تن، آرام و باوقار، با گام هايى نزديك و يكسان راه مى سپارد، همانند زورقى كه آهسته و راهوار به پيش مى رود.

پيامبر ايستاد و در صحراى به هم پيوسته تأمّل ورزيد. با چشمانش افق دور را مى كاويد و در انتظار دوستانى بود كه شامگاهان، آن دَم كه گرگ هاى مكّه او را محاصره كرده بودند، از ايشان جدا گشته بود.

شب، صحرا را فرا پوشاند و پيامبر به خيمه گاه «بنى سهم» بازگشت. بر چهره ى او اندوهى سخت نشسته بود، همانند اندوه «آدم»، آنگاه كه در زمين به جستجوى «حوّا» بود.

سرانجام كاروان به سلامت رسيد. پدر، شادمان و سبكبار به ديدار دخترش، يادگار گرامى اش از خديجه، شتافت؛ خديجه: آن كه به دوردست كوچيد و او را تنها نهاد.

دختر، پدرش را غرق بوسه ساخت و در رايحه ى مردى آسمانى غرقه گشت. از چشمانش اشك مى جوشيد؛ اشك شادى و اشك رحمت.

«چه دردى كشيده است محمّد... چه دردها مى كشند پيامبران!» چه شگفتى زده شده بودند برخى زنان كه اينك به اين مرد از پنجاه گذشته مى نگريستند كه پس از نيم قرن زندگى، شبيه كودكى است كه در دامان مادر افتاده است. فرستاده ى آسمان به زمزمه ى كلماتى پرداخت تا به پرسش هاى برانگيخته شده در آن ريگزاران پايان بخشد:

- فاطمه، مادرِ پدرِ خويش است. [فاطمه ام ابيها.] بدين سان، فاطمه كه سيزده بهار را پشت سر نهاده است، مادر بزرگ ترينِ پيامبران مى گردد.

- فاطمه، پاره اى از پيكر من است. [فاطمه بضعه منى.] محمّد به چشمان دخترش نظر كرد و در چشمان او به جستجوى جوانى برآمد كه جانش را به خدا پيشكش ساخته بود.

- پدر جان! او آن جاست. پاهايش شكاف برداشته و خون از آن ها جارى است: خار و تيغ بيابان، آفتاب سوزان، سختى راه... بى آن كه مَرْكبى داشته باشد.

چشمان پيامبر برقى زد:

- او برادر من است. [انه اخى.] آنگاه محمّد روى به سوى برادر مهاجرش كرد. جوان نيز به ديدار فرستاده ى آسمان شتافت و در يك لحظه همه ى دردهايش را از ياد برد.

پيامبر قدرى شربت ناب ويژه ى خود را به دستانش پاشيد و سپس بر پاهاى جوان مهاجر دست كشيد، همانند مادرى دلسوز كه بر سر فرزندش دست مى كشد تا آهسته آهسته به خواب رود.

بدين سان، دردها بار سفر بستند و على احساس كرد كه در گهواره ى مادر خويش است. او اكنون در دامان مردى بود كه از كودكى، وى را پروريده بود... پس آهسته به خواب رفت. مرد مكّى برخاست و فرزند كعبه را تنها نهاد تا پس از اين سفر جان فرسا در ميان ريگزاران صحرا، نفسى تازه كند.فصل 5

كاروان به يثرب رسيد و سرود شادمانى فضا را آكنده ساخت:

- از «ثنيات الوداع» ماهِ كامل بر ما طلوع كرد. بدين سان، مادام كه دعاكننده اى خدا را مى خوانَد، شكر اين نعمت بر ما واجب است. اى كه در ميان ما برانگيخته شده اى! تو با دستوراتى آمده اى كه ما به آن ها گردن نهاده ايم. تو آمدى و مدينه را غرق نور ساختى. خوش آمدى اى بهترين فراخواننده! [طلع البدر علينا من ثنيات الوداع- وجب الشكر علينا ما دعا لله داع ايها المبعوث فينا جئت بالامر المطاع- جئت نورت المدينه مرحبا يا خير داع .] اين كلمات شادمانه با هلهله ى زنان در آميخته و يثرب جامه اى نو به تن كرده بود.

«قصواء» راه خود را از ميان جمعيّت گشود و پيش رفت. از اين سو و آن سو، اميدوارانه ندا مى آمد:

- اى پيامبر خدا! در خانه ى من فرود آ كه با فراخى و گشادگى پذيراى تواَم.

- بگذاريد اين مَرْكب به راه خود برود. او مأمور است كه مرا در منزلم فرود آورد.

قصواء به راه خويش ادامه داد تا آنگاه كه به خانه ى «ابوايّوب» رسيد. در اين هنگام، رايحه ى وطن را استشمام كرد.پس بار خويش فرو نهاد و بر زمين زانو زد.

در آن نقطه از زمين خدا، پايه هاى مسجدى نهاده شد كه مقدّر بود تاريخ و تمدّن را بنا نهد. برخى از مسلمانان، در ميان خود به طرح اين پرسش پرداختند: «چگونه مردم را به نماز فرا خوانيم؟» يكى گفت:

- همان گونه كه رسم «بنى قريظه» است، در شيپور مى دميم. مگر نه اين است كه قبله ى ما با قبله ى آن ها يكى است؟ - ناقوس بهتر است. ناقوس مسيحيان، صدايى سحرآميز دارد.

امّا رأى آسمان، چيزى ديگر بود. جبرئيل فرود آمد و پيام آورد: «خداوند امر مى كند كه بانگ اذان برآوريد.» در كرانه هاى مدينه، كلمات آسمان جريان يافت. «بلال» اينك مسلمانان را فرا مى خواند:

- خداوند برتر است... به سوى رستگارى بشتاب! به سوى نماز بشتاب! [الله اكبر... حى على الفلاح، حى على الصلاه.] روزها مى گذرند و نهال اسلام بالنده مى شود. فاطمه رشد مى كند و رو به حياتى تازه چشم مى گشايد؛ حياتى كه نبض آن با گرمى ايمان و اميد مى زند. پدرش، محمد، نيز راهى را ترسيم مى كند كه از رهگذار يثرب به قلب جهان مى انجامد.

رويدادها از پى هم آمدند و «جزيرةالعرب» با خبرهايى كه مسير تاريخ را دگرگون ساختند، بيدار گشت. مسلمانان، پس از چندى نماز گزاردن به سوى «بيت المقدس»، به كعبه روى كردند و بدين سان خشم يهود برانگيخته شد. سپس «رمضان» تولّد يافت؛ رمضان گرامى، و در اين جامعه ى نوپا عيدهاى شادمانى ظهور كردند: عيد «فطر» و عيد «قربان». و جويبار «زكات» جارى شد تا ثروتمندان را تطهير كند و فقيران را حيات بخشد. و آنگاه مدينه به پا خاست تا در شادى پيامبر و مؤمنان، يكپارچه شركت كند.

فاطمه، بانوى زنان، مادرِ پدرِ خويش، جانِ پيامبر و پاره ى پيكر او، اكنون به مرز جوانى رسيده بود.

«ابوبكر» با گام هايى بلند و شتاب آلود به سوى خانه ى پيامبر مى رفت. در قلبش، آرزويى موج مى زد كه پيش از اين، بارها خود را با آن دلخوش كرده بود. مى پنداشت كه بى ترديد، پيامبر خدا خواسته ى او را مى پذيرد؛ او كه در هجرت پيامبر از مكّه، همسفر و يارش بوده و رنج هاى سفر و خطرهاى راه را همراه با وى تحمّل كرده است. از اين گذشته، او دختر خويش، «عايشه»، را- كه هنوز نوجوان بود- به همسرى پيامبر درآورده بود... و به راستى، چه شرافتى برتر از دامادىِ پيامبر خدا؟ صحابى پيامبر، در را به آرامى كوفت... نزد پيامبر نشست:

- اى پيامبر خدا! آمده ام تا دخترتان را خواستگارى كنم.

پيامبر زمزمه كرد:

- كار او با پروردگارش است.

ابوبكر برخاست و براى بازگشتن رخصت طلبيد. در راه، با خود مى انديشيد: آيا خشم پيامبر را برانگيخته و در باره اش آيه اى از آسمان خواهد رسيد؟ «ابوحفصه» نيز با شنيدن ماجراى رفيق خود، به شوق آمد و همان آرزو در جانش گل كرد. بدين سان، او، «عمر»، هم شتابان راه خانه ى پيامبر را در پيش گرفت و اجازه ى ورود خواست. وى كه انتظار كشيدن را خوش نمى داشت، باشتاب گفت:

- اى پيامبر خدا! آمده ام تا دخترتان را خواستگارى كنم.

پيامبر گفت:

- درباره ى او، به انتظار فرمان خدا هستم.

سكوتى سنگين بر فضا سايه افكند. ابوحفصه پس از رخصت خواستن برخاست و با گام هايى سنگين، خانه ى پيامبر را ترك كرد. آنگاه به سوى خانه ى رفيقش، «ابوعايشه»، روان گشت تا با او درباره ى فاطمه سخن بگويد و بينديشند كه كدام كس به اين شرافت بزرگ دست خواهد يافت و با «بانوى زنان جهان» پيوند خواهد يافت!فصل 6

نسيمى سبكبار با شاخه هاى خشك نخل ها بازى مى كرد و آ