 كوه «حرا» به سوى او بازگشت:

- من وكيل او نيستم.

نفس صبح برآمد و مكّه با خبرهاى طوفانى بيدار شد. محمّد ناپديد شده بود و اكنون به سوى «يثرب» پيش مى رفت. سوارانى سرسخت همه جاى صحرا را در جستجوى اين مرد گريزپا مى كاويدند.

هيچ كس از جاى پيامبر آگاه نبود، مگر جوانى بيست ساله كه اكنون به تنهايى به غارى در كوه «ثور» بازگشته بود، همان جا كه پس از ايمنى يافتنِ پيامبر با او وداع كرده بود. على بازگشت تا از پيكر خويش غبار راه بتكاند و در وصاياى پيامبر بينديشد. اينك يك مسؤوليت بزرگ بر عهده ى او باقى مانده بود: بازگرداندن امانت ها به صاحبانشان؛ و نيز همراه بردن «فاطمه»ها و مسلمانان ناتوان به يثرب.

على شترى خريد و پنهانى به مادرش «فاطمه» دختر «اسد» پيغام داد كه براى هجرت آماده گردد و نيز «فاطمه» دختر «محمّد»، «فاطمه» دختر «حمزه»، و «فاطمه» دختر «زبير» را آگاه سازد.

كاروان «فاطمه»ها در راه شد و على، پياده، جلودار كاروان گشت. «امّ ايمن» و «ابو واقد» نيز از پى آنان به راه افتادند.

ايشان، آرام و پنهانى، شبانه به «ذى طوى» رفتند، جايى كه على با ايشان وعده نهاده بود. ابوواقد مركب را شتابان به پيش مى راند و على مى دانست كه چه بيم و اضطرابى در اعماق جان او موج مى زند: قريش هرگز از اين گناه ابو واقد چشم نمى پوشيدند!

على با نوايى آرام بخش بانگ برآورد:

- ابوواقد! با زنان بيش از اين مدارا كن.

نزديك به «ضجنان»، هشت سوار غبار برانگيز در چشم كاروان نمايان شدند. سواران بسى خشمگين بودند و از چشم هاشان آتش مى جهيد.

على به ابوواقد و امّ ايمن ندا داد:

- شتر را دور كنيد و پايش را در بند سازيد.

صحرا تا آن جا كه چشم كار مى كرد، موجِ ريگ بود. على كه اينك پياده رَوى او را رنجور ساخته بود و مرد اوّلِ اين كاروان به شمار مى رفت ، جوانى بيست و سه ساله بود. چشم ها به او دوخته شده بود: مادرش كه با نگرانى به او مى نگريست؛ دختر محمد كه از شمشيرهاى دشمنان پدرش- كه به سوى على پيش مى آمدند- انديشه مى ورزيد؛ و ابوواقد كه ناى و توانى برايش نمانده بود. على ايستاد، در حالى كه چشمانش از شور و شراره موج مى زد.

يكى از سواران كه هنوز على را نشناخته بود، فرياد برآورد:

- اى حيله گر! آيا مى پندارى كه مى توانى در ميان زنان، خود را نجات دهى؟ اى به عزاى پدر نشسته، بازگرد!

- اگر باز نگردم ...؟ - آنگاه، به ناچار باز خواهى گشت.

در اين ميان، يكى از سواران به شتر نزديك شد تا او را برماند. على راهش را بست و با شمشير ضربه اى بر او فرود آورد. سوار بر ريگ ها فرو افتاد. ناگاه سواران در جاى خود خشكيدند. آنان به سختى غافلگير شده بودند، زيرا در سراسر زندگانى خود، چنين ضربه اى نديده بودند. يكى از آن ها كه جوان را آماده ى حمله مى ديد، بانگ برآورد:

- اى فرزند ابوطالب! خشم خود را از ما بازگير. و بدين سان، على به دنياى جنگندگى پا نهاد، همان سان كه روزهايى پيشتر به جهان ايثار و فداكارى گام نهاده بود.

كاروان صحرا، راهش را به سوى يثرب پى گرفت؛ كاروانى كه شب ها در راه بود و به هنگام روز پنهان مى گشت...فصل 4

آسمان آراسته به زيور ستارگان بود؛ ستارگانى كه از دور همچون مرواريدهاى پراكنده جلوه مى كردند.

مهاجران در «ضجنان» رحل درنگ افكندند. على زانو زده، سرگرم مداواى پاهايش بود كه در پى فرسنگها پياده روى، شكاف برداشته بودند.

شتر بر ريگزاران، به زانو نشسته، نفس نفس مى زد. رايحه ى سرزمينى آشنا مشامش را نوازش مى داد.

چشمان فاطمه، ميان ستارگان در جستجوى آفاق آسمان بود؛ آفاقى كه در شب معراج، گذرگاه پدرش بود كه بر پشت «بُراق» به سفر «إسراء» مى رفت. چشمان او همچنان لابه لاى ستارگان را مى كاويدند. ناگاه ستاره اى كوچك كه به سوى زمين فرود مى آمد، چهره اش را پرت و بخشيد. در واپسين ساعات شب، چهره ى ماه به زردى نشسته بود، گويا شب زنده دارى او را فرسوده بود. فاطمه، در دل، آرام زمزمه مى كرد:

- تنها تويى كه پايدارى... همه ى موجودات به سوى افول مى گرايند: ستارگان، ماه و.... جان هاى پاك و درخشانى كه رو به سوى تو دارند، حتى اگر با پاى برهنه طىّ طريق كنند، از خارهاى صحرا هيچ هراسى ندارند.

پروردگارا! تنها تو حقّى. تو نور چشم منى. تو مژده بخش جان منى. بگذار تا در ملكوت تو غرقه گردم، تو را تسبيح كنم، و همراه با ستارگان پيرامون عرش تو طواف بگذارم. تنها تويى حقيقت؛ هر چه جز توست، وهم و گمان است. تنها تويى سرچشمه ى حيات؛ هر چه جز توست، سراب است كه لب تشنه آن را آب مى پندارد.

در نقطه اى ديگر، در «قُبا»، جبرئيل فرود آمد تا كلمات آسمان را بر مردى كه از «اُمّ الْقُرى» هجرت گزيده بود فرو بارد و او را از سرگذشت كاروانى آگاه سازد كه در آن، دخترش بود و نيز زنى كه او را پروريده بود و هم جوانى كه در دامان وى رشد يافته بود و آنگاه كه نيرو گرفت، در كنارش ايستاد و جان خود را به پاى او ريخت.

عطر وحى برخاست و فضاى قبا- جايگاه اولين مسجد اسلام كه پيامبر بنايش نهاد- را پر كرد:

- آنان كه خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مى كنند و در آفرينش آسمان ها و زمين مى انديشند كه: «پروردگارا! اين ها را بيهوده نيافريده اى. منزّهى تو؛ پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار.» پس، پروردگارشان دعاى آنان را اجابت كردو فرمود كه من عمل هيچ صاحب عملى از شما را، از مرد يا زن- كه همه از يكديگريد-، تباه نمى كنم. پس كسانى كه هجرت كرده و از خانه هاى خود رانده شده و در راه من آزار ديده و جنگيده و كشته شده اند، بدى هاشان را از آنان مى زدايم و آنها را در باغ هايى كه از زيرشان نهرها روان اند، در مى آورم. اين، پاداشى است از سوى خدا؛ و پاداش نيكو نزد خداست. [آل عمران/ 191 و 195 : «الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار. فاستجاب لهم ربهم انى لااضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى بعضكم من بعض فالذين هاجروا من ديارهم و اوذوا فى سبيلى و قاتلوا و قتلوا لاكفرون عنهم سيئاتهم و لادخلنهم جنات تجرى من تحتها الانهار ثوابا من عندالله عنده حسن الثواب.».] پيامبر در انتظار ورود كاروان مهاجران بود؛ كاروانى از برادرش، دخترش، و زنى كه وى را پروريده بود. هنوز كلمات جبرئيل پيرامون ذهنش طواف مى كردند و او به افق دوردست خيره مانده بود و هيچ چيز نمى ديد جز ريگ هاى گندمگون.

اگر در قبا بودى، مردى از پنجاه گذشته را مى ديدى با قامتى نه بلند و نه كوتاه، مردى ميان قامت [و به راستى خير در «ميانه قامت» نهاده شده است. [و قد جعل الخير كله فى ربعه.]]؛ با روىِ رخشنده و پوستى سفيد كه شايد با تابش آفتاب و بادهاى صحرا قدرى به سرخى گراييده؛ با مويى چين در چين و فروهشته كه تا لاله ى گوش وى رسيده و تا نزديك شانه اش آويخته شده؛ با پيشانىِ گشاده و ابروانى هِلال شكل؛ با چشمانى گشاده و درشت و زيبا؛ با بينى كشيده و برآمده؛ و نيز با دندان هايى به درخشش مرواريدهاى متراكم: مردى كه به گاه راه رف