش هدر رفته و ميان قبايل پراكنده شده است.

ابوجهل در حالى كه از ابتكار خود سرمست بود، جام شرابش را سر كشيد: به زودى مكّه در هر محفل خود از زيركى ابوجهل سخن خواهد گفت.

شيطان مكّه دستانش را به هم ماليد و از وراى دريچه اى كه به كوچه اى پيچ در پيچ باز مى شد، به انتظار جوانانش نشست.

پيامبر با فروتنى، در حالى كه على را فرا مى خواند، زمزمه كرد:

- ياد كن هنگامى را كه كافران درباره ى تو نيرنگ مى كردند تا تو را به بند كَشند يا بكُشند يا بيرون كنند. آنان نيرنگ مى زنند و خدا تدبير مى كند و خدا بهترين تدبير كننده است. [انفال/ 30: «و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خيرالماكرين.».] بى شك، شجاعت كم مانند و شگفتى انگيزى دارند مردان ميدان كه تا واپسين نفس نبرد مى كنند. امّا اين كه انسان، جان خود را در معرض شمشيرها و دشنه ها به مرگى محتوم پيشكش كند، با هيچ بيانى، هر قدر هم دقيق و بلند، به توصيف نمى آيد. اكنون، على به سخن مردى كه بيش از بيست سال همراهى اش كرده بود، گوش فرامى داد. نجواكنان پرسيد:

- اى فرستاده ى خدا! اگر من فدايىِ شما شوم، به سلامت خواهيد ماند؟ - آرى، پروردگارم به من چنين وعده داده است.

پيش از اين، على غرق اندوه بود، زيرا مى نگريست كه مكّه توطئه گاه قتل انسانى شده كه آسمان او را برانگيخته تا زمين را رهايى بخشد. امّا در اين لحظه، اندوهش به شادمانى بزرگى تبديل گشت. با گام هايى آرام به سوى بستر پيامبر رفت. آنگاه، عباى پشمين او را گرد خود پيچيد و در انتظار شمشيرهايى ماند كه زود بود تا پيكرش را از هم بدرند و خون پاكش را بر زمين جارى سازند تا قصّه اى دل انگيز از فداكارى و ايثار بسرايد.

اشباح هراس آور از روزنِ در دزدانه به درون نگريستند و محمّد را ديدند كه همچنان در خوابى آرام فرو رفته است:

- او همچنان غرق خواب است.

- و پس از اين شب، هرگز بيدار نخواهد شد.

- زود است كه دشنه ام را در قلبش فرو كنم.

- اين هموست كه خدايان ما را به ريشخند مى گيرد.

يكى از آنان ديگر بار از روزنِ در نگريست و بازگشت تا دوستانش را مطمئن سازد:

- تا بامداد درنگ مى ورزيم و سپس ناگاه بر سر او فرود مى آييم.

همچون رنگين كمانى كه از بال فرشتگان امتداد مى يابد، پيامبر به عزم هجرت از خانه بيرون خراميد و روى به سوى جنوب نهاد، بى آن كه به كسى يا چيزى التفات كند. در اين حال، خاشعانه از خدا مى خواست كه جوانمرد اسلام، على، را نگاهبان باشد:

- پروردگارا! براى من دستيارى از كسانم قرار ده. [طه/ 29: «رب اجعل لى وزيرا من اهلى.».] آن شب، خواب هرگز به چشمان فاطمه راه نيافت. به پدرش مى انديشيد كه مكّه را با بيم و انتظار وداع مى گفت و به سوى سرنوشتى ناپيدا مى رفت؛ و نيز به جوانِ ابوطالب كه در خوابگاه وى آرميده بود و به زودى شمشير قبائل، او را در مى ربود. و راستى كه اين شب، باردار رويدادى عظيم و ناگهانى بود. فاطمه، جان خويشتن را خاضعانه به درگاه خدا برده بود و از او مى خواست تا پدرش را يارى كند، همان سان كه پيشتر «موسى» را يارى كرده بود؛ و نيز پشتيبان فرزند «بزرگِ سرزمين بطحا» باشد.

ناگاه گرگ ها به خانه ى پيامبر هجوم آوردند. شمشيرها و دشنه ها به سوى مردى نشانه رفتند كه زير عباى سبز يَمَنى آرميده بود. جوان همچون شيرى خشمگين از بستر خويش برخاست و شمشير يكى از مهاجمان را- كه همگى از بيم اين رويداد در جاى خود خشكيده بودند- از كف وى بيرون كشيد. يكى فرياد برآورد:

- محمد كجاست؟ و پاسخى به استوار