 كنيزكان آوازه خوانش؛ با خمره هاى شراب و با خدايانش. و با اين هيأت، دل درّه ها و صحراها را شكافت.

از آن سو، در صحرا، ابوسفيان كاروان را با شتاب پيش مى بُرد. مردمك هايش در كاسه ى چشم مى چرخيدند و آفاق صحرا را مى شكافتند تا هر نشانه اى را رديابى كنند. هرچند گاه يك بار مى ايستاد و جا پاى شتر يا اسبى را وارسى مى كرد يا سرگين حيوانى را خُرد مى كرد تا ردّپاى دشمن را در آن بيابد. هرلحظه انتظار مى كشيد كه آن خيزش مقدّس رخ بنمايد، امّا هيچ نشانى از رويدادى نبود. صحرا همانند دريايى بى پايان به نظر مى آمد. ريگ هاى نرم نيز همان موج هاى هميشگى را داشتند. آسمان هم لبريز از ابرهاى خاكسترى بود كه همانند كشتى هاى سرگردان، بر فراز ريگزاران در حركت بودند.

كاروان به چاه هاى بدر نزديك مى شد. اكنون اضطراب، سراپاى ابوسفيان را در برگرفته بود و هراس از چشمان او مى تراويد؛ هراس از اين كه در چنگ دشمن سرسختش، محمّد، گرفتار گردد.

در حوالى چاه، ابوسفيان به يك صحرانشين برخورد. از او درباره ى محمد پرسيد. صحرانشين پاسخ داد:

- از آنچه مى گويى، نشانى نديده ام. امّا بامدادان، دو مرد را ديدم كه مشغول آب كشيدن بودند.

- آن دو كجا بساط افكنده بودند؟ - آن سو، بر فراز آن تپّه.

ابوسفيان، با شتاب به سويى رفت كه صحرانشين نشان داده بود:

- آرى؛ اين جا خوابگاه شتران بوده است.

در همين حال، چيزى نظرش را جلب كرد. سرگين شترى در گوشه اى افتاده بود. آن را با احتياط از زمين برداشت، همان گونه كه يك گوهرفروش قطعه اى گوهر بى نظير را بر مى دارد. سپس آن را با دستانش ماليد و هسته ى خرمايى درون آن يافت.

با اضطراب و بيم فرياد زد:

- به «لات» سوگند كه اين، از آنِ شتران يثرب است.

ابوسفيان با شتاب به استراحتگاه كاروان بازگشت و مردانش را برانگيخت تا كاروان را آماده ى حركت سازند و به سوى كرانه ى «درياى سرخ» پيش روند. كاروان به قصد فرار، بدر را ترك گفت و به سوى شمال حركت كرد. بدينسان، هرچند براى كوتاه زمانى، ابوسفيان خويش را پنهان ساخت.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2002.txt">فصل 11</a><a class="text" href="w:text:2003.txt">فصل 12</a><a class="text" href="w:text:2004.txt">فصل 13</a><a class="text" href="w:text:2005.txt">فصل 14</a><a class="text" href="w:text:2006.txt">فصل 15</a><a class="text" href="w:text:2007.txt">فصل 16</a><a class="text" href="w:text:2008.txt">فصل 17</a><a class="text" href="w:text:2009.txt">فصل 18</a><a class="text" href="w:text:2010.txt">فصل 19</a><a class="text" href="w:text:2011.txt">فصل 20</a></body></html>فصل 11

باران با قطره هاى درشت و پيوسته فرو مى باريد. بدينسان، آبى فراوان در دشت ها و درّه ها جارى گشت. پيامبر ايستاد و نگاهى به آسمان افكند: ابرها با اشك هاى پُربارشان همچنان آماده ى باريدن بودند. دستانش را به سوى عالَمِ بى كرانه دراز كرد و به درگاه خدا ناليد:

- بار خدايا! به يارى ات كه خود وعده داده اى، اميدوارم. خداوندا! ابوجهل، فرعون اين امّت، را از چنگ من رهايى نبخش.

اندوه و خشم بر چهره ى سيصد مرد جنگجو سايه افكنده بود. آنان براى راه بستن بر كاروان تجارى قريش پا در راه نهاده بودند، امّا اكنون خبر رسيده بود كه كافران با شمشيرها و دشنه هاشان به سوى آن ها مى آيند. لشكر قريش با سپاهِ سنگين نهصد و پنجاه تَنى در راه بود.

پيامبر به يارانش بانگ زد:

- رأى خود را با من در ميان نهيد!

اضطراب و ترديد، مردان را در ميان گرفته بود. هراس و بيم در جان برخى از آنان خيمه زده بود. «عمر» برخاست و گفت:

- اى رسول خدا! آنان «قريش»اند: از آن دَم كه عزّت يافته اند، هرگز رنگ ذلّت نديده اند و از آن روز كه كفر ورزيده اند، هرگز به ايمان روى نياورده اند.

برخى از اصحاب به يكديگر نگريستند، در حالى كه از وحشت، دل هاشان تهى شده بود.

«مقداد» ماجراى «بنى اسرائيل» را به ياد آورد. برخاست و گفت:

- اى رسول خدا! هر چه را خدا فرمان مى دهد، انجام ده. ما نيز با توايم. به خدا سوگند! ما همانند بنى اسرائيل نخواهيم بود كه به «موسى» گفتند: «تو و پروردگارت براى جنگ روانه گرديد. ما همين جا نشسته ايم... [مائده/ 24: «فاذهب انت و ربك فقاتلا انا ها هنا قاعدون.»] تو و پرورگارت برويد و بجنگيد، ما از پى شما خواهيم جنگيد.» عزمى تازه در چشمان مردان درخشيد و سكوتى سنگين بر آن جمع خيمه زد. پيامبر در انتظار بود تا انصار نيز موضع خود را آشكار كنند، زيرا در روز «عقبه»، آنان با پيامبر عهد و ميثاقى بسته بودند.

«سعد بن معاذ» برخاست و مؤدّبانه گفت:

- گويا در انتظار رأى مايى، اى رسول خدا!

- آرى. و اژه ها با نيرو و نفوذ و تأثير تمام، بر زبان «سعد» جارى گشتند:

- اى رسول خدا! ما به تو ايمان آورديم و پيامت را تصديق كرديم و شهادت داديم كه دين تو حق است. به همين انگيزه، فرمانبردارانه با تو عهد و پيمان بستيم. اينك اى رسول خدا! هرچه را اراده مى كنى انجام ده. سوگند به آن كه تو را به حق برانگيخت! اگر ما را به ميان دريا ببرى و در آن غوطه ور گردانى، ما نيز با تو در آن غوطه ور خواهيم گشت و هيچ يك از ما عقب نخواهد نشست.

تأثير كلمه در قلب ها، همانند تأثير بذر است در زمينى حاصلخيز كه با شتاب مى رويد و مى بالد و سايه مى گسترد و بار مى دهد.

كلمات سعد، روح اميد را گستراند و پس از اندوه و اضطرابى كه پديدار شده بود، ديگر بار همّت ها را بيدار كرد. بدينسان، در چهره ى آسمانى پيامبر شادى و خشنودى درخشيد. پيامبر به مردان خود ندا داد:

- در سايه ى بركت و خير الهى، روانه گرديد و مژده بخشِ شادى باشيد؛ زيرا خداوند يكى از دو خير را به من وعده داده است. به خدا سوگند! گويى گورهاى قريش را به چشم خود مى بينم.

پيامبر، نيروهاى خود را سازمان داد و پس از ترك «ذفران»، به سوى «اصافر» رهسپار گشت. سپس از آن جا راهِ فرود در پيش گرفت تا آن كه تپّه ى «سحنان» همچون كوهى سرافراز چهره نمود. پيامبر، مردان خويش را به سمت راست تپّه هدايت كرد و آنگاه كه به چاه هاى «بدر» نزديك گشت، فرمانِ توقّف داد تا به وارسى موضع بپردازد.

پيامبر، على را به فرماندهى يك گروه شناسايى مأمور ساخت تا اخبارى از نيروهاى قريش بازآورند. على باشتاب حركت كرد و به چاه هاى بدر رسيد؛ چاه هايى كه براى جنگجويان آن صحرا بسى حياتى بودند. گروه شناسايى، دو مرد را كه در حال آب كشيدن از چاه بودند، دستگير و روانه ى لشكرگاه مسلمانان ساخت.

پيامبر به نماز پرداخته بود: در كرانه هاى آسمان، دور از شُرور زمينى و رخدادهاى جارى بر تپّه هاى شنى، غرق در سفرى الهى بود. آنگاه كه به زمين بازگشت، نگريست كه برخى از مسلمانان، آن دو مرد را زير ضربه هاى خود گرفته اند. با ناخشنودى بانگ برآورد:

- اگر راست بگويند، مى زنيدشان؛ و اگر دروغ بگويند، رهاشان مى كنيد؟!

پيامبر به آن دو نگاهى افكند و ندا داد:

- به خدا سوگند! آن دو راست مى گويند: آن ها قريشى اند؛ از شوكتشان پيداست. و سپس پرسيد:

- قريش با چند نفر آمده اند؟ - بسيارند.

- چند نفرند؟ - نمى دانيم.

- چند شتر ذبح مى كنند؟ - يك روز نُه شتر و روزى ديگر دَه شتر.

پيامبر به اصحاب خود روى كرد و گفت:

- لشكر قريش ميان نهصد تا هزار ت