ى ارزان قيمت تن دهد: پيراهنى به هفت درهم؛ روبَندى به چهاردرهم؛ بالاپوش سياه خيبرى؛ تختى پيچيده با ريسمان هايى از برگ و الياف خرما؛ دو رختخواب مصرى كه درونِ يكى الياف خرما بود و درونِ ديگرى پشم گوسفند؛ چهار پشتى از پشم «طايف» كه درونشان از گياهى خوشبو آكنده شده بود؛ پرده اى نازك از پشم؛ حصيرى از شاخه هاى خشك نخل؛ آسيابى دستى؛ ظرفى مسى براى شستشوى لباس؛ مَشكى از پوست؛ سبويى سبزرنگ؛ و چند ظرف سفالين.

اين بود جهاز فاطمه كه صحابه ى پيامبر آن را به سوى خانه ى رسول خدا مى آوردند. پيامبر بر ظرف هاى سفالين دست ماليد و جهاز بانوى زنان جهان را خوب نگريست. آنگاه با نوايى آميخته به اندوه، نجوا كرد:

- خداوند نعمت افزايد اين خانواده را كه بيشتر ظرف هاشان از سفال است. [بارك الله لاهل بيت جل انيتهم من الخزف.] بَسا كه پيامبر در آن حال از خديجه يادآورد؛ آن بانوى ثروتمندى كه كاروان هاى بازرگانى ثروتش را از سرزمينى به سرزمين ديگر حمل مى كردند. اكنون دختر وى با جهازى از پوست و سفال و مس به خانه ى بخت مى رفت. اندكى بعد، با ديدن دخترش كه در حال پيش آمدن بود، لبخنده اى بر چهره اش گل كرد؛ از جاى برخاست، دستش را بوسيد و به سيماى درخشانش خيره گشت كه در وراى آن، چهره ى همسر وفادار و مادر مِهرورزش پيدا بود. نداى رساى بلال برخاست كه مؤمنان را به نماز فرامى خواند. كلمات، سرشار از بوى خوش دوستى و اميد و زندگى، آرام و نافذ جريان مى يافتند. پيامبر حس كرد كه چشمه سارى جوشنده در سينه اش جارى است و آرامش را در وجودش مى گستراند. آنگاه برخاست تا نداى پروردگار را اجابت كند.

مسجد لبريز از مؤمنانى بود كه اينك نه تنها براى نماز، بلكه نيز به منظورى ديگر، در آن گرد آمده بودند. خبر، شگفتى بسيارى از مردم را برانگيخته بود و اينك آمده بودند تا اين پيوند بى مانند را به چشم ببينند: دخترى همچون فاطمه مى توانست با مردى چنان ثروتمند ازدواج كند كه مسير حركتش را با ديبا و ابريشم فرش كند... درست است كه فرزند ابوطالب، الگوى جوانمردى و نيز پسر عموى پيامبر بود، اما از مال دنيا بهره اى نداشت؛ با پاى برهنه هجرت كرده بود و اكنون همچنان، زندگانى سخت و تنگدستانه اى داشت. به راستى، چرا فاطمه خود را به چنين حياتى خشنود ساخته بود؟ زمزمه ها گرداگرد لب ها در گردش بودند. مؤمنان، به عادتِ همواره، پيرامون پيامبر گرد آمده بودند، همانند پروانه هايى كه به شمعى برافروخته نظاره مى كنند. پيامبر كه مى دانست در خاطر ياران چه مى گذرد، با لحنى پرمِهر لب به سخن گشود:

- دوست من، جبرئيل، نزدم آمد و گفت: «اى محمد! او را به همسرىِ على بن أبى طالب درآور، زيرا خداوند فاطمه را براى على و على را براى فاطمه مى پسندد.» مسلمانان در حالى پراكنده شدند كه در ضميرشان چهره اى تازه از زندگى خانوادگى بر پايه ى ايمانِ ناب، نقش بسته بود. آسمان، فاطمه را براى على و على را براى فاطمه برگزيده بود؛ و فاطمه با ميل و ابتهاج، اين برگزينش را پذيرفته بود.

در ژرفناى جان فاطمه، چيزى بود كه او را به على پيوند مى داد، همان سان كه على را به او. آسمان اين خواهش على و اجابت فاطمه را مباركباد گفت وفرشتگان با بال هاى دوگانه و سه گانه و چهارگانه، به پرواز درآمدند.

على در فاطمه همان چيزى را يافته بود كه در عمق جان خويش آن را جستجو مى كرد. فاطمه نيز در على چيزى را يافته بود كه در ژرفناى روح خويش به دنبالش مى گشت. پيوند اين دو، با دست پيامبرِآسمان براى زمين و زن و مرد، صورت پذيرفت تا حاصل اين اتّحاد، تولد «انسان» باشد. و چنين بود كه همدمِ كودكى، همسفرِ مسير شد. فاطمه با على خوشبخت گشت، زيرا در چشمان او پرتو وجود پدر را مى يافت؛ پدرى كه دوستش مى داشت، چون از نزد خدا آمده بود. فاطمه، به على عشق مى ورزيد؛ انديشه و خيالش را دوست داشت؛ و در او سايه ى محمد را مى ديد،چرا كه على در سايه سار پيامبر رشد كرده بود. واينك مى خواست از خانه ى پدر، به سراى كسى رود كه در هر چيز با پدرش همانند بود.

على در خانه نشست، به ديوار گِلى تكيه داد و سرانگشتان پايش را در ريگ هاى نَرمى فرو برد كه زمين حجره را پوشانده بودند. همه چيز اين خانه، در انتظار فاطمه بود: آويز لباس، ظرف حنابندان، آسياب،... و حتّى دانه هاى ريگ. بوى خوش «اِذْخِر [گياهى از تيره ى گندميان كه بويى خوش دارد.]». برخاسته و فضاى حجره را سرشار از عطر كرده بود. على در انتظار قدوم فاطمه به سر مى بُرد. سه هفته گذشت؛ سه هفته اى كه در نظر على، قرونى دراز جلوه كرد.

بايد براى وصل چاره اى مى انديشيد. ناگاه در ذهن جوان، صورت «حمزه» نقش بست. از جا برخاست و روانه ى منزل عمويش شد.فصل 8

روزها گذشته بود و على از ياد فاطمه آرام و قرار نداشت: با خيال شفّاف او، روح پاك او، چشمان درخشان او، و گام نهادن متين و آرام او به سر مى برد.

عمو در چشمان على خيره شد و گفت:

- در چشم هاى تو خواهشى است.

- عموجان به ياد يار خود هستم.

- پس چرا در انتظارى؟ برخيز تا به خانه ى پيامبر برويم.

در راه به «امّ ايمن» برخوردند. او به زودى دريافت كه در جان على چه مى گذرد. از اين رو، بار يارى او را بر دوش گرفت.

امّ ايمن به سوى خانه ى «امّ سلمه» رفت كه اينك پيامبر در آن جا به سر مى بُرد. او كه مى دانست چگونه قلب پيامبر را بگشايد، چنين سخن آغاز كرد:

- اى رسول خدا! اگر خديجه زنده بود، از زفاف فاطمه چشمش روشن مى شد... على مشتاق يار خود است. چشم فاطمه را به همسر خود روشن كن و آنان را به هم پيوند ده و بدين سان، چشمان ما را نيز روشن ساز.

پيامبر پرسيد:

- چرا على، خود، فاطمه را از من نمى خواهد؟ - اى رسول خدا! شرم و حيا او را بازمى دارد.

چشمان پيامبر در جستجوى خديجه بود. اشك، همچون ابرى باران خيز، در چشمش حلقه زد:

- خديجه... كجاست همانند خديجه؟ هنگامى كه مردم سخن مرا دروغ مى پنداشتند، او تصديقم كرد و در راه ترويج دين خدا پشت به پشت من داد و يارى ام كرد.

ام ايمن ايستاده بود و انتظار مى كشيد تا پيامبر چيزى بگويد:

- به سوى على برو و او را نزد من بياور.

ام ايمن با شتاب به جايى رفت كه جوان انتظار مى كشيد:

- ام ايمن! چه پشت سر نهادى؟ - سراسر خير و رحمت! رسول خدا تو را فرا خوانده است.

على، سر در پيش افكنده، به خاك خيره شده بود. پيامبر با لحنى شوق برانگيز گفت:

- آيا دوست دارى كه همسرت نزد تو آيد؟ - آرى، اى پدر و مادرم فداى تو!

- چنين باد با مِهر و دوستى، اى ابوالحسن! او را امشب يا فردا شب، به خواست خدا، به خانه ى تو مى فرستم.

جوان برخاست، در حالى كه از شادمانى بال در آورده بود. لحظه ى ديدار فرامى رسيد: ديدار دو قلب پاك؛ ديدار دو روح ناب.

شاخه هاى نخل ميل شادى و طرب داشتند. ستارگان در آسمان مى درخشيدند. ماه كه به هاله ى خويش مى نازيد، پديدار گشته بود. آسمان در جستجوى عروسى اى در زمين بود. فاطمه درخشيد و همچون ستاره اى تابان از ميان زنان پديدار شد تا آن كه برفراز شتر قرار گرفت. آنگاه همصدا با اوج صداى دايره ها، موكب زفاف به آرامى و