 نرمى به راه افتاد.

دختران «عبدالمطلب» و زنان مهاجران و انصار، فاطمه را در ميان گرفته بودند. «عمار» زمام شتر را به دست گرفت و پيامبر و حمزه و ديگر مردان، از پى فاطمه در راه شدند. آواى هلهله فضا را پر كرد. صداى ام سلمه به هوا بلند بود كه شادمان سرود مى خواند:

- همگامان من! به يارى خدا، روانه شويد و در هر حال، او را شكر گزاريد. و به ياد آوريد نعمت پروردگارِ شرافت و بزرگى را كه زشتى ها و آفت ها را از ما زدود؛ همو كه ما را پس از كفر، نعمت هدايت بخشيد. به راستى كه پروردگار آسمان ها ما را از فقر رهانيد. [سرن بعون الله جاراتى- واشكر نه فى كل حالات و اذكرن ما انعم رب العلى- من كشف مكروه و آفات فقد هدانا بعد كفر و قد- انعشنا رب السماوات .] و آن گاه نواى «حفصه» برخاست:

- فاطمه بهترين زن جهان است. سيماى او همانند سيماى ماه است.

فاطمه! خداوند تو را بر همه ى آدميان برترى بخشيده است. اين برترى وامدار فضل شماست كه به پاسِ آن، آيات «زُمَر» در حقّتان نازل شده است. خداوند جوانى فضيلت مند را به همسرى تو برگزيد؛ على را مى گويم كه در ميان همه ى آدميان، برترين است. اينك اى همگامان من! فاطمه را همراهى كنيد كه او، خود، بانويى است گرامى و نيز دخترِ انسانى بلند مرتبه است. [فاطمه خير نساء البشر- و من لها وجه كوجه القمر فضلك الله على كل الورى- بفضل من خص بآى الزمر زوجك الله فتى فاضلا- اعنى عليا خير من فى الحضر فسرن جاراتى بها انها- كريمه بنت عظيم الخطر ] سپس نوبت ديدار در مسجد فرا رسيد. پيامبر دستان فاطمه را گرفت و در دستان على قرار داد و با نرمى و مدارا زمزمه كرد:

- خدايا! اين دو، دوست داشتنى ترين انسان هاى جهان براى من اند. پس تو نيز آن ها را دوست بدار. من اين دو و خاندانشان را از شيطان نفرين شده، به پناه تو مى سپارم. [اللهم انهما احب خلقك الى فاحبهما. و انى اعيذهما بك و ذريتهما من الشيطان الرجيم.] آن خانه ى كوچك، اكنون شاهد مِهرى ژرف به ژرفناى دريا بود؛ مِهرى پاك همچون قطره هاى شبنم، و جوشنده همچون چشمه ساران. در آن خانه، فاطمه به بالينى نرم و لذّت بخش دسترسى نداشت، اما قلبى گرم را در كنار داشت كه با مِهر و دوستى مى تپيد. در آن خانه ى تازه، فاطمه هيچ گوهر يا مرواريد پراكنده اى نداشت، اما به انسانى دست يافته بود كه در او ارزش هايى آسمان افروز و رحمت پرتو، موج مى زدند.

فاطمه چيزى را يافته بود كه يك زن در ژرفناى جان خويش به جستجوى آن است... و اين همه را در كنار على يافته بود.

على نيز در كنار فاطمه پرتوى از مِهر مادر را مى ديد؛ چرا كه «زهرا» سراسر رأفت و دلسوزى بود. على، فاطمه را همسفرى نيكو يافت، زيرا فاطمه لبريز از شوق و مِهر ورزى بود. على در فاطمه، سرسبزى و حيات را جست؛ چرا كه فاطمه «كوثرِ» محمّد بود.

على دست فاطمه را پيش كشيد. فاطمه سربه زير افكند: با سكوت و گلگونگىِ شرم آگينش به على جواب مثبت داد. فرشتگان خدا ملاقات اين دو نيمه را مباركباد گفتند؛ كه اينك كيانى نو - برخوردار از صفات «حوّا» و خصال «آدم» - را برمى نهادند.

صبحگاهى، پيامبر براى ديدار آن دو آمد و از جوانش پرسيد:

- همسر خود را چگونه يافتى؟ على با چشمانى آكنده از سپاس پاسخ داد:

- او بهترين ياور من در مسير بندگى خداست.

پيامبر به دخترش خطاب كرد:

- تو همسر خويش را چگونه ديدى؟ فاطمه با واژه هايى لبريز از حيا و محبّت پاسخ داد:

- او بهترين همسر هستى است.

پيامبر به آسمان خيره شد. كلمات گرمابخش او از افلاك برگذشت:

- خداوندا! قلب آن دو را به هم پيوند ده و خاندانى پاك ارمغانشان فرما. [اللهم الف بين قلبيهما وارزقهما ذريه طاهره.] آنگاه كه پيامبر قصد برخاستن داشت، به دخترش گفت:

- دختر محبوبم! همسرت نيكو همسرى است... خواست او را برآور.

سپس دست خود را در دست على گره كرد و به آهستگى گفت:

- به همسرت لطف بورز و با او مِهربان باش؛ زيرا فاطمه پاره ى پيكر من است: هرچه او را به درد آورَد، مرا نيز به درد مى آورَد؛ و هرچه او را شادمان سازد، مرا نيز شاد مى كند. [.

.. فاطمه بضعه منى يولمنى ما يولمها و يسرنى مايسرها.] چيزى در قلب على ميلاد يافت كه تا اعماق جانش ريشه گسترد؛ چيزى همانند يك عهد: اين عهد كه تا زنده است، فاطمه را به خشم نياورَد و او را به كارى كه دلخواهش نيست واندارد.

در جان فاطمه نيز مِهرى شكوفا گشت و همچون چشمه سارى جوشيد. و به راستى، هرگاه انسان به محبوبى عشق بورزد، هرچيز جز فرمانبرى از او را فراموش مى كند. و على و فاطمه چنين زيستند. و بدين سان، روزگاران سپرى گشت...فصل 9

در همه چيز به پدرش همانند بود: سخن گفتنش، سكوتش، راه پيمودنش، نورى كه از چشمانش فرا مى تابيد، آنگاه كه در سكوت به كارى مشغول بود، آن دَم كه آيات سوره ى «مريم» را ترتيل وار مى نوشيد، و آن لحظه كه نفس مى كشيد يا در سايه سارى به سر مى بُرد.

لباس هاى اندك و مختصرش را مرتّب كرد و بر چوبى نهاد كه همسرش در گوشه اى از حجره آويخته بود. روبَندش را، بالاپوش سياهش را، و پيراهن كم بهايش را نيز به جاى خود نهاد. بستر را منظم ساخت و سپس برخاست تا خانه را نظافت كند. آنگاه غبارى لطيف به هوا برخاست و در نور خورشيد، درخشيدن گرفت.

كوزه هاى سفالى را پاك كرد و دوباره در جاى خود چيد. اكنون كوزه ها زيباتر به نظر مى رسيدند.

كوشيد تا آسياب دستى را به جايى مناسب بكشاند، امّا احساس كرد كه آسياب به زمين چسبيده است. آن را رها كرد تا همسرش به خانه بازگردد.

از كيسه اى در گوشه ى حجره، چند مشت جو برداشت و كنار آسياب نشست. آسياب را به گردش درآورد. آرد را پياپى جمع كرد و در ظرفى كوچك گردآورد. دو كاسه ى آب به آن افزود و آن قدر به هم زد كه مخلوطى مناسب پديد آيد. سپس سر ظرف را پوشاند و آن را كنارى نهاد تا خمير آماده شود. آنگاه نشست و آتش اجاق را برافروخت. دودى كبود رنگ به هوا برخاست و شراره هايى سرخ فام پديدارگشتند.چوب هاى هيزم يكايك مى شكستند و فاطمه، غرق درحال خويش،به صداى آن ها گوش مى سپرد. لرزشى اندامش را فراگرفته و اشك در برابر چشمانش حلقه بسته بود. از وراى پرده ى اشك به آسمان خيره گشت. قلبش بااميد به وعده هاى الهى براى مؤمنان، مى تپيد. بوى خوش نان داغ، فضاى خانه را فراگرفت.

على به خانه بازگشت، در حالى كه قدرى اندوهگين بود. همين كه چشم على به فاطمه افتاد، لبخند چهره اش را پوشاند. چه دوست مى داشت او را با آن پيكر نحيف، با آن روح كه همواره گويى مى خواست از كالبد خويش بيرون آيد و به جايى پربكشد كه فرشتگان بال مى زنند.

على در حالى كه قرص نان جو را به دست فاطمه مى داد، به او خيره گشت. بر كف دستانش خطهايى سرخ رنگ به جا مانده بودند. به زودى دريافت كه اين، اثر دسته ى آسياب است. آرزو كرد مى توانست خدمتكارى بياورد تا فاطمه را در انجام كارهاى خانه يارى كند. پيش خود انديشيد كه بيشتر چاه خواهد كند و مدينه را به چشمه سارى تبديل خواهد ساخت تا بتواند مبلغى گردآورد و با آن، خدمتكارى براى برترين بانوى جهان به كار گيرد... على در حالى كه شمشيرش «ذوالف